
جلسه ۷۵۵
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية مروری بر مطالب گذشته 21/6/1433
جلسه ۷۵۵
1مروری بر همان مطالب گذشته
امروز یك مروری میكنیم بر همان مطالب گذشته و تتمهاش را انشاءالله از فردا نسبت به روایات و احادیث و اخبار در این زمینه ... چون یك مقداری قضایا و مسائل به آنها بر میگردد، انشاءالله ادامه میدهیم تا ببینیم به كجا میرسیم ...
أعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطوری كه نظر رفقا هست، در بحث مُثُل افلاطون، تشبیهی شده بود، قضیه تجسّم مُثل افلاطونی به عالم قضاء كلی و قدر جزئی. این تشبیه همانطوری كه مرحوم صدرالمتألهین فرمودند خالی از استحسان نبود و ... منتها در كیفیت تجسّم این تشبیه، و تمثّل، این مطالب مختلفی بود كه ما در جلسات گذشته سعی كردیم كه این اختلافها و این ناهماهنگیهایی كه وجود دارد، اینها را از میان برداریم. صحبت تا آنجایی كه یادم است به اینجا رسیده بود كه در قضیه عالم قضاء و عالم قدر، این هر دوی اینها به یك واقعیت ثابت برمیگردد. تصوری كه ما داریم و تصور ابتدائی و همان تصور عامیانه كه منظور از تصور عامیانه نه افراد عوام هستند، بلكه اشخاصی كه خب بالاخره كم و بیش در این زمینه اهل اطلاع هستند، منتها خب اطلاع به نظر میرسد اطلاع كافی نیست، از كتابهایی كه نوشته شده، تألیفاتی كه نوشته شده اینطور احساس میشود. تصور بر این است كه قبل از خلقت این عالم كه عالم ماده است و حدوث آن حدوث ذاتی است، این مطلب قبل از حدوث این عالم به یك عوالم دیگری مربوط میشود كه آن عوالم طبعا از سنخ این عالم آنها به حساب نمیآمدند. و خب مطالبی در اینجا هست و افرادی كه خب تا حدودی اهل اطلاع و فلسفه هستند آنها میبینیم در مطالبشان اضطراباتی هست، فكیف به آنهایی كه اصلا در این مسئله چیز نكردهاند.
من خودم یك وقتی با یكی از فضلای مشهد صحبت میكردم، و صحبت از این بود كه در كیفیت خلقت نور عرض كنم كه معصومین علیهم السلام كه چهار هزار سال ـ این خب همینها هم البته اگر بخواهیم ادامه بدهیم خواهد آمد ـ چهار هزار سال قبل از خلقت این عوالم خداوند نور ما را خلق كرد؛ خب طبیعی است این مسئله از بدیهیترین مسائل است كه حتّی الأوائل این مطلب را میتوانند ادراك بكنند كه مسئله زمان دائر مدار تطور ماده است و هیچ ارتباطی به مجردات و تمثل ندارد؛ پس این چهار هزار سال قبل از خلقت عالم این چه معنایی دارد؟ این چه تصوری میشود از این كرد؟ وقتی مادّهای نیست، دیگر گردش هم دیگر در او معنا ندارد، وقتی مادّهای نیست دیگر گذشت هم دیگر در آن معنا ندارد، وقتی مادّهای نیست و تطوّر در مادّه نیست، دیگر زمانی كه آن زمان انتزاع میشود و زائیده ماده است، آن زمان هم طبعا نمیتواند معنا داشته باشد. یعنی انقدر مسائل بسیط ارزیابی میشود در این قضیه، حالا تا چه برسد به اینكه اصلا به مسائل قضاء كلی و امثال ذلك بخواهیم برسیم كه آن اصلا به طور كلی خیلی از این مطالب پرت است، مسائل پرت است. از مطالبی كه خدمت رفقا عرض شد این قضیه به دست آمد كه بحث بر سر قبل از خلقت این عالم و انتهایش و قبل از آن نیست این بحث، كه عالم فرض كنید كه ما برگردیم به عقب، فرض كنید یك میلیون، ده میلیون، یك میلیارد ـ هرچه هست ـ تا برسیم به یك نقطهای كه حالا امروزیها نقطه انفجار میگویند، نقطه بیگ بنگ میگویند، یا اینكه فرض كنید این اصل به طور كلی منتفی شده باشد یا یك فرضیه دیگری بخواهد بیاید و آن حلقه ارتباط بین ماده و بین غیر ماده را میخواهد ـ مجرد را ـ میخواهد برقرار بكند؛ این بحث راجع به این مسئله، به این كیفیت اصلا طرحش معنا ندارد. زیرا در قضیه قضاء الهی، صحبت از عالم كلّی به عالم جزئی است، نه اینكه از عالم جزئی به عالم كلی. صحبت از این است كه این تعین خارجی مادّه، این معلول علّت مافوق اوست، پس باید صحبت را به طور كلی از این جزئیت و ارتباطش با قبلش بیرون آورد و بحث را از آن مرتبه بالا كه مرتبه مبدأ اعلی است از آن جا شروع كرد كه در آنجا چه اتفاقی افتاده؟ در آن مبدأ اعلی چه قضیهای واقع شده كه این سلسله مراتب ظهور به این نحو علیت و معلولیت و تمثّل به صور مادون به این كیفیت تنازل پیدا كرده تا این عالم مادّه و اعیان خارجیه را تشكیل داده. وقتی كه صحبت در آنجا میشود، ما اصلا به طور كلی میبینیم زمینه بحث عوض شد؛ زمینه صحبت و كیفیت ورود در مطلب اصلا به طور كلی تغییر پیدا میكند. در آنجا مسئله تقدم و تأخّر اراده، اول چیزی كه در آن جا مطرح میشود از میان برداشته میشود. وقتی كه در ذات پروردگار كه وجود بحت و بسیط و اطلاقی است ما نگاه میكنیم، این وجود بحت و بسیط و اطلاقی به اراده و مشیت او میخواهد ظهور پیدا بكند به وجود متعین و وجود متشخص و مقید خارجی. این تبدّل و این تعین و این تنزّل، و این ظهور، به چه نحو انجام شده است؟ صحبت در اینجاست. آیا به طور صدفه و به نحو اتفاق این مسئله انجام گرفته؟ یعنی بدون هیچگونه علّت؟ خب این طبعا اصلا این بطلانش ابده بدیهیات است. این تبدّل و تشخص ظهور لایتناهی كه خودش قبل از تحوّل و قبل از تغیر و ظهور، خودش تشخص دارد به وجوده الشّخصی و وحدته الشّخصیه؛ این تشخص متبدل میشود به تشخصات لایتناهی. در این تشخص كه میخواهد همان وجود وجود اطلاقی و فیض اقدس است، ـ نه فیض مقدس ـ در آن فیض اقدس كه همان وجود، وجود اطلاقی و وجود لایتناهی و عالم وحدت و عالم هوهویت و مقام احدیت، تمام اینها در یك سنخ و در یك سلك اینها قرار دارد، وقتی كه آن وجود اطلاقی میخواهد متبدل بشود، قطعا باید آن متأخر از اراده باشد، اراده ذات بر تنزل وجود است كه موجب ظهور وجود اطلاقی و انبساطی به مقام واحدیت است. اینجا را میگویند مقام واحدیت. حالا ما كاری به اصطلاح نداریم حالا بخواهیم در این اصطلاح صحبت كنیم كه خب قطعا در اینجا هم خواهد آمد. انشاءالله در قضیه مقام واحدیت و كیفیت اینها ... خب بالاخره همه اینها مسائل برمیگردد به مسئله قضاء و قدر و چارهای نیست هم كه از این مسائل صحبت بشود. فعلا به اصطلاح و كلمات كاری نداریم، فعلا به همان حقیقت خارجیه كار داریم. این اراده و مشیتی كه این علت برای این تبدل وجود انبساطی است، وجود بسیطه و صرف الحقیقه است، صرف الحقیقه.... كلّ الأشیاء، این قضیه كه مسئله مسئله اراده، این اراده آیا در آن تقدم و تأخر معنا دارد یا ندارد؟ این از اینجا ما باید بحث را شروع بكنیم. یعنی تمام افرادی كه آمدهاند و در مسئله قضاء و قدر، و عالمِ ... حالا دیگر بردهاند در قضایای دیگر: جبر و اختیار و اینها، دیگر خب مسائل دیگر پیش آوردهاند؛ حالا كاری ما به آن نداریم. فعلا در همین بحث اول قضاء و قدر، وقتی در آنجا مطرح كردند از این نكته غافل شدند كه اصلا حقیقت اراده احدیت این حقیقت قابل برای تجزّی هست یا نیست؟ و آیا آن اراده، اراده ثانوی و ثالث و رابع و خامسی دارد، كه یكی پس از دیگری است، یا اینكه اصلا در آنجا اراده ثانی معنا ندارد؟ وقتی كه ما صحبت میكنیم از اراده ثانی ... آخر این قضیه باید اصلا چیز بشود، آخر چقدر این حرف حرف عبث و بیهودهای است؟ یعنی در مقام اراده اولی اراده ثانی نبوده؛ شما یك همچنین چیزی را در ذات پروردگار میتوانید تصور كنید؟ كه وقتی ذات پروردگار آن اراده و مشیتش تعلق به امری میگیرد، هنوز اراده ثانی نیست. نیست یعنی فاقد است. ذات پروردگار فاقد اراده ثانی است و این لازمهاش جهل به آن اراده و مقام است، و تترد (....) جهل، در ذات پروردگار و نفس و بعد هم مسائل و توالی فاسدی كه همینطور یكی پس از دیگری بر این مسئله مترتب میشود و دیگر مقام احتیاج و امكان و نفس و سقوط واجب الوجودی از واجب الوجودی و دیگر میرود در یك مطالب دیگر در بحثهای دیگر. پس در اینجا وقتی كه خواجه میفرماید كه:
