
جلسه ۷۹۰
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
جلسه ۷۹۰
12در اینجا صحبت نفس ناطقه شد و این حرفها پیش آمد. این عقلى كه مربوط به نفس ناطقه است این عقل، كم كم كم از بین مىرود، آن عقلى كه آن شب به من گفت حق با شماست آن عقل نفس ناطقه بود، ولى بعد كم كم چه شد؟ همینطور كم شد كم شد كم شد، همینطور یك ولت، یك ولت، یك ولت كم شد بعد از ٢٢٠ ولت صفر ولت شد. البته یك ولت هم نور مىدهد، امّا این دیگر صفر شده است و صفر دیگر ظلمت است. همینطور مىگویند: بیا و برو، بشین و پا شو، این حرف را بگو و آن حرف را نزن، این حرف را بزن و آن را نزن، اینجا را امضا كن و آنجا را امضا نكن، اینجا شركت كن، داخل این راهپیمایى برو و داخل اینجا نرو. دیگر آن فهم رفت، آن فهمى كه تیز است و تشخیص مىدهد. آن دیگر از بین مى رود. لذا وقتى نگاه مىكنیم مىبینیم همه دور و برىهاى رسول خدا در زمان حیاتش مىآمدند و مىرفتند و پشت سر پیغمبر؛ رسول الله، رسول الله مىكردند، یا رسول الله یا رسول الله هلهله و این حرفها، ولى وقتى كه پیغمبر رفت نایستادند. آخر تو كه در غدیر بودى، تو كه صحبت پیغمبر را شنیدى، تو كه دیروز پیغمبر را كه میگفتند:) انی تارك (را با آن وضعش كه راه نمیتوانست برود و دو نفر یكی امیرالمؤمنین و دیگری فضل بن عباس آمدند و حضرت را گرفتند، تو كه همین كلام پیغمبر را دیروز شنیدی. اگر گوشت عوضی شنیده است عیبی ندارد و مشكل نداری و گناه هم نداری، ولی گوشت كه شنید، شنیدی كه پیغمبر میگوید:) انی تارك فیكم (و فهمیدی كه منظورش هم چیست؟ همه را فهمیدید، جریان غدیر را فهمیدید، سایر تصریحات پیغمبر را فهمیدی،) انا مدینة علم و علی بابها (را دیدی و شنیدی، اینها را شنیدی. اما یك عده رفتند ابوبكر را انتخاب كردند، بكنند، ها؟ اگر قرار شد كه یكی با هاون بر سرش بزند تو هم باید بزنی، چون این زده است من هم بزنم، چرا؟ چون او زده، او زده كه زده او دیوانه است تو چرا دیوانهای، آقا این دو تا با هاون زدند در سرشان و مخشان، من هم میخواهم بزنم. عجب الاغی هستی تو! آن دو تا خر هستند، الاغ هستند، دیوانه هستند، مگر تو هم مغزت را از دست دادی؟!، آقا این سه نفر برداشتند با این هاون زدند در سرشان، بنده هم نفر چهارم و میخواهم بزنم. اینها همین هستند. وقتی میبیند كه دارد به سقیفه میرود. چه شده؟ دارم میرویم خلیفه انتخاب كنیم، پس من هم آمدم، تو چرا میروی؟ او دلش میخواهد برود، او اصلا دلش میخواهد خودش را از بالای كوه احد پایین بیندازد، به تو چه؟ هزارتا مرض دارد چه و چه دارد، دلش میخواهد بیندازد.
