جلسه ۷۹۱
10یك دفعه شهرستانی رفته بودیم، چلوكباب آورده بودند انشاءلله خدا سلامت بداردشان، چلوكباب را خوردیم یك دفعه یكی دو نفر آمدند مثل اینكه جزو فِرق دراویش بودند آنها شروع كردند به سؤال كردن از روح مجرد و و و ... گفتم این چلوكباب را چقدر پول دادی، پول چلوكباب را بدهم و دست از سرم بر داری؟ هنوز از گلوی ما پایین نرفته بود سؤال از وحدت و كثرت و ...، گفتم پول چلوكبابت را بدهم و خیالم را راحت كنی؟.
حالا این احساس گرسنگى كه در شما هست، یك واقعیت هست یا نه؟ واقعیت هست. اما رفیقتان بغلتان مىنشیند و با شما صحبت مىكند، به به! سلام كجا بودى و ... همین كه به او مىگویید كه آقا برو سفره را بیار كه روده كوچك دارد روده بزرگ را مىخورد و بزرگ هم دارد كوچك را مىخورد. یك مرتبه رفیقى مىآید و مىگوید به به! كجا بودى و حالت چطور است؟ شروع مىكند به گرم گرفتن و صحبت كردن كه كجا بودى تو را ندیدم و گرفتار بودم و نتوانستم بیام، نیم ساعت مىنشینى با این حرف مىزنى، حالا وقتى كه دارى حرف مىزنى آیا راستى راستى گرسنهمان هست یا نه؟ مىگوییم آقا چرا غذا را نیاوردى؟ مىگوید آقا دیدم شما دارید با ایشان صحبت مىكنید، گرم صحبت هم هستید حالا بعد از سالیان سال به هم رسیدهاید. با آمدن او این حالت گرسنگى در شما از بین نرفت، وجود دارد اما آمدن او روى گرسنگى یك پردهاى انداخته است. علم به آن مسأله رفت و به جایش علم دیگر آمده است. وقتى كه صحبت تمام شد فهمیدید كه مشكلى ندارد و خوب است. مىگویید آقا چرا سفره را نیاوردید بابا از گرسنگى مردیم، مىگوید من دیدم دارید صحبت مىكنید.
یا فرض كنید كه در حالت سیرى، وقتى كه سیر شدید، این حالت سیرى را در وجود خودتان احساس مىكنید یا نه؟ آیا این احساس را كسى به شما مىگوید كه آقا شما این ظرف پلو را خوردید لذا دیگر گرسنه نیستید؟ نه! كسی نیاز ندارد به شما بگوید. همین كه شما این ظرف پلو را میخورید یك احساسی برای شما پیدا میشود كه با آن احساس قبل متفاوت است، این احساس یك واقعیت است، یك حقیقت است، اسم این واقعیت میشود سیری. وقتی این احساس برایتان پیدا شد، آنوقت بالطبع میگویید آقا سیر شدم و خیلی ممنون از پذیرایی و از ضیافت شما، دیگر سیر شدم. این دیگر سیر شدم، میشود علم به علم. اول علم به نفس همان واقعیت در وجودتان تحقق پیدا كرد. بعداً نسبت به او یك علم مجدد به عنوان علم حصولی پیدا میكنید. آن اولی حقیقتش علم حضوری است، علم به علمش میشود علم حصولی. حالا شروع میكنید با یك نفر صحبت كردن و از مسائل گفتن، حالا كه شكمتان سیر شد بشین ببینیم آنجا چه خبر است؟ بنزین گران شد یا یارانه بهتان دادند یا ندادند؟ سرتان را كلاه گذاشتند یا نه؟ وقتی شكمت سیر شود شروع میكنی از این مسائل حرف زدن، تا گرسنه است نه فكر یارانه است، نه فكر رایانه است، نه فكر پایانه است، نه فكر چارپایانه است، ولی همین كه شكم سیر شد شروع میكند در این مسائل سیر كردن. شروع میكند به صحبت كردن در حالیكه سیری وجود دارد، اما غفلت میكند از اینكه چیزی بخورد یا نخورد، بعد وقتی كه صحبت تمام میشود و همه مسائل و همه را گشت و حرفهای صد من یك غاز هم كه برایش به اندازه اینقدر ارزش ندارد و به فهم و ارتقاء انسان هم كمك نمیكند آن وقت متوجه میشود.

