
جلسه ۷۴۳
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية مروری بر مطالب قبلی راجع به قضا 26/11/1432
جلسه ۷۴۳
5ـ میگویم تو بخور!
این میخورد، آن یكی خوب میشد1! حالا چه وصلی از این دو تا به همدیگر بوده! لولهكشی هست؟!
خودِ مرحوم پدر ما میگفتند، یك پسرخاله داشتند، سه تا برادر بودند، یكی از اینها مریض شده بود و داشت میمرد و اصلًا رو به قبله بود، سه تا برادر بودند: احمد و محمود و مثل اینكه اكبر، حالا سومیاش را خیلی مطمئن نیستم امّا احمد آقا و محمود آقایش را یادم هست. ایشان میگفتند كه این مریض شد و افتاده بود و همه از او قطع امید كرده بودند، آهان یكی از برادرها آمد مشهد و زیارت امام رضا و بعد رفت پیش همین مرحوم نخودكی و گفت قضیه این است و برادرمان دارد میمیرد و مادرمان ما را فرستاده رفتهایم زیارت و حالا آمدهایم، از همین انجیر بود دیگر، یك دانه برداشت، گفت: بیا بخور!
گفت: آقا برادرم مریض است!
گفت: من میگویم تو بخور! مگر برادرت مریض نیست؟
گفت: آره!
گفت: خب تو بخور این را.
گرفت خورد، گفت: بلند شو برو.
رفت و تماس گرفت، گفت مریض بلند شده نشسته دارد حالا دارد صبحانه میخورد! صبحانه!
انجیر را این خورده، آن یكی خوب شد!
این حكیمباشی كریمخان، هروقت كریمخان مزاجش قبض میشد این را میآوردند، درازش میكردند، تنقیهاش میكردند، مزاج كریمخان راه میافتاد! این ظروف مرتبطه به این میگویند دیگر!!2
خب اینجا هم این برادر انجیر خورده بود، آن برادر درست شد و بلند شد و رفت تا آخر عمر هم مثل برادرانش زندگی كرد و عمر كرد.
این مرحوم آشیخ حسنعلی به این روش عمل میكرد، خب نمیدانیم ما دیگر، نمیدانیم چیست قضیه!
من یك قضیه خواندم كه یك شب این آقای شیخ حسنعلی نخودكی در باغ بود هنگام شب یك دفعه دیدند دزد آمده یك تفنگ هم آنجا بود، حالا بادی بود یا شكاری بود، او گفتش كه بیا بزن، بیا بزن كه دزد نیاید، گفتش كه آقا سر و صدا میشود، یك دعایی بفرما!
- نشان از بى نشانها، ج ١، ص ٦٠، حکايت ٢٣ و ص ١٠٤ و ١٠٥، حکايت ٨٣ و ص ١٠٩، حکايت ٩٠ و ج ٢، ص ٤٨ و ٤٩، حکايت ٢٣ و ص ٥٧، حکايت ٣٢
- رجوع شود به نور ملکوت قرآن، ج ٢، ص ٢٥٦ و آيين رستگارى، ص ١٤٠ تا ١٤٤
