
اثبات عدم تنافی عین ثابت با وجود حق
تبیین چگونگی جمع میان اطلاق ذات الهی و تعینات خلقی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مبانی کلیدی عرفان نظری و فلسفه، یعنی رابطه میان «وجود بالصرافه» و «اعیان ثابته» میپردازد. بحث با این پرسش آغاز میشود که چگونه وجود مطلق و نامحدود حضرت حق میتواند با تعینات و تشخصات محدودِ موجودات (اعیان ثابته) جمع شود، بدون آنکه اطلاق ذات الهی دچار تقیید یا نقص گردد. استاد با بهرهگیری از مثالهای ملموس، نشان میدهد که همانگونه که آب در عین حفظ حقیقتِ مایع بودن، میتواند به اشکال مختلفی همچون یخ یا بخار درآید، وجود حق نیز در عین حفظ اطلاق و بساطت، در مقام مشیت و اراده به تعینات مختلف ظهور مییابد. در ادامه، این قاعده در تحلیل حقیقت ملائکه و خلیفةاللهی انسان به کار گرفته شده و تبیین میشود که چگونه کثرات عالم، همگی در وجود واحد حق محوضت دارند و هیچگونه دوئیتی میان خالق و مخلوق در مرتبه ذات وجود ندارد.
اثبات عدم تنافی عین ثابت با وجود حق
5«إلَهی مَن ذا الَّذی ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً»1 اصلاً مو بر تن انسان راست مىكند! همین كلام ما هست منتها با این عبارت. آخر اگر آدم عاقل باشد میآید محبت خدا را بر سایر مسایل ترجیح مىدهد؟! آیا آدم آن لطف خدا و جذبهها و نفحات را بر این مسائل، دنیا، بگیر و ببند، خورد شدن اعصاب، نمّامى، سخنچینى، غیبت و تهمت و... دیگر برو جلو و حدّیقفى هم ندارد! آیا میآید اینها را ترجیح بدهد؟! مدام بیاید پروندهسازى كند و نگه دارد که تا یك روزى رو کند! من اینها را نگه دارم تا یک روزی حساب اینها را برسم! كجا یك همچنین مطلبى هست؟! این برای دنیایش اینطور است و آخرتش هم همینطور است.
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم *** بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار *** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم2 بله، خدا رحمتش كند. جداً اگر اینها نبودند ما از كجا مىخواستیم این معارف را یاد بگیریم؟! از چه كسى؟! از كجا؟! اگر اینها نبودند ما با چه بیانى مىتوانستیم راه به مطلب ببریم؟! با چه بیانى؟! میآیند و مىگویند که آقا مولانا فلان است، حرفهایش فلان است، چه و چه و سنّى است. باشه مولانا سنّى است، خوب است؟! تو شیعه، تو عالم، تو هم خیلى با تشكیلات و امثالذلک هستی. دو صفحه شعر مولانا را مىآوریم، تو هم بیا دو صفحه مطالب اخلاقى مثل این بگو، کنار هم مىگذاریم! مگر تو نمىگویى که من شیعه هستم؟ شیعه از چه كسى [مطالبش] را مىگیرد؟ شیعه از امیرالمؤمنین و اولادش و ائمه علیهمالسّلام مىگیرد. مگر تو نمىگویی که من درس خواندهام؟! مگر نمىگویى که شیعه هستم؟! مگر نمىگویى که تمام آسمان و زمین همه به ارادۀ بنده است و چرخ و فلك و افلاك همه بر مدار افكار بنده مىگردد؟! حالا چه بگویند و نگویند همین هست. مولانا یك كتاب اینقدرى به نام مثنوى دارد ولی نیاز به آن كتاب نیست فقط دو صفحه از مطالب مولانا را جلوی تو مىگذاریم دو صفحه تو بیا بگو! اگر ذوق شعر دارى خب شعر بگو. اگر هم ذوق شعر ندارى بیا نثرش را بگو قبول داریم هرطوری مىخواهى بگو! اصلاً بابا شعرِ نو بگو خوب است؟! هرچه دلت مىخواهد بیا بگو بعد خودت سرت را پایین بینداز و خجالت بكش و برو در خانهات بشین! آن حرفها و شعور و فهم و ادراكت از حقایق و معارف [به جای خود] باشد. مىگوییم که مولانا راجع به این قضیه این را گفته، حالا تو هم بیا بگو ببینیم چه درمىآید؟! حافظ این را گفته تو هم بیا بگو!
- . زاد المعاد، ج ۱، المناجیات الخمس عشرة، مناجاة المحبّین، ص 4۱۲.
- . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 317.
