اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۹۰

11
  •  یك وقتى در مجلسى بعد از فوت مرحوم آقا، شخصى كنار من نشسته بود، این شخص رو كرد به من ـ اما طورى كه كسى نفهمد چون چند نفر چهارچشمى و هشت چشمى داشتند نگاهش مى‌كردند به خاطر اینكه صحبت كردن با ما در آن موقع كفر و شرك و ارتداد و از همه چیز بدتر بود، الان هم همین‌طور است، یعنى اگر شخص كفر مى‌گفت، جداً مى‌گویم شوخى نمى‌كنم، اغراق نمى‌كنم، اگر شخص كفر مى‌گفت اشكال نداشت و مى‌گفتند اشتباه كرده است، اما واى، واى، واى اگر كسى به ما سلام مى‌كرد، دیگر پرونده‌اش تمام مى‌شد ـ . توجه مى‌كنید؟ یواش رو كرد به من و گفت آقا، اصلًا ما با شما نمى‌توانیم صحبت كنیم. لسان عربى هم داشت. مى‌گفت من مى‌دانم حق با شماست ولى حرف نمى‌توانیم بزنیم، من همین‌طورى خندیدیم و هیچ نگفتیم، فقط همین‌طور خندیدیم. آن‌وقت همین شخص مى‌گذرد و روزگار یكى یكى مى‌گذرد و مى‌رود.

  • اللَه آقا، تو كه الان به من این حرف را می‌زنی، مسئولیت بر عهده‌ات است، تو داری صریحاً می‌گویی حق با شماست ولی من نمی‌توانم با شما صحبت بكنم. آیا می‌دانی الان چه بلائی بر سر خودت می‌آوری؟ تو كه بر سر من كاری نمی‌توانی انجام دهی؛ چون من راه خودم را دارم می‌روم. من الان دارم راه خودم را می‌روم اما تو داری چه بلائی بر سر خودت می‌آوری كه این حرف را به من می‌زنی؟ كار به جایی می‌رسد یك ماه می‌گذرد، دو ماه می‌گذرد، سه ماه می‌گذرد كم كم، اینكه می‌گفت حق با شماست چه می‌شود؟ كم كم تحلیل می‌رود، كمرنگ می‌شود، كم كم بی‌رنگ می‌شود، سرد می‌شود، خمود می‌شود، آن آتش تبدیل به خاكستر می‌شود و كار به جائی می‌رسد كه وقتی من از جایی می‌گذرم او راهش را از آنجا برمی‌گرداند كه به من سلام نكند. آدم به اینجا می‌رسد. چرا؟ چون خشت اوّل كج گذاشته شد، آن خشت نمی‌بایست كج گذاشته شود، می‌بایست درست باشد، خشت دوّم كه روی آن آمد كج‌تر كرد، هی زاویه كج شد، رسید به یكجا كه دیوار سقوط كرد و دیگر دیواری نمانده است، دیگر مایه‌ای نمانده است. عكس بنده خدایی را جایی زده بودند گفتم چرا قیافه‌اش این‌طوری است، چرا چهره‌اش این‌طوری است؟ واقعا دلم سوخت، ترحم كردم این بندگان خدا، اینها همان‌هایی بودند كه سابق این‌طوری بودند!؟ چرا این‌طور می‌شود؟ اگر آن شب كه پیش من نشسته بودی و به من گفتی حق با شماست می‌آمدی و روی حرفت می‌ایستادی، آنها چه كارت می‌كردند؟ از فلان شغل بیرونت می‌كردند؟ تو این‌قدر به خدا توكل نداری، و این قدر به خدا معرفت نداری؟ از گرسنگی می‌مردی؟ بیرونت می‌كردند؟ بیرون می‌رفتی، جا نداشتی؟ تو كه خانه داشتی. گیرم جا نداشتی در خیابان می‌خوابیدی، می‌رفتی در صحن می‌خوابیدی، صحن امام رضا علیه‌السلام كه بود، مگر مرحوم قاضی در نجف و كربلا داخل صحن نمی‌خوابید، تو هم می‌رفتی در صحن امام رضا علیه‌السلام می‌خوابیدی ولی خودت را داشتی، نفست را داشتی، اتصالت را داشتی، حرّیتت را داشتی، ارتباطت را داشتی. اما الان چه؟ چرا مسخ شدی؟ چون روی حرفت نایستادی، بله اگر از اوّل می‌گفتی تو باطل هستی و افكارت اشتباه است و تو در نفس و انانیت هستی و قبول هم داشتی و واقعاً یقین داشتی و اعتقادت بود، مسأله دیگری بود، اگر اعتقادت واقعاً این بود؛ این‌طوری نمی‌شدی. ولی چون اعتقادت نبود، خدا مسخت كرد. عكس الانت را بگذاریم و عكس آن موقعت را كنار هم بگذاریم و نگاه كنیم می‌ببینیم مسخ شده‌ای، چشم‌ها عوض شده، صورت‌ها دگرگون شده، چرا؟ چون پا روی حق گذاشتی، پا روی حق گذاشتی.