
شرح خطبه مصنّف (1)
مباحث مقدماتی
حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه، در اولین جلسه از مجموعه دروس شرح منظومه حاج ملاهادی سبزواری، که به شرح مبانی حکمت و فلسفه با نگاهی عمیق و نگرش ورای علوم نظری پرداختهاند، در ابتدا برخی مقدمات را مانند وجود و عدم، علت و معلول و ... برای شروع مطالعه فلسفه و حکمت توضیح میدهند. ایشان در ادامه به توضیح و تبیین اشعار مرحوم حاجی سبزواری میپردازند. فرق ادراک حکیم با غیر حکیم، معانی مختلف عقل، بازگشت خوبیها به پروردگار و معنای هبه، برخی از مباحث این بخش میباشند. در بخش دیگری از این درس به تبیین معنای «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» پرداخته و مراد از بساطت و وحدت حقه حقیقیه را روشن مینمایند. در پایان و قبل از شروع به تطبیق متن منظومه به مبانی وحدت و کثرت در فلسفه و جایگاه تشکیک یا تشخص وجود میپردازند.
شرح خطبه مصنّف (1)
17مراد از بساطت و وحدت حقّۀ حقیقیّه
ما تکّههایی و [اجزائی] نیستیم که از خدا جدا بیفتیم. نه، این شرک است؛ زیرا اگر بخواهیم جدا بیفتیم، دیگر آن وجود پروردگار دارای نهایت میشود؛ نهایتش به حدود ما است. یعنی وجود خدا همینطور آمده آمده تا ما، ولی به ما که رسیده، ایستاده است! یعنی ما این طرف خط هستیم و خدا آنطرف خط است. در اینصورت این وجود دارای نهایت میشود یعنی هم ما نهایت داریم و هم خدا.
اما اگر ما بخواهیم بساطت، اطلاق، وحدت حقّۀ حقیقیّه، صرف الوجود و وجود مالانهایه ـ که همه حکایت از یک معنا میکنند ـ را در پروردگار بیابیم، باید هیچ توقّفی در سیرِ حرکت وجود به عالم کثرت قائل نشویم.
یعنی وجود پروردگار مجرّدات را فراگرفته است و بعد آمده پایینتر و حجب ظلمانی ـ که مجرّد را با مادّه آمیخته کردهاند ـ را هم فراگرفته است، تا رسیده به أدنیالعوالم که وجود عالم کون و فساد است و ما الآن در آن هستیم، ما را هم فراگرفته است. پس هیچ چیزی باقی نگذاشته است. بنابراین یک وجود است که عبارت از وجود پروردگار است. پس این موجودات ماسویالله چه هستند؟ اینها همه تقییدهایی هستند که خود آن وجود به خودش زده است.
تشبیهی برای فهم کیفیت بساطت و کثرت در خلقت
من الآن دستم باز است، یک دفعه کف دستم را به سمت بالا میکنم، یک دفعه آن را به سمت پایین میکنم، یک دفعه آن را مشت میکنم، یک دفعه آن را به حالت اشاره میکنم. تمام حالات و اطواری که در دست من است، آیا آن را از دستبودن خارج میکنند؟! این دست من حالات مختلفی به خودش گرفته است، اما باز هم دست است.
پس این تقیّدی هم که به وجود خورده است، آن را از وجود بسیط بودن جدا نکرده است، بلکه خود آن وجود بسیط تقیّد خورده است. و بعد آن وجود بسیط میآید و همین تقیّد را بر میدارد و دوباره به بساطت برمیگردد. پس این تقیّد با حفظ بساطتِ وجود در این عالم تحقّق پیدا کرده است، نه بدون لحاظ آن بساطت. این از جهت وجود بسیط.
