اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۵۰

3
  •  الآن در راه با دوستان صحبت همین را می‌كردیم كه چقدر صدق ماندگاری دارد. از این صحن كه می‌آمدیم، صحن حضرت معصومه سلام الله علیها، می‌گفتم هر حجره حجره این صحن برای من خاطره است. هر وقت می‌آیم در این صحن، اصلا می‌روم در حال و هوای دوران سابق و این‌ها. آن حجره ـ به ایشان نشان دادم ـ تمام رسائل را در آن حجره ما خواندیم. در آن حجره ما مطول خواندیم. در آن حجره قوانین. در آن حجره كفایه. در این حجره مكاسب. تقریبا شاید هشتاد، هشتاد و پنج درصد درسها را من در همین صحن بزرگ، صحن حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. می‌گفتم در آن حجره مرحوم آیت الله غروی ـ خدا رحمتش كند ـ می‌آمد برای من، تك و تنها بعد از ظهرها قوانین می‌گفت! و من تنها درسی را كه مباحثه نكردم قوانین بوده. و هم مباحثه‌ای نداشتم. فقط تك و تنها! ما تا مباحث عام و خاص و بعدش را هم خواندیم. و من هرچی سعی كردم، هرچه افراد دیگر، من جمله بعضی از اعاظم فعلی كه این‌ها خب مترصد و عاشق نسبت به كار ما و ناظر بودند، ما را هی نهی می‌كردند از خواندن قوانین و می‌گفتند بیا اصول فقه بخوان، من آخر سر به حرفشان گوش نكردم. همان كار خودمان را كردیم. به قول مشهدی‌ها می‌گفت: كار خودمون مُكُنُم! مُكُنُم! ما هم گوش نكردیم و همان قوانین را تنها، خلاصه خواندیم. آنهم وقتی بود كه نیم‌متر برف بود. ایشان از منزلش می‌آمد، روی یخ و بله ما قدم‌ها را چقدر با احتیاط بر می‌داشتیم، تا به آن‌جا می‌رسیدیم! یك روز دیدم ایشان نیامد. هرچه صبر كردم نیامد. بعد فردا درسمان با همین ایشان بود، منتها عمومی. فردا هم نیامد. من گفتم حتما ایشان مریض شده. رفتم منزل و دیدم كه مریض نیست، ولی حركت برایش مشكل است. آثار مرضی چیزی ندیدم، خلاصه ایشان می‌گفتند كه می‌خواستم اینجا از منزل حركت كنم، پایم سُر خورد و خوردم زمین و حركت خیلی برایم مشكل بود از لای صحبت‌ها من به فراست دریافتم كه در راه حركت به درس زمین خورده است ایشان می خواست كه من متوجه نشوم كه متاثر شوم. بله زمین خورده بود و بنده خدا برگشته بود منزل. و این تك و تنها می‌آمد. بدون هیچ قصد و هیچ غرضی. بدون هیچ پولی! آقا باید انقدر به من پول بدهید تا بیایم. یا برود یك جا و شرط كند كه به من انقدر باید پول بدهید یا اگر انقدر پول بدهید می‌آیم و گرنه نمی‌آیم! یا اگر بهش پول بدهند، پس بدهد بگوید این كم است! یا یك موقعیتی و جایی حالا اعلامیه چاپ كنیم و بزنیم و تبلیغ كنیم! اصلا! شاید اصلا هیچ‌كس نمی‌فهمید كه ما در این حجره تك و تنها داریم با ایشان درس می‌خوانیم. این را می‌گویند صدق. هان! اسمش هم سالك نبود. ما اسم خودمان را سالك گذاشتیم و بدون پایبندی به مبانی!! اما او نه. ایشان مرد بسیار بزرگی بود. متهجد بود. متهجد بود. برای خودش حالاتی داشت، اذكاری داشت، اورادی داشت. ولی شما نگاه كنید همین صدق او، هیچ‌وقت از خاطر ما محو نمی‌شود. صدق او، و صفای او، هیچ‌وقت ... تا ما زنده هستیم، این صدق او باقی است چقدر خوب است، صدق ماندگار است. صدق همیشه می‌ماند. چرا تا به حال اسم ائمه هست؟ چون ائمه صادق بودند. با مكتبشان صادق بودند. با افرادشان صادق بودند. با دوست و دشمن خودشان صادق بودند! یكی بودند. نه این‌كه حالا دوست بیاید، یك جور بااو حرف بزنم، آن‌كه دشمن است ... بابا این‌كه دشمن است گور پدرش! ولش كن، هرچه می‌خواهی بگو!