اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۶۹

7
  •  همین چندی پیش بود، می‌گفتم به بعضی از رفقا و دوستان می‌گفتم، خیلی عجیب، وقتی كه این والده ما دیگر داشت به رحمت خدا می‌رفت، من طهران بودم، در همان بیمارستان بودم در طهران و بعضی از رفقا هم آن‌جا بودند و وقتی به من گفتند بیماری‌شان این است، دیدم دیگر قضیه صورت دیگری پیدا كرده، مسئله صورت دیگری پیدا كرده و البّته از چند روز قبلش یك آثار ی ملموس بود، نه آثار ظاهری، به اصطلاح یك مسائلی ملموس بود كه ...

  •  بله. بعد خیلی برایم عجیب بود، نشسته بودم، بعد این همین برانكارد را كه آوردند و ایشان در آن بود و می‌خواستند بگذارند در آسانسور و ببرند اتاق عمل دیگر، كه گفتیم تكلیف همین است كه ایشان عمل بشود و مسئله دیگر دست ما نیست و قضیه دست ما نیست این‌طور كه می‌گویند و باید به همین نحوه انجام بشود، گرچه حالا خواست خدا چه هست دیگر آدم نمی‌داند. یك مرتبه من احساس كردم كه من اصلًا جای ایشان هستم!

  •  اصلًا خیلی برایم عجیب بود! یعنی احساس كردم آنكه الآن به اصطلاح در این تخت خوابیده و ـ نیمه بیهوش بود، دیگر با همین چیزها می‌خواستند با همان اورژانس ببرند بالا ـ من یك دفعه احساس كردم من را دارند می‌برند! و این بدن بدنِ من است كه دارد این الآن می‌رود و دیگر آخر كار است! در همان موقع احساس كردم، هیچ كسی دور من نیست، تمام افراد، تمام اشخاص، تمام سلام و صلوات‌ها، تمام بیا بروها، تمام همه رفت، رفت، رفت، خودم تك و تنها شدم، تك! و تك و تنها، و دارم می‌روم و مسیرم دیگر برگشت ندارد! دیگر اصلًا برگشت ندارد قضیه، اصلًا دیگر مشخص است، یعنی آن قضیه‌ای كه اتفاق افتاد برای والده و بعد، آن موقع مشخص شد كه دیگر برگشت ندارد، منتها به جای او ما داریم خلاصه راه می‌رویم. یعنی خدا اینطور به آدم نشان می‌دهد كه همه در یك خطیم، همه در یك صفیم، همه در یك مسئله هستیم، امروز نوبت این، فردا نوبت تو. همین! دیر و زود دارد، این هفته این طرف، آن هفته این طرف، یعنی یك سال این طرف یك سال آن طرف. ولی همه در یك راستا قرار دارد. یك دفعه نگاه كردم دیدم هیچ‌چیز همراهم نیست! اصلًا هیچ چیزكه بخواهم عرضه كنم به خدا كه به خدا بگویم خدا من این را آوردم! ا! هیچ! خالی خالی! یك تكانی راستش خوردم. از خدا كه پنهان نیست، از شما هم كه خلاصه ... یك تكانی خوردم كه هیچ چیز در دستم نیست. ولی یك دفعه حالتم تغییر كرد، احساس كردم كه همینی كه هیچی دستم نیست، دستمایه‌ام است! یعنی همینی كه چیزی ندارم، و خلاصه در دست ندارم، یك دفعه خوشحال شدم ... گفتم الحمدلله چیزی در دستم نیست دیگر، همه‌اش مال اوست دیگر، ما كه نباید چیزی دستمان بگیریم! خیلی زشت است! آدم برود یك جایی، با خودش هم یك كیسه ببرد، آی خرجی‌ام را آوردم!