
جلسه ۷۷۱
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية عالم ذرّ در آیات و روایات 27/1/1434
جلسه ۷۷۱
9به طرف گفته بودند ـ در مشهد یك بنده خدایی بود، یكی از آقایان. سرطان گرفته بود ـ گفتند شش ماه دیگر میمیری. این بدبخت همچنان دق كرد كه یك ماهه مرد! یعنی پنج ماه هم از اینی كه دكترها گفته بودند، پنج ماه هم جلو انداخت!
در را بسته بود، كسی را راه نمیداد!
ـ بابا آمدهایم عیادتت!
ـ بروید پی كارتان! من دارم میمیرم! عیادت من به سرتان بخورد! اگر میتوانید بیایید من را خوبم كنید، عیادت میخواهید چه كار كنید؟!
یك ماهه مرد! پنج ماه زودتر! دكترها گفتند بابا این شش ماه میتوانست دوام بیاورد، این بیچاره حالا حالا دوام می آورد، چند ماه دارو مصرف بكنید ..
این حالا پنج ماه زودتر رفت. خب اگر آن موقع قضیه معلوم بشود كه خلاصه چه بوده، خلق خدا میگوید برو بابا پی كارت ما كه معلوم است كه آخرمان به كجا میرسد، ولش كن بگذار هرچه ...
لذا مصلحت بر این است كه آنها فعلًا مخفی بماند تا اینكه خلاصه این نظام به هم نخورد ... همین نظام بر حال خودش و بر كیفیت خودش باقی بماند. درست شد؟
این مسئله در اینجا شكل گرفته و همهاش در آنجا بوده. منتها برای بعضیها روشن میشود، برای بعضیها معین میشود.
مرحوم آقا گاهی اوقات دیده میشد در صحبتهایشان از یكی از افرادی كه در دور و برشان بودند، میگفتند: فعلًا از رفقا هستند!
میگفتیم اوه اوه اوه! میگفتند فعلًا، یك دفعه گوشمان خلاصه تیر میكشید، بعد از یك مدت معلوم می شد كه سرّ این تعبیر بالاخره چون بوده است!
یا میگفتند: فعلًا كه ما با ایشان هستیم، فعلًا كه ...
بله ... یا مثلًا یك تأملی میكردند: خدا عاقبت همهمان را ختم به خیر كند!
ـ ا؟! این چه شد قضیه؟! یا مثلًا صحبتی چیزی ...
بعد از یك دفعه ده سال میدیدیم ا طرف تقش درآمد! یا مثلًا بعد از پانزده سال میدیدیم چه شد، فلان و این حرفها، یاد آن «خدا عاقبتمان را به خیر كند» میافتادیم!
