اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

فطرت توحیدی و جایگاه آن در عالم ذر

نقش موانع در بروز فطرت و راهکارهای سلوکی

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی مفهوم عالم ذر و ارتباط وثیق آن با فطرت انسانی می‌پردازند. ایشان با تکیه بر آیات قرآن و روایات، تبیین می‌کنند که اقرار به ربوبیت الهی، حقیقتی است که در نهاد هر انسانی به ودیعه گذاشته شده و همگان با این اعتراف باطنی به دنیا می‌آیند. در ادامه، بحث به این سمت هدایت می‌شود که چرا انسان‌ها در مسیر زندگی دچار شرک و کفر می‌شوند و چگونه این موانع، مانع از بروز و ظهور فطرت پاک انسانی می‌گردند. استاد با تأکید بر اینکه سلوک الی‌الله نه رفع موانع، بلکه جلوگیری از ایجاد عوائق است، به تحلیل رفتارهای اخلاقی و چگونگی حفظ این فطرت در برابر طوفان‌های زندگی می‌پردازند. در پایان نیز به پرسشی فقهی پیرامون راهکارهای محرمیت برای فرزندخواندگی پاسخ داده شده و مرز میان علقه نکاح و آثار آن تبیین می‌گردد.

فطرت توحیدی و جایگاه آن در عالم ذر

5
  • یک دفعه یک مأموری از طهران به تبریز رفته بود یک نامه‌ای را ببرد. وقتی به آنجا رسیده بود، طرف یکی از این طلاها به‌عنوان جایزه داد. گفت با دادن یک طلا سر من را به باد نده. گفت: اینجا غیر از من و تو شخص دیگری نیست که بخواهی این حرف را بزنی. گفت: والله من نمی‌دانم این امیرکبیر کیست، تمام جن و ملائکه را به استخدام گرفته و معلوم نیست الآن سه‌تا جن دارند ما را مراقبت می‌کنند!

  • این‌طوری مملکت را اداره کرد! این‌طوری! در زمان ناصرالدین‌شاه هم بود!

  • خلاصه می‌گفت: با گرفتن یکی از این سکه‌های طلا که نمی‌دانم آن موقع اسمش چه بود، سر ما را به‌خاطر این به باد نده و نگرفت! الآن هم همین‌طور است و هیچ تفاوت نمی‌کند!! علیٰ‌کلّ‌حال الحمدلله و له الشکر!

  • امیرکبیر داماد ناصرالدین‌شاه بود؛ با خواهر ناصرالدین‌شاه ازدواج کرده بود. یک شخصی را در طهران قاضی کرده بود. یک‌دفعه ساعت ده شب دید در خانه را می‌زنند، گفت: الآن که موقع در زدن نیست!

  • گاهی اوقات در زمستان ساعت یازده شب تلفن ما زنگ می‌زند! یازده زمستان که غیر از تابستان است که شبش دو ساعت است.

  • می‌گوییم: این کیست؟! شاید کسی مرده باشد! تا کسی از او نمرده باشد ساعت یازده زنگ نمی‌زند! آقا تلفن را برمی‌داریم می‌بینیم یک خانمی است. سلام علیکم آقای طهرانی!

  • ـ خب زهر مار و کوفت و سلام! بفرما!

  • ـ آقا من حالم گرفته است! خیلی ناراحت هستم، نمی‌دانم چرا!

  • خانم تشریف ببرید داروخانه! آنجا انواع قرص‌ها در داروخانه هست! خب ببینید این حال گرفتگی از چه قسم است؟! دل‌پیچه دارید یااینکه قبض مزاج دارید؟! آخر تلفن زدن ساعت یازده...!

  • خلاصه امیرکبیر هم دید ساعت یازده در می‌زنند، مثل اینکه نصف شب بود، دید در می‌زنند. خیلی تعجب کرد! گفتند: یک شیخی است، حضرت حجة‌الإسلام قاضی آمده است.

  • گفت: این موقع کاری با ما ندارد. گفت: بیا داخل ببینم، این موقع شب موقع استراحت است و مسائل دیگر! تو حالا این موقع بلند شدی به اینجا آمدی، چه شده است؟! گفت: امروز خواهرزادۀ شما به‌اتفاق یک نفر پیش من آمدند و اینها ادعا داشتند و با همدیگر اختلاف داشتند ـ شریکش بوده، حالا هرچه ـ آمدم ببینم رأی حضرت صدراعظم و جناب امیر چیست که فردا بر طبق آن حکم جاری بکنیم!