
جلسه ۷۴۱
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه بیان کلام سید در کیفیت قضا و قدر کلی 18/11/1432
جلسه ۷۴۱
20این «چه میخواهد بشود» خیلی برای ما خوب است ها! سرمان درد میگیرد، نكند مثلًا خبری است؟ این خوب است! ولی میبینیم نه بابا چیز مهمی نبود. این طرفمان درد میگیرد، آنطرفمان درد میگیرد ...
امّا اگر بخواهند به ما گارانتی بدهند همه این مسائل را فراموش میكنیم. همه مسائل را. آنهایی كه برایشان فرق نمیكند، آنها اولیاء خدایند. بگویند هزار سال دیگر عمر میكنی فرقی برایشان ندارد. خب چون اصلا دست خودش است. اگر به آنها بگویند فردا باید بروی تازه خوشحال میشود و میگوید نُقل بیاورید!
همین مولانا، همین حضرت مولانا، یك شبی دارد كه به آن میگویند شب عروسی، شب عروسی مولانا. ما چند سال پیش كه به اتفاق چند نفر از رفقا رفته بودیم در آنجا، ده، دوازده سال پیش بود، یك روز بودیم، خلاصه بزمی بود. میگفتند الآن یك مراسمی هست در قونیه و حالا خیلی شلوغ شده، خیلی شلوغ، جای سوزن انداختن نیست، آن شب میگویند شب عروسی است! مولانا به افرادش میگفته است كه شب عروسی من نزدیك است. مثلًا یك ماه دیگر است. میگفتند عجب! میخواهد زن بگیرد؟ نكند تجدید فراش كند؟
بابا این به زن خودش هم نمیرسد! میخواهد زن بگیرد؟! البته زن مولانا خیلی زن بزرگواری بوده، خیلی، بسیار بسیار زن مجللّه، بسیار متقیه، عفیفه، اهل حال و ... بوده است. میگفتند مولانا میگفت شب عروسی من است. تا این كه مولانا مریض میشود. میگفتند خب، این چه میگوید شب عروسی؟! خب سالم بودنت را دیدیم، حالا چه برسد به این كه حالا مریض هم شدهای! عروسیات دیگر چیست؟
طرف آمد از اینطرف جوی بپرد، خلاصه یك مشكلی پیدا كرد. گفت جوانی یادت بخیر! گفتند: بابا جوانیات هم همین بودی! به حساب جوانی نمیخواهد بگذاری!
خلاصه این مولانا مریض شد؛ و گفتند آقا این كه به ما قول شب عروسی داده، چه میشود قضیه؟ تا آن كه شب شده بود، اهلش را گفته بود بیایند، گفت امشب شب عروسی من است. گفتند یعنی چه؟ گفت: امشب شبی است كه شب ملاقات من با حبیبم رسول خداست! دیگر فهمیدند كه قضیه چیست. شب ملاقات من با حبیبم، اصلًا میگوید شب عروسی من است! میخندد! در پوست نمیگنجد! بعد خلاصه بعضیها شروع كردند گریه كردن. گفت برای چه دارید گریه میكنید؟!
