اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۵۰

16
  •  امیرالمؤمنین نه، امام حسنش این طرف بود، امام حسینش اینطرف بود، محمد بن حنفیه هم سرتا پایش خون بود! سر تا پایش خون بود. در جنگ جمل چه بر سر این محمد حنفیه آمد. جوری كه گاهی لب به اعتراض می‌گشود: همه‌اش من؟

  •  یعنی در این حد! ما هم برادرهای دیگر هم داریم! حضرت فرمودند كه: صبر كن تا ببینی! صبر كن تا ببینی! گفتند، حضرت فرمودند: نه قربانت بگردم حالا فلان! گفتند: می‌دانی كه تو چرا این كار را كردی؟ چون تو پسر منی. صبر كن تا ببینی آن‌هایی كه پسر پیغمبرند چه می‌كنند. حضرت گفتند به امام حسن و امام حسین بروند. رفتند، سر تا پا غرق خون برگشتند. گفتند: نگاه كن! این‌ها اینند. اینی كه من می‌گویم این‌ها نروند، به خاطر این‌كه این‌ها دو امام بعد از من هستند. وظیفه‌شان این است كه این امامت را انجام بدهند.

  •  دیدی چطور رفتند؟ رفتند و دیدی. خون هم آمد ازآنها آمد. تمام زره‌شان غرق خون شده بود آمدند. حلوا گفتم آنجا خیر نمی‌كنند. تیر و شمشیر و فلان و این حرفهاست. این‌ها از آن اول، بچه های أمیرالمؤمنین همینطور بودند. همینطوری درآمدند. همینطوری. اگر جنگ است همه با هم برویم. اگر صلح است همه با هم برویم. همین: همه با هم!

  •  درست؟ این آن اثر صدقی است كه باقی مانده. مرحوم آقا می‌فرمودند ما از اول این بنا را گذاشتیم، هركه با ما در اینجا می‌آید، اگر به او گفتند آقا خب به نتیجه رسید برو در مسجد، بگوید خیلی خب! می‌رویم در مسجد و می‌رویم و تا حالا اینطور بوده، حالا اینطور است. فردا بگویند نه آقا برگرد، به اصطلاح برگرد، اینجاست كه ما می‌آییم ـ آن حرفی كه زدم، آن نتیجه اش این است ـ كه ما تمام كارهایمان همه بر اساس نفس است! رنگ الهی خورده به آن! رنگ خورده! ته آن را نگاه می‌كنی می‌بینی نفس است: ا؟ مرا زدند كنار؟ ا؟ من رفتم كنار؟