
جلسه ۷۳۹
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية درباره مطلب مرحوم سید، و انطباقش به مُثل افلاطونی 13/11/1432
جلسه ۷۳۹
5نکردم خلق تا سودی کنم *** بلکه تا بر بندگان جودی کنم1 ما مسئله سود را در همین سلسله علل و عوامل ظاهری میبینیم. جودی كنم یعنی همین. یعنی از آثار ذات خودم اظهار كنم. ابراز كنم. آن خصوصیت لایتناهی خودم را در مقام ظهور مشاهده كنم. یك خطاطی كه قادر بر این است كه خطی بنویسد ...
خدا رحمت كند مرحوم میرخانی را. ما وقتی كه پیش ایشان میرفتیم برای خطاطی، مینشستیم برای تعلیم. وقتی كه به ما تعلیم میداد، خب ما كه چیزی نمیفهمیدیم، مثلًا میگفتیم عجب خط قشنگی است. او با اینكه به قول خودش به ما میگفت اگر من بخواهم هنر خودم را اینجا به كار ببندم، تو تا پنج سال دیگر نمیتوانی مثل این بنویسی. ولی من دارم با تو راه میآیم. دارم به اندازه فهم و مقدار سعه تو دارم راه میآیم. تو هی جلو میای، من هی دقیقترش میكنم. ولی اگر بخواهم الان هنر خودم را به كار ببرم، تو تا پنج سال دیگر نمیتوانی بنویسی.
راست هم میگفت، ولی همین یك خطی را كه مینوشت و به حساب خودش با ما راه میآمد، من میدیدم این هی دارد نگاه میكند. مثلًا دو دقیقه نگاه میكرد، میگفت خب دیگر شما برو، نفر بعد بیاید. او چه در این خط میدید؟ چه چیزی میدید؟ الآن میفهمم كه این همان خطی را هم كه مینویسد و به حساب خودش آن هنرش را هم به كار نبرده. ـ آن كه هنرش را به كار برده بود در همان دارالكتابتی بود كه ما میرفتیم آنجا و میدیدیم ـ ولی همین، همینی كه در حد من هست، همین هم برایش معجب بود! بر میداشت دو دقیقه به آن نگاه میكرد! فكیف به این كه حالا بخواهد یكی برای خودش بنویسد؛ آن را دیگر صبح تا شب نگاه میكند. این مقام ابتهاج ذات است كه خب موجب همین مسئله جعل است.
وإنّما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون همان وقتی كه امر او تعلق میگیرد، نفس تعلق اراده و مشیت به یك شیء، وجود خارجی است. پس مقام علمیت كجا رفت؟ مقام علمیت ما نداریم، همهاش میشود عینیت. علم عنائی یعنی لا علم عنائی!. این علم، عبارت از همان علم حضوری است؛ همانطوری كه چند روز پیش عرض كردم در ذات پروردگار علم حصولی مُحال است. پس ذات پروردگار به ذات خود عالم است كه اطلاع ذات بر ذات به علم حضوری مساوقٌ لإشراف الذات و إحاطه الذات بآثاره و مصادیق جماله و جلاله. این مسئله علم عنائی میشود.2
- مثنوى معنوى، دفتردوّم، بازجواب گفتن ابليس معاويه را ....
- کتاب افق وحى، ص ١٨١ و ١٨٢
