
جلسه ۷۵۲
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية بررسی بعضی تاویلات در ماهیت مثل 13/2/1433
جلسه ۷۵۲
5یك دفعه پیش مرحوم آقا بودیم، یكی از این آقایان قم آمده بود پیش ایشان. ـ الآن فوت كرده خدا بیامرزدش ـ بعد آمده بود از یك شخص دیگری كه او زنده است ـ او هم انشاءالله چند وقت دیگر فوت میكند! بالاخره همه باید بمیریم دیگر! ـ عرض كنیم كه از او گلایه میكرد. میگفت: آقا ارشاد به من كاغذ را داده، این میگوید بردار ببر رسالهام را چاپ كن! ا این دیگر ... نمیدانم كتابم را، رسالهام را، چیچیام را ... میگوید ارشاد به من كاغذ داده، این میگوید كاغذت را بیاور بده به من، كه من كتابم را چاپ كنم. آنوقت میگفت: كتاب من مهمتر از او است!
حالا اسم نمیبرم كه دیگر مشخص نشود. ایشان هم میخندیدند و بله چه میكردند. التفات میكنید؟ و به زور و به فلان و كاغذ نوشته به چیز كه شما كتاب به ما نمیدهید و چه میكنید و فلان نمیكنید و ...
التفات میكنید؟
اینها همه مرحوم آقا را میشناختند. همه میدانستند.
در مشهد، یكی از همین معاندین با عرفان، اینی كه میگویم معاند، به خاطر این كه اینها مخالف نیستند. اینها معاندند. مخالف، با دوتا كلمه سر عقل میآید. ولی آدم معاند هان! اوه! این میشود معاند! معاند یعنی این. مخالف یعنی نمیفهمد. انسان خواب را آدم دست میزند بیدارش میكند. معاند: اوه! كرده در گوشش هیچی نمیفهمد! میگوید همین است: دو دو تا شانزده تا! میخواهی بخواه نمیخواهی نخواه!
یكی از همین معاندین عرض كنم كه یك جایی منبر میرفت كه ما هم بودیم، منزل یك بنده خدایی و او هم فوت كرده. كه من هم یك مقداری درسش رفته بودم. من خودم دیدم كه داشت به یك شخصی میگفت كه، به افرادی كه مرحوم آقا هم بودند. آقا هم میشنیدند. به او وقتی كه منبرش تمام شده بود و آمده بود، یك چرت و پرتهایی گفته بود كه اصلا نه خودش فهمید چه گفته و نه آنهایی كه نشسته بودند پای صحبتش. آن صاحب مجلس، آدم منصفی بود ـ تا حدودی البته ـ این رو كرد به بقیه، گفت: اگر در این مشهد یك مجلس روضهای تشكیل بشود كه در آن خلوص باشد، آنهم مجلس آقا آسیدمحمدحسین است! ـ این را همه آنهایی كه آنجا بودند ... ـ یعنی خود اینها قبول داشتند كه مسئله، قضیه چه است. و مطلب چی است. خب بالاخره اینطور نیست كه كسی متوجه نباشد.
