
جلسه ۷۴۸
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه نقد کلام سید (اول درس متفرقه) 17/12/1432
جلسه ۷۴۸
1اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بفهمی نفهمی مثل اینكه پیر شدیمها! ما سابق در زمستان در میآمدیم با همین عباهایی كه ... این آقاها جوانندها! میبینید! این عبا مالِ بله ... مال زمستان است ... این آقا ...
میآمدیم، بقیه میگفتند: آقا زمستان است! عبای زمستانی داریم، تابستانی داریم، شما ...
میگفتیم: ما زمستان و تابستانمان یكی است!
یكدفعه مرحوم آقا ـ خدا رحمتشان كند ـ عبای چیزی بود. به من ـ در زمستان آمده بودند ـ گفتند: آقا شما فصول یادت رفته؟! الآن در كوچهها برف است! تو فصلها را فراموش كردهای! این چه وضعی است؟! فلان است و این چیزها.
بعد خودشان میفرمودند ما سابق، در همان زمان پدریمان ... آنجا كه ... آن موقعها چیز بود دیگر. مثل حالا خانهها اینطور نبود كه همهچیزش دست هم باشد. آشپزخانهاش زیر زمین بود، نمیدانم دستشوییاش دم حیاط بود ... در خودِ فضای ساختمان چیزی نبود. فقط اتاق و هال و این چیزها بود. خانههای قدیم اینطوری بود دیگر.
میگفتند: كه زمستان ما میدیدیم كه ایشان مثلا صبح میخواهد برود برای تجدید وضو، بلند میشود، نمیدانم لباس اضافه میپوشد! جوراب پایش میكند، كمرش را با شالگردن میبندد ... پوستین میاندازد ... ما تعجب میكردیم. میگفتیم كه: بابا یك دستشویی كه دیگر جوراب پا كردن و ... آره. شال به كمر میبستند، بعضیها شال میاندازند گردنشان. هر دو یكی است منتها حالا چیز میكنند ... بعد این ... خب البته هر دو باید گرم باشد. اینهایی كه شال میبندند به خاطر اینكه گرم بشود. آرتروز نگیرند. سلام علیكم! آقا بفرمایید اینجا شما سرما میخورید! اینجا كنارِ ... الآن صحبت همین باد و سرما و این چیزها. برای امثال من و شما این تذكرات خیلی لازم است.
بعد ایشان میگفتند: ما تعجب میكردیم اینكه پدرمان میآید فرض بكنید كه میآید این همه چیز میكند.
بعد الان ایشان میگفتند میفهمم كه حق با ایشان بوده! ما هم كمكم داریم میفهمیم كه حق با ایشان بوده!
بله! میگفتند كه یك دفعه داشتیم ـ دیسك كمر داشتند و اینها، اذیتشان میكرد و ... منتها حرم كه مشرف میشدند میگفتند من با ماشین و وسیله نمیروم. من پیاده نمیروم. میخواهد كمرم درد بگیرد، میخواهد نگیرد. گفتم یك دفعه خدمت رفقا كه كمرشان در عین اینكه خیلی درد میكرد، ولی حرم كه مشرف میشدند مشهد، پیاده میرفتند. بله. یك روز به ... ـ از چیز داشتند میآمدند بیرون. از حرم. این آقای عزّالدین زنجانی را دیدند كه ایشان الآن در مشهد ... ایشان میخواست برود، ایشان هم داشت میآمد بیرون ... بله سؤال كرد از حال و احوال آقا و خب دید كه مثلا با كسالت راه میروند، با ناراحتی راه میروند. گفت: آقا چطورید؟ ایشان گفتند كه: بله، یك مقداری كمرم درد میكند. بعد چیز كردند، فشار خون، گفت: بله بله فشار خون هم كه داریم. یك چند تا چیزهای دیگه هم اضافه شده و ... یكدفعه آن آقای زنجانی گفت: اینها همه از علائم جوانی است! مال جوانی است دیگر!
