
جلسه ۷۷۴
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية نکتهها و گفتههای استاد: نکتهها و گفتههای استاد: ـ 26/5/1434
جلسه ۷۷۴
2و این خیلی عجیب است و یك سرّی است در این قضیه كه انسان را به یك سری مطالب عمیقی میكشاند. قضاوتهایی كه مردم میكنند برچه اساسی است؟ مقدّماتی كه میچینند، صغری و كبریها بر چه اساسی است؟ آیا مسائل نفسی آنها كه در عمق و باطن آنها هست در شكلگیری این قضایا نقش ندارد؟ خودش را هم نسبت به این نتیجهای كه گرفته و نسبت به این مطلبی كه مطرح میكند محقّ میداند و دارد میگوید كه درست است دیگر، آیا آن خصوصیات و ملكات ما، در كیفیت تفكّر ما تأثیر ندارد؟! در كیفیت جهت گیریهای ما تأثیر ندارد؟ خیلی مسائل در ما پیدا میشود.
من یك وقت در احوالات صدرالمتألهین مطالعه میكردم، نمیدانم چه مقالهای بود، ملّاصدرا به اصفهان كه آمد در درس شیخ بهایی میرفت و شیخ بهایی او را به میرداماد إحاله داد كه در درس او هم شركت كند؛ لذا در هر دو درس میرفت. ملّاصدرا مدّتی كه در آنجا بود خوب اشكال میكرد و تفكّر صدرالمتألهین تفكّر مشّاء بوده یعنی تفكری كه بر اساس تعقّل صرف میتواند جایگاه داشته باشد و در ارتباط بین قضایا در مسئله انتساب به مبداء یك قدری سست است، بیشتر در معلولات فكر میكند یا در عالم علل، این تفكّر خوب تفكر مشّاء است و نسبت به این قضیه مرحوم صدر المتألهین خیلی قوی بوده است. ابن سینا در این قضیه از او جلوتر هست ولی باز، صدرالمتألهین ...
مدّتی كه پیش میرداماد میماند، میرداماد ایشان را احاله میدهد به همنشینی با یكی از بزرگان، شخصی به نام میرفندرسكی، میرفندرسكی شخص عالمی نبوده كه مدرس و اینها داشته باشد ولیكن شخصی بوده كه اهل حال بوده، اهل ذكر بوده، اهل كشف بوده و خوارق عاداتی هم داشته است.
بعد از مدّتی ملازمت با او، صدرالمتألهین میگوید: من كم كم بدون اینكه صحبتی بین من و ایشان ردّ و بدل بشود، من احساس میكردم یك چیزی مرتّب در من دارد تغییر پیدا میكند، اصلا خواهی نخواهی، خب آدم زرنگی هم بوده، صدرالمتألهین از جمله نوابغ فهم و ادراك بوده، میگفت یك احساسی داشتم كه یك چیزی دارد مدام در وجود من، در خلق و خوی من، در طرز تفكّر من تغییر پیدا میكند و این تغییر باعث شد كه من در درس كمتر اشكال كنم. گرچه اشكال به نظرم میرسید ولی آن حال اشكال كردن و صحبت را نداشتم، یك مقداری نسبت به مسائل و مطالب سعه صدر پیدا كرده بودم. توجّه میكنید؟ تا اینكه بالاخره آن عوالم و آن خصوصیاتش تغییر پیدا میكند و بعد دیگر مسائل را از ناحیه إشراقی بیشتر مورد تأمّل قرار میدهد؛ یعنی همان طرز فكر مشّائی كم كم تبدیل می شود به یك رنگ و لعاب إشراقی و انتساب همه امور به مبداء اعلاء، در حالی كه اصلا صحبتی بین ایشان و بین آن مرحوم ردّ و بدل نمیشد. فقط در مصاحبتش بوده، میآمده، میرفته، مینشسته، كاری داشته، نگاهش میكرده فقط نگاه میكرده است. مثلًا در یك جا نشسته فقط نگاه میكرده.
