جلسه ۹۱
توضیحات:
21. غرر في أبحاث متعلّقة بالإمكان بعضها بأصل الموضوع و بعضها باللواحق
جلسه ۹۱
4خلاصه این عدم انفکاک لوازم ماهیت از ماهیت این مطلب را به انسان میرساند که لازم نیست یک معلول در ناحیۀ تأثیرپذیری از علتش مسبوق به عدم باشد! نهخیر! در هروقتی که این علت اثر بگذارد این معلول هست، حالا آن علت تا هروقتی میخواهد باشد، در هر وعائی که میخواهد باشد این معلول هست. آن چیزی که ملاک برای حاجت است امکان میباشد و آن امکان همیشه با او هست یعنی آن امکان باعث میشود که او از ناحیۀ علت فیض بگیرد، همین، دیگر چیزی غیر از این نمیخواهیم؛ کاری به این نداریم که قبلاً نبوده است یا بوده است. فقط به همین مقدار که در ناحیۀ علت و معلولیت به این مطلب برسیم که امکان ذاتی که در معلول هست موجب میشود که از ناحیۀ علت به آن افاضه شود و این را ایجاد کند، حالا با وجود علت این معلول هم بوده است، اشکال ندارد؛ تا هروقتی که علت بوده است معلول هم با او بوده است و دائماً با او فیض میبرده است. حالا فرض کنید که این علت ابتدا نداشت یعنی الآن معلولی را تصور میکنید و میگویید که این معلول با این علت تا اینجا است، بعد مقداری جلوتر میآیید؛ این معلول با علت در اینجا و در اینجا است، حالا اگر این علت ابتدا نداشت یعنی این معلول در بیانتها با او هست پس لازم نیست که همیشه عدمی بین علت و معلول فاصله بیندازد، این اقتضا را ندارد. این دلیل دیگر مرحوم حاجی بود.
یکی از دلایل دیگر ایشان که دلیل خیلی خوبی هم هست این است که اگر شما حدوث را ملاک و علت [دلیل] برای نیاز به علت و جعل میدانید ـ چون حدوث عبارت است از تخلّل عدم یعنی یک وقت ماهیتی نبوده است و بعداً علت افاضه میکند و این ماهیت را موجود میکند و حدوث یعنی ترتّب وجودِ بعد العدم؛ وجود در ابتدا عدم است بعد وجود پیدا میکند آنوقت میگویند که «حَدَثَ» حادث شد ـ بنابراین ما باید در احتیاج به علت، عدم را شرط بگذاریم یعنی عدم را شرط نیاز به علت بگذاریم درحالیکه عدم معاند با وجود است، عدم مقابل وجود است عدم یعنی «نیستی»، «نیستی» همیشه از خودش «هستی» را دفع میکند همانطور که «هستی» از خودش «نیستی» را دفع میکند، منبابمثال بگوییم که علت برای حادث شدن این پارچ که در اینجا هست «نبودِ» آن است، «نبود» هیچوقت «بود» را اقتضا نمیکند؛ یعنی هیچوقت «بود» را طلب نمیکند. «نبود» یعنی نبود، وقتی در ذات «نیستی» نگاه کنیم «نیستی» یعنی نیستی. آیا «نیستی» خودش را به «هستی» میکشاند؟! نمیکشاند مثلاینکه شما بگویید: سیاهی علت سفیدی است. سیاهی به سفیدی چه مربوط است؟! ممکن است قبلاً قرمز یا سبز بوده است، علت سفید شدن، سیاهی قبلی آن نیست، علت سفیدی این است که چیز سفیدی روی آن مالیده است اما آیا علت سفیدی این است که قبلاً سیاه بوده است؟! چه سیاهی در ذات خودش بیاضیت را اقتضا میکند؟! نهتنها اقتضا نمیکند بلکه طرد بیاضیت میکند مثلاینکه شما در اجتماع نقیضین بگویید که علت اینکه الآن این شیء در اینجا هست این است که نقیضش قبلاً بوده است، نقیض برای خودش طرف مقابل را طرد میکند؛ بودن زید و نبودن زید در اینجا متناقضین هستند، آیا علت بودن زید این است که قبلاً در اینجا نبوده است؟! این حرفها صحیح نیست، «نبودن» علت برای «بودن» در اینجا نمیشود، همانطور که «بودن» علت برای «نبودن» بعد نمیشود، اینکه الآن زید در اینجا هست آیا علت است که فردا نیست؟! یا اقتضا میکند که فردا نباشد؟! یا اینکه الآن زید هست آیا اقتضا میکند که قبلاً نبوده است؟! ما اصلاً به «نبود» کاری نداریم، الآن زید در اینجا هست، حالا یا قبلاً در اینجا بوده است یا قبلاً هم در اینجا نبوده است ولی «بود» و «نبود» دو چیز مقابل هم هستند و یکدیگر را طرد میکنند، اینطور نیست که یکدیگر را جذب میکنند، بنابراین اگر بگوییم که علت احتیاج به علت، «نبود» یک شیء است، [صحیح نیست] نهتنها «نبود شیء» علت احتیاج نمیشود بلکه میگوید: تا وقتی که من هستم نباید طرف مقابل من درست شود، اجازه نمیدهم که طرف مقابل من درست شود و جعل شود.

