جلسه ۷۹۳
2پس بنابراین خود صورت نوعیه به تنهایی برای بقاء مواد انواع كفایت میكند و آن صورت نوعیه است كه ما از او تعبیر به عقل مجردِ نوعی برای آن نوع میكنیم، یعنی خود آن صورت نوعیه حقیقتی است مجرده كه باعث قوام اجزاء و امزجه مختلفه هست و از آن تعبیر به نفس میشود. هر چیزی دارای نفس و خصوصیتی است كه آن نفس و آن حقیقت مجرده، موجب بقاء مواد شده است. برخلاف آنچه كه گفته میشود و در واقع قدما هم همین رأی را داشتند. امروزه اینها چون تعقل و تفكرشان نسبت به مادیات بیشتر است و خبری از ارتباط ماده با عالم تجرد ندارند ـ البته اغلبشان نه همه آنها ـ علت برای بقاء را خود این مواد میدانند، مثلا میگویند علت بقاء نوع انسان عبارت است از خود سلولها و موادی كه در بدن انسان و یا حیوان وجود دارد. به عكس قدما كه علت بقاء و حیات را نفس سلول نمیدانند، بلكه آن صورتی كه به عنوان یك حقیقت مجرده بر این بقاء استیلا و اشراف دارد، میدانند.
لذا با وجود از بین رفتن یك سلول شما میبینید كه گاهی از اوقات حیات باقی است چیزی كه اصلا امكان ندارد. موارد زیادی دیده شده است كه مثلا بهطوركلی مغز هیچگونه فعالیتی ندارد ولی آثار حیات در بدن مشهود است، یا اینكه قلب كار نمیكند ولی آثار حیات در بدن مشهود است، این بهخاطر همان تحفظ صورت نوعیه است. خیلی افراد هستند كه گردش خون بدنشان را متوقف میكنند و وقتی دست میزنید میبینید نبض ندارند درحالتیكه حیات باقی است، یا اینكه كبدشان كار انجام نمیدهد. لذا اگر قرار بر این باشد كه حیات مبتنی بر فعل و انفعالات سلولها و حركت و متابولیسم باشد باید آن حیات هم با عدم حیاتِ فعل و انفعالاتی كه انجام میشود منتفی شود. الان آن نفس مدبره است كه اینها را در كنترل گرفته است.

