
جلسه ۷۶۷
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية عالم ذرّ در آیات و روایات شروع بحث عالم ذرّ ـ 14/12/1433
جلسه ۷۶۷
6آن مینشست نصیحتش میكرد: ببین! آدم باید از دنیا دل بكند، تعلقش را كنار بگذارد!
خیلی عجیب است! فرق بین ما و بین اهل معرفت این است كه آنها باور كردهاند وقایع را، ما باور نكردهایم1. این است كه یك قدری بلبل زبان هستیم، این كه برای مردم خوب حرف میزنیم ماشاءالله ماشاءالله فلان، دیگر عالی و بلیغ و فصیح و خوب حرف میزنیم امّا وقتی كه خلاصه یك واقعیتی برای خودمان پیدا میشود دستانمان شروع میكند به لرزیدن، اینها همهاش به خاطر این است كه باور نداریم مطالب را، حقایق را باور نكردهایم. باور، یعنی به جان بنشیند، به واقع بنشیند، به واقع ما بنشیند، وقتی كه به ما بگویند كه آقا امشب ساعت هفت خلاصه شما رفتنی هستید، یك دفعه پر در بیاوریم: جدی میگویی؟ راست میگویی؟ كه گفته؟ فلان كرده؟
دنبالش را بگیریم: نكند خبر دروغ از آب در بیاید، نكند ...
این اگر بشود، معلوم میشود نه! مسئله به جایی بند است، یك ...
اما اگر گفتند ساعت هفت میمیری، تپ الآن افتاد مرد، دو ساعت هم اصلًا زودتر این به استقبال عزرائیل رفت به جای اینكه او بیاید، اینها معلوم است كه نه، معلوم است كه قضایا باور نشده.
درست شد؟
این مسئله بداء یك مسئله عرفی است و یك قضیهای است كه در بین افراد به این كیفیت ظهور پیدا میكند وبرای همه اتفاق میافتد. برای این حقیر فقیر سراپا تقصیر هم اتفاق افتاده.
پدر ما خدا رحمت كند نقل میكردند تو كوچك بودی، در نجف مریض شدی، یعنی از همین گرمازدگیهایی كه بچهها میگیرند و خلاصه آب بدن تمام میشود، شش ماهت بود، شش ماه هفت ماهت بود، و دیگر اصلًا آب بدنت تمام شده بود و چشمانت سفید شده بود و سیاهیاش رفته بود و اینها، یك شب من آوردمت كنار خودم، همان شبی كه دیگر قرار بود بروی! آوردمت و مادرت هم آنقدر اصلًا خسته بود كه اصلًا بیهوش شد! یعنی دیگر اصلًا توان نداشت.
- رجوع شودبه کتاب افق وحى ص ١٩٦ تا ٢٠٠
