
جلسه ۷۴۸
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه نقد کلام سید (اول درس متفرقه) 17/12/1432
جلسه ۷۴۸
6درست؟! امروز روز نوزدهم است كه ... چرا باید؟ چرا باید طوری بشود؟ مگر چه شده؟ ما در ذهن خودمان خلاف پروراندهایم كه الآن وحشت داریم. ما در ذهن خودمان بزرگ كردهایم كه الآن نگرانیم. ما در ... آسمان نه بابا! درختها سبزند برای خودشان! یك برگ هم در این دنیا زرد نشد! بعضیها كه میروند یك برگ هم زرد نمیشود. حالا بعضیها زیرِ سنگ هم خون دیده میشود. أمیرالمؤمنین برود، خون، آسمان خون میبارد. امام حسین برود، فلان. یا اولیاء بروند ...
یك روز با مرحوم آقا رفتیم دیدن ـ خدا رحمت كند ـ آسید عبدالعزیز طباطبایی. چیزِ مرحوم آسیدكاظم یزدی بود. در قم هم بود. در چیز شاید نفر اول بود. در كتابشناسی. در كتابشناسی و اینها، اعلام، شاید مثل نداشت. آمده بودند بعد با مرحوم آقا قم مشرف شدم، سال آخر حیاتشان مثل اینكه بود، یكی دو سال آخر حیاتشان. ما رفتیم پیش ایشان. بله. ایشان صحبتهای خوبی كرد، از جمله صحبتهایی كه كرد: كتاب مال میرداماد بود، افق مبین را آورد خطی و به آقا داد و گفتش كه آقا این كتاب دست شما را میبوسد! شما بیایید این را چیزش كنید و خلاصه تعلیقات و فلان و این چیزها؛ ایشان فرمودند: آقا من وقت ندارم! من هنوز در چیزهای خودم ماندهام؛ فلان و این حرفها.
گفت: خلاصه من دیدم كه ... میگفت: من همه را ـ یعنی كسانی كه هستند قم ـ میگفت رفتم، دیدم نه! فقط این خلاصه فقط دست شما را میبوسد.
بعد ایشان یك مطلبی را نقل كرد. گفت: در شبی كه مرحوم قاضی به رحمت خدا رفت، آقای خوئی، ایشان گفتند كه من روی پشت بام بودم و داشتم نماز شب میخواندم، میخواستم نماز شب بخوانم؛ دیدم آسمان همه شروع كرد به تناثر نجوم. ستارهها هِی میآمدند، میریختند، میافتادند، میرفتند در افق، از اینطرف، از آنطرف؛ فلان. همینطور میگفتند كه من دیدم. این را آقای آسیدعبدالعزیز از قول آقای خوئی نقل میكرد. میگفتند فلان.
