
جلسه ۷۳۴
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه بحث از کلام میرداماد 29/10/1432
جلسه ۷۳۴
3مرحوم آقا در اینجا عبارتهای جالبی میفرمودند. یعنی نكتههایی در این عبارتها شكفته میشد. ایشان میفرمودند: چون دیدگاه او مادّی است علی را هم دارد از دیدگاه مادّی بررسی میكند! چون فهمش، فهم مادّی است. او ـ معاویه ـ طلا را، مسلّم بر كاه ترجیح میدهد؛ نمیآید كاه را بگیرد و طلا را رها كند. ولی آنقدر این بنده خدا نمیداند كه برای علی طلا و كاه یكی است. تفاوتی نمیكند. طلا و كاه یكی است! نه این كه طلا و كاه یكی است، یعنی هر دو به یك نظر، از نظر ارزش؛ ـ بلكه ـ این در یك افقی است كه غیر از او هرچه میخواهد باشد: طلا، سنگ، برلیان، هرچه از امور دنیا و اینها، دیگر برای او تفاوتی نمیكند! تا در معیار سنجش قرار بگیرد یا نگیرد. نه! هیچ تفاوتی نمیكند.
یك نفر، در خودش إعمال روّیه میكند و این را در خودش ایجاد میكند، به وجود می آورد كه این مسئله به این كیفیت باشد. خب شاید موفق هم بشود. بعید نیست كه موفق بشود، ادامه بدهد، كاری بكند كه طلا و كاه پیشش یكسان باشد، به هرطور ... ولی این نفسش را به این بی ارزشی عادت داده است. خوب است، نه اینكه بد است، ولی راه خدا انسان را بالاتر از این میبرد. راه خدا انسان را به همان حقیقت و مبدأ میبرد. دیگر غیر از آن مبدأ، همه چیز خواهی نخواهی از ارزش میافتد. نه اینكه این بخواهد خودش را در این مسئله به یك نگرشی واداركند.
میفرمودند: این معاویه اگر علی را میشناخت، میگفت برای علی طلا وكاه فرقی نداشت، و در یك ردیف بودند. این شخص دیدگاهش مادّی است، میگوید: این از آن بالاتر است. بله! این مقامش بیشتراست.
اینها برای ما میتواند معیار قرار بگیرد. معیارهای ما، معیارهای سنجش افكارما، قرار بگیرد. آدم میبیند كه افراد وقتی كه در صحبتهایشان مدح میكنند یا میخواهند تعریف كنند، میگویند مثلا نگاه كنید در فلان قضیه، جمعیت چقدر آمده است! خب، این چه میشود؟ این معیار میشود! یا اینكه نه، برایش تفاوتی نكند جمعیت چقدر آمده است، هیچ فرقی نكند، آن حرفی كه باید بزند، بزند. كدام شخص اینطور است؟ شما یك نفر را به من نشان بدهید، بگوئید كه اینطور است. بله! تبسم، خنده، از اینها، همهی ما داریم! تواضع تصنعی! و وقتی به یك قضیهای دچار میشود، یك تكانی میخورد، شما میبینید ناگهان آنچه كه در دلش بود بیرون ریخت! آنچه كه در نفسش هست بیرون میریزد. آنچه كه تا به حال مخفی بود، نه اینكه نبود! بود، ولی مخفی بود. پوششها آمده بود و آن را مخفی نگه داشته بود. حتّی دَم از خدا هم كه میزنیم، به واسطه آن پوششهاست. خداوند موفق كرده است ما را! حتّی به حسابِ ... خداوند این لطف را به ما كرده است! این هم دروغ است! خدای نفسِت دارد میگوید: خداوند به من كمك كرده است! نه خدای واقعی. اگر خدای واقعی باشد، آن وقتی كه قضیه تكان میخورد، چرا آن خدای واقعی كنار میرود و به جایش هزار تا فحش و بد و بیراه به این و آن میرسد؟ خدا كه همیشه خداست دیگر! خدا هم كه التزام نداده همیشه مسائل به یك نحوه باشد، میگوید نه! میخواهیم این طرفی كنیم! دست ماست!
