جلسه ۷۷۵
11شما دارید میبینید كه مردم برای اینكه دو روز بیشتر بمانند چه پولهای نجومی خرج میكنند؛ نجومی، كه دو روز بیشتر بمانند، بابا به پیر به پیغمبر، آسمان و زمین را به عمر تو نبستهاند، به پیر به پیغمبر، با این پول خرج كردنها تو نمیتوانی عزرائیل را از خودت منصرف كنی، ولی هستند، خیلیها هستند، كه چه مخارجی، چه غذاهایی تهیه بشود، چه خبره بابا؟! همین را بخور و مُردی هم مُردی! چیزی نیست، به جایی برنمیخوره، همه باید بمیریم، همه باید بمیریم.
این همه هزینه به این كیفیت، كی گفته؟! اینها همه ناشی از تخیلات است، ما خیال میكنیم عالم وآدم را به ما بستهاند! اینها همه خیالات است، اینها همه خیالات است.
خدا رحمت كند مرحوم پدر ما را، من واقعاً احساس میكردم این اواخر ایشان به زندگی اصلًا [دلخوش] نیستند، این سالهای آخر هی به من میگفتند برای چه؟ چرا دیگر باید اینقدر بمانیم؟ برای چه؟ آن هم جایی كه وقتی یك خبر سرماخوردگی به یكی میدهند دست و پایش شروع به تق و تق میكند چه برسد به اینكه بگویند سرطان گرفتهای.
یك بنده خدایی در مشهد بود، سرطان گرفته بود، شخص معروفی هم بود، اطباء به او گفتند تا شش ماه دیگر بیشتر زنده نیستی! آقا این سر دو ماهگی مرد! دق كرد! زودتر از وقتی كه آنها گفتند! ای بابا! تو كه خودت به مردم میگفتی مرگ چیزی نیست، خودت چی؟ خودت بالای منبرت میگفتی، از این حرفها كه مرگ یك لباس است، لباس را میكنی و كنار میگذاری و یك لباس دیگر ... پس چرا حالا خودت را خفه كردی؟ خودت را با این لباست ... دو ماهه مرد آقا! بیچاره!
آن پدر ما میگوید چرا زودتر نمیرویم، آن یكی تِقّی میافتد و میمیرد، حالا بابا صبر كن! چهار ماه دیگه وقت داری! درب خانه را بست، كه اصلا نه كسی بیاید سراغش ...، هر كه میرفت اصلًا پشیمان میشد، اصلًا جواب سلام هم نمیداد، سرش را انداخته پایین، بیچاره دارد میمیرد! توجه میكنید؟ آنها فهمیدند قضیه را، مسئله را آنها فهمیدند، كه چه خبر است و به آن معتقد شدند.

