جلسه ۹۳
توضیحات:
22. غرر في بعض أحكام الوجوب الغيري
جلسه ۹۳
8اشکال آقایان بر کلام مرحوم ملاّصدرا دربارۀ فقر بودن ماسویٰالله و بیان جواب اشکال
آنوقت در اینجا مسئلهای هست که باعث شده تا خیلیها اشتباه کنند و اصلاً بهطورکلی مطلب و اتهامی را به عرفا نسبت دهند که عرفا از نقطهنظر مبانی و اعتقاداتشان بری هستند؛ آن مطلب این است که مرحوم ملاّصدرا ـ رحمة الله علیه ـ در اینجا دارد که تمام موجودات ماسویٰالله فقر هستند و حتی ذاتی نیستند که فقر بر آنها صدق کند بلکه ربط محض هستند، آقایان خیال کردهاند که منظور عرفا از این قضیّه ـ خود مرحوم ملاّصدرا در اینجا این مطلب را ذکر کرده است و از افتخارات صدرالمتألّهین است ـ این است که اصلاً عالم هیچ و پوچ است و اینها صرف ربط هستند و اصلاً در عالم هیچ ذاتی وجود ندارد و هیچ حدّی وجود ندارد بلکه یک هویت در عالم هست و این هویت پروردگار است.
نباید این قضیّه اشتباه شود، اگر ما این مطلب را بگوییم، بنابراین تمام آنچه که در عالم احساس میکنیم باید بگوییم که کشک و دروغ است و تمام ملاکات و علم و شناخت بهطورکلی ازبین میروند و تمام حدود ازبین میروند بلکه منظور اینها از اینکه اینها فقر محض هستند یعنی چیزی در عالم سوای ظهورات علت نیست، در عالم فقط یک هویت مستقل وجود دارد و آن علت و مبدأ أعلیٰ است، آن مبدأ أعلیٰ ظهور دارد و ظهور چیزی غیر از مُظهِر نیست و آن چیزی غیر از ظاهر نیست، اینطور نیست که اصلاً مَظهری و حدودی وجود ندارد پس اینهمه «عکس می و نقش نگارین»1 چیست؟ در عالم هو هویت و غیبالغیوب و در آنجایی که لا اسم و لا رسم است، اصلاً حدّی نیست، به آنجا عالم عماء گفته میشود.
اینها نمیگویند که حدّی وجود ندارد بلکه میگویند که حدّ مستقلی وجود ندارد، خود همان حد هم با محدِّد یکسان است، محدِّد است که از خودش حد بروز میدهد و آن حد چیزی غیر از محدِّد نیست، اینطور نیست که محدِّد از خودش حدّی تراوش میکند و در کنار او میایستد و آن ذات حد در کنار او میایستد و آن علت به یک طرف قرار میگیرد و معلول در طرف دیگر قرار میگیرد که مراتب تفکیک را تعبیر میآورند، نهخیر! این مطلب به این معنا است که یک ذات واحد است و آن ذات واحده صور متعددی دارد و صورت نیست جز ذات، و ذات نیست جز صورت و یک وحدت حاکم است و درعینحال تمام این حدود وجود دارند و هیچگونه تضاد و تناقض در بین نخواهد بود.
- . دیوان حافظ، غزل 111:
اینهمه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود *** یک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتاد
- . دیوان حافظ، غزل 111:

