
رابطۀ میان وجود و ماهیت
و ادلّۀ بطلان تحقق هردوی آنها در خارج
مرحوم استاد آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس اللّه سرّه در جلسۀ هفتم از درس شرح منظومه، در ابتدا این اصل را متذکر میشوند که همه ممکنات، ترکیبی از ماهیت و وجود هستند. سپس وارد بحث شده و حقیقت ماهیت را در ضمن مثال تعریف میکند و جایگاه وجود و ماهیت را در مقام ثبوت و اثبات و نیز رابطه بین آن دو را با بیاناتی ساده و شیوا تبیین مینماید. استاد در ادامه به بیان این حقیقت میپردازد که تمام ذرات عالم هستی به واسطه وجودی که در خود دارند، قابلیت رسیدن به فعلیت تامه را دارا میباشند که البته این امر مستلزم عنایت علت میباشد. در بخش پایانی از درس، استاد حسینی طهرانی به استدلال بر عدم تحقق همزمان ماهیت و وجود در خارج پرداخته و مواردی را برای نقض این مسئله بیان مینمایند. ایشان در جهت بطلان اصالةالماهیة پرسشی را طرح و ابعاد این دیدگاه و توالی فاسده آن را تشریح مینماید.
رابطۀ میان وجود و ماهیت
2بسم الله الرحمن الرّحیم
إنّ الْوُجُودَ عِنْدَنَا أصِیلٌ *** دَلِیلُ مَنْ خَالَفَنا عَلِیلٌ1 مطلبی که راجع به محالیّتِ اصالت ماهیّت عرض کردیم استطراداً بود و روی آن یک فکر و نظری بشود بد نیست! حالا ادلّهای که مرحوم حاجی راجع به اصالت وجود و همینطور ادلّهای که آقایان راجع به اصالت ماهیّت صحبت شده را یکییکی ذکر میکنیم تا إنشاءالله ببینیم بعد از تمام شدن بحث اصالةالوجود چه مسائلی باقی میماند!
ترکیب ممکنات از ماهیت و وجود
مرحوم حاجی بحث را از اینجا شروع میکنند که هر ممکنی که ماهیّتی به آن تعلّق گرفته باشد؛ یعنی به وجودش تعلّق گرفته باشد، آن ممکن یک زوج ترکیبی است که از ماهیّت و وجود ترکّب یافته است. و بهطورکلّی همۀ ممکنات همینطور هستند و در این مسئله بین مجرّدات و مادّیات فرقی نیست؛ کُلٌّ بِحَسَبِهِ!
هرچه آن مادّۀ مستعدّه به تجرّد نزدیکتر میشود، بر بساطت وجود و تجرد وجودش اضافه میشود و از مادّیت آن وجود کاسته میشود، تا بهنحویکه به وجودِ عقل اول یا فیض اول برسد که تعیّن در آن وجود بسیار نازل و مرتبۀ اشتدادِ وجودی خیلی قوی است. به هر صورت آن عقل اول هم باز ممکن است. بهطورکلّی ماسوای باری تعالی که اطلاقِ امکان بر آنها میشود، مرکّب از یک ماهیّت و وجود هستند.
تعریف ماهیّت
ماهیّت عبارت است از حدود وجود؛ یعنی ما حدّ وجودی را ماهیّت میگوییم. و غیر از آن وجود اصلاً در خارج چیزی تحقّق ندارد و هرچه هست همان وجود است. وجود، حدّ میخورد میشود عقل اول، یک حدّ ضیقتری میخورد، بهطورمثال میشود عالَم نفوس، یک حدّ ضیقتری باز به آن میخورد میشود عالَم برزخ، یک حدّ ضیقتری به آن میخورد میشود عالم مادّه و طبع. یعنی خود وجود است که خودش را به اشکال مختلفی درمیآورد، و هر لحظه به شکلی بُت عیّار درآمده است.
و هر مسئلهای که پیش میآید از خود وجود نشأت میگیرد؛ بنابراین خود وجود است که این ماهیّات و بلایا را به سر خودش درمیآورد و ماهیّتی از جای دیگری نیامده است تا عارض بر این وجود بشود، و یک انضمامی در خارج تحقّق پیدا بکند.
- شرح منظومه؛ج 2، ص 62.
