اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۴۹

15
  • باتوا علی قلل الأجبال تحرسهم***غُلْبُ الرّجال فما تنفعهم القلل
  •  رفتند آن بالای كوه‌ها. حالا بعضی‌ها می‌روند بالای كوه‌ها، بعضی ها می‌روند ته زمین. هردویش یكی است. آن ته زمین با نود متر و شصت متر گودی، با آن بالای كوه یكی است. آن بالاست، آن زیر است. تازه آن بالاست، بالا بهتر است! هوایش بهتر است! آن بالا. خیال كرده‌اند می‌توانند از چنگال ملائكه ما فرار كنند. همین ملائكه كه استقلال ندارند. و این‌ها فعلشان فانی در فعل ماست. اگر ما می‌توانیم از دست خدا فرار كنیم! از دست قدرت خدا مگر می‌توانیم فرار كنیم؟! به جای پرداختن به اعتبارات، و به جای پرداختن به این ظواهر فریبنده دور كننده از حقیقت و واقعیت، یك خورده تكانی می‌خوردیم خیلی چیزها گیرمان می‌آمد. خیلی چیزها گیرمان می‌آمد. در اینجاها گیر نمی‌آید.

  •  ابراهیم ادهم، بعد از پدرش به پادشاهی رسید دیگر. پدرش ـ ادهم ـ پادشاه بود. شاه بود. اما خب یك پسری بود كه یك چیزش می‌شد. همچین یك خورده خلاصه به عبادت و فلان و این‌ها پرداخته بود. یك شب همین كه بلند می‌شود به عبادت، می‌بیند یك پیرمردی در قصرش است. در همه قصرش چی؟ پاسبان گذاشته‌اند، پاسدار گذاشته‌اند! پاسدار نبود آن موقع!! پاسبان بود، نمی‌دانم چی بود؟ نیروی انتظامی بود؟ گذاشته‌اند كه نیایند. خب بالاخره پادشاه است، حفظ جان واجب است و خب می‌آیند قصد سوء می‌كنند و چه می‌كنند. خب بالاخره آن هم تكلیف شرعی احساس كرده بود لابد. یك دفعه دید با این‌همه یك پیرمردی می‌آید. بله ... می‌گوید كه: آمدی در اینجا چه كنی؟ گفت كه: یك چیزی گم كرده‌ام آمدم اینجا پیدا كنم.

  •  گفت: در قصر پادشاه كه گم كرده‌ات را پیدا نمی‌كنی عمو!

  •  گفت: آن چیزی را هم كه تو دنبالش هستی اینجا پیدا نمی‌كنی!

  •  این را گفت و یكدفعه غیب شد از جلویش. درست شد؟ دیگر از همان جا خلاصه راهش را عوض كرد و شد ابراهیم ادهم. آن چیزی كه ما دنبالشیم با این چیزها پیدا نمی‌شود. تفنگ زیاد كن، توپ زیاد كن. فایده ندارد آقا. به والله قسم به ذات ذوالجلال قسم. در تقدیر خدا به اندازه سر سوزنی اینها دخالت ندارد! سر سوزنی! چرا؟ چون همه این‌ها مستقل نیستند! اگر مستقل بودند می‌شد رویشان حساب كرد. مستقل نیستند!