
جلسه ۷۹۰
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
جلسه ۷۹۰
15لذا مرحوم آقا مىگوید من با حالشان كارى ندارم، فهمشان چقدر است؟ فلان شخص میگوید من در خودم این استعداد را میبینم كه به مقام فلان برسم، معلوم است كه به اندازه یك دانه گنجشك هم نمیفهمی، مغز تو اینقدر هست، هیچ فهم نداری، حالا هر چه بگوید من فلان مكاشفه را دارم، فلان حال را دارم بگوید. هر چه بگوید برای خودش میگوید. همین افراد برگشتند و چه مطالبی راجع به بزرگان گفتند، چه مسائلی گفتند كه اصلا انسان خجالت میكشد و شرم میكند كه ببیند چه گفتند و چه نامههایی میدادند و در نامههایشان چه حرفهایی میزدند، همینهایی بودند كه این حالات را داشتند؟ مرحوم آقا به من میفرمودند رفقای قم فهمشان چقدر اضافه شده است؟ من به حالشان كاری ندارم، توجه میكنید؟ بعد میدیدیم عجب! مثل اینكه راست میگفتند، همه راست بوده ها! واقعا خیلی عجیب بود، خیلی عجیب بود، اگر این جریانات برای انسان بعینه اتفاق نمیافتاد ما نمیتوانستیم آن مسائل زمان رسول الله را توجیه كنیم.
آخر یعنى چى؟! آقا، طرف تا دیروز پشت سر پیغمبر براى نماز جا مىگیرد، فرداى آن روز دنبال ابوبكر مىرود، یعنى چه؟ آدم مىماند. اصلًا انسان در دستگاه خلقت مىماند خدایا این چه موجودى است كه درست كردى، اسمش آدم است یا الاغ است، یا بینهما متوسطات؟ چون بالاخره مقول به تشكیك است، اسم این را چه بگذاریم؟ این كار دیروزش چیست، این كار امروزش چست؟ بعد مىبینیم مثل اینكه درست است، بوده و همیشه هم هست، همیشه هم بوده، همیشه هم باید باشد. هر كسى در فضاى خودش و در مسائل خودش و در عالم خودش و فهم خودش است. مهم آن مقدار از نفس ناطقه است كه چقدر دارد، آن مهم است. وگرنه فلان چیز را بلد است، فلان قضیه را بلد است، نوار هم بلد است، شما اگر یك كتاب اسفار را داخل یك سى دى بگذارید. آیا چیزى به فهمش اضافه مىشود؟ فلان چیز این است، این فرمولش این است، این قضیهاش این است.
