
جلسه ۷۳۵
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه بیان کلام مرحوم سیّد و تطبیق این مسأله با مُثُل افلاطونی 4/11/1432
جلسه ۷۳۵
9اگر أمیرالمؤمنین در آنجا حضور داشته و قاضی باشد، ـ درمورد كمونیست ها كه، علی را كه هیچ، خدای علی را هم قبول ندارند! ـ اگر أمیرالمؤمنین در آنجا حاضر باشد، حق را به چه كسی میدهد؟ میفرمایند: تو راست گفتی، و توی دروغگو، توی دروغگوی پدر سوخته، تو بر باطل هستی! آن شخص به عنوان اعتراض میگوید: یا علی! این كه راست گفته است، خدای تو را قبول ندارد. میگوید: قبول نداشته باشد، حرفش حق است.1
أمیرالمؤمنین این است ... ببینید آنوقت چه افقهایی در ذهنمان و فكرمان باز میشود. دیگر از این محدودیتها در میآییم. از این محدویتهای دست و پاگیر و زنجیروار كه دست و پاهای ما را بسته است خارج میشویم. هرجا كه صدق است، یك آدم در اینجا دارد حرف راست میزند، آنجا چیست؟ در آنجا علی وجود دارد. كنارش علی ایستاده است. و هر كجا كه دروغ است، هركسی میخواهد باشد، هركسی میخواهد باشد. در آنجا چه چیزی وجود دارد؟ شیطان دركنار او ایستاده است، بی برو برگرد. شیطان، چرا؟ چون علی دروغ نمیگوید. در جایی كه دروغ است، علی نیست. در جایی كه تقلّب است، علی نیست. در جایی كه مكر و كلك و حیله است، علی نیست. گرچه بگوییم ما علی ... علی وار، علی وار! ما شیعهایم! ما شیعهایم! ما شیعهایم، قیافهمان هم این است مردم! نگاه كنید! این قیافه ماست! نه! شیطان كنار من است. شیطان ایستاده است. چرا؟ چون علی مع الحقّ. نه علی مع الكذب. نه! علی مع الحق!
اولیاء خدا، اینطور بودند. درست شد؟ اولیاء خدا، همیشه حق در نظرشان بود. كاری به رنگ و پوست و مو و ظاهر و لباس نداشتند. این شاخص بین ولی خدا و بین غیر ولی خداست. غیر ولی خدا، نگاه میكند چه چیز مصلحت است. هان! مصلحتی مگر بالاتر از صدق هم مگر شما دارید آقاجان؟
گاهی اوقات برای من مسائلی پیدا میشود. یعنی امثال یك همچنین قضایایی. میگویم خب اگر قرار بر راست گفتن باشد و من مسأله را به این شكل مطرح كنم، خب ممكن است یك خدشهای در اعتقاد این شخص پیدا شود، بعد میگویم به تو چه مربوط است كه خدشه پیدا میشود؟ به جهنم! بگذار پیدا بشود! تو چرا دروغ میگویی؟ چرا باید دروغ بگویی؟ مگر دست من است؟ خدا دارد، علی دارد، امام زمان دارد، به من چه ربطی دارد؟ چرا تو داری دروغ میگویی؟ چرا تو داری اخفاء میكنی؟ پرده پوشی میكنی؟ برای اینكه چه؟ برای اینكه اعتقادش به هم نخورد؟! صدسال میخواهم به هم بخورد! آن اعتقادی كه با دروغ بخواهد برای یك شخصی حاصل بشود، صد سال می خواهم نباشد! چه مصلحتی است كه باید با إخفاء، آن موقعیت و آن باور بماند؟ همین است كه هست آقا! اعتقادش میرود، برود! اصلًا نمیخواهم باشد. نه اینكه نرود، اصلًا نمیخواهم چنین اعتقادی باشد. تا اینكه بخواهم بیایم چكار كنم؟ به خاطر اینكه اعتقادش نرود. نه ...، الآن صلاح نیست!
- رجوع شود به کتاب شريف روح مجرد ص ٣٤٨: «تحقيقى از حقير راجع به سير و سلوک افراد در اديان و مذاهب مختلفه ...»
