
جلسه ۷۴۲
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية بررسی مطالب مطرح شده از سید (اول درس متفرقه) 19/11/1432
جلسه ۷۴۲
16یادم هست كه یك وقت مرحوم آقا در زمان شاه، ظهر كه از مسجد میآمدند، دیدم با یك شخصی آمدند و بعد به آن شخص میفرمودند بفرمایید بالا و خیلی احترامشان میكردند، خیلی، خیلی! من گفتم این یك آدم معمولی بود مثل افراد دیگر، كت و شلواری بود، من كه نمیشناختم، بعد آمدند گفتند بیا بالا و سفره بینداز، اتفاقاً هیچ خبر هم نداشتم و غذا هم معلوم نبود، یعنی دیگر همینطوری، چیز خاصی نبود، بعد گفتند كه ایشان آقای آسیدعبدالباقی پسر علامه طباطباییست!
تازه من متوجه شدم، آن موقع من سنّم حدود بیست و دو، بیست و یك بود. تابستان بود، ایشان مهندس فنی در رشته برق بود. میگفت آمدهام اینجا كه یك وسیله برقی ـ ترانسفورماتور ـ بگیرم و بروم كرج، یك كارخانه در آنجا هست كه دچار اشكال شده، بروم آنجا را اصلاح كنم؛ نزدیك منزل ما یكی از این وسایل برقی فروشی بود. منزل ما نزدیك پیچ شمیران بود، مرحوم آقا از مسجد بر میگردند، یك دفعه برخورد كردند: ا! آقا آسیدعبدالباقی! شما اینجا چكار میكنید؟!
آنوقت ایشان كه در زمان قبل پیش مرحوم علامه بودند، اصلًا خودشان میگفتند من طی هفت سال پیش علامه طباطبایی علاوه بر درسها، دو ساعت خصوصی در منزل با ایشان صحبت داشتم. هفت سال! غیر از درسهایی كه میگرفتند، دو ساعت با ایشان جلسه داشتم، و میگفتند مثل فرزند ایشان بودیم، میرفتیم سبزی برایشان میخریدیم، نان میخریدیم، میآوردیم، در این مدت هفت سال، و با آسید عبدالباقی آشنا بودند و میگفتند به ایشان گفتم بیا برویم منزل و ایشان گفتند: نه! گفتم: آقا بیا، دستش را گرفتم كشیدم، بیا برویم!
آمدند منزل و خلاصه رفتیم بالا، به من گفتند برو ناهار بیاور، و نشستند.
خب ما خیلی احترام گذاشتیم و ایشان هم خیلی محبت كردند و من هرچه نگاه كردم، كه این چه چیزی میتواند سبب این قضیه باشد؟ دیدم فقط همین! انتساب است. البته، البته، نه، از حق نگذریم، خود ایشان هم، ما در اینجا خلاصه استغفار كنیم، خود آن مرحوم آسیدعبدالباقی هم خودشان صاحب حالاتی بودند و غیر از همان انتساب به علامه طباطبایی، بالاخره از پدر در ذات، در آن نفس، یك آثاری و مسائلی بود. امّا من انتساب به استاد را در این زمینه در همان موقع بیتأثیر نمیدیدم. خب انسان فرض بكنید كه به یك شخصی احترام میگذارد. من الآن پسرهای اساتید خودم را، فرض كنید كه كسی كه نزدش لمعه خواندهام، الآن اگر من ببینم، واقعاً احترام میگذارم و در حالی كه شاید اصلًا فرض بكنید كه نشناسم. فقط بگویند آقا این پسر فلانی بوده، كافی است برای من به واسطه حقّی كه آن بزرگان داشتند بر ما، ما این احترام را داشته باشیم؛ یك وظیفه است. امّا نه این كه دیگر حالا آن احترامی كه آدم میگذارد، خب این به اصطلاح حدّ خودش را دارد! این احترام زائد، مخصوصاً آن كه یك مقداریاش به خاطر خود ایشان، و عمدهاش به خاطر انتسابش به مرحوم علامه بوده و همین مطلب را من نسبت به كسان دیگر دیدهام. یعنی همین قضیه را، خیلی عجیب است، انسان باید ادب را از این بزرگان بیاموزد.
