اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

نقد و بررسی دیدگاه افلاطون درباره مثل نوریه

تبیین جایگاه عینیات در عالم مثال و نقد تأویل‌های ذهنی

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی و نقد دیدگاه‌های مطرح‌شده پیرامون «مُثُل افلاطونی» می‌پردازد. بحث با تحلیل کلام معلم ثانی در توجیه مثل نوریه به عنوان کلیات طبیعی آغاز شده و به این پرسش می‌رسد که آیا این حقایق تنها در ذهن تحقق دارند یا دارای وجودی عینی در عالم مثال هستند. استاد با تکیه بر شواهد شهودی و تجربی، بر این نکته تأکید می‌کند که صور ذهنی و تفکرات انسان، دارای وجودی عینی در عالم مثال منفصل بوده و اشراف بر ذهن افراد، ناشی از ارتباط با این واقعیت‌های عینی است. در ادامه، ضمن نقد تأویل‌های غیرواقع‌بینانه از کلام افلاطون، بر ضرورت تفکیک میان مباحث توحیدی و مسائل کلامی حسن و قبح تأکید شده و جایگاه ولایت تکوینی در این نظام هستی‌شناختی تبیین می‌گردد. این جلسه با تأکید بر رعایت ادب در نقد آراء فلاسفه و پرهیز از توجیهات غیرعلمی به پایان می‌رسد.

نقد و بررسی دیدگاه افلاطون درباره مثل نوریه

1
  • درس هفتصد و بیست و نهم

  • نقد توجیه و تفسیر بیانات افلاطون از بوعلى و معلم ثانی‌ (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌1

  • در مسئلۀ مثل افلاطون عرض شد که معلم ثانی در توجیه کلام افلاطون در مثل نوریه قائل به وجود کلى عقلى و طبیعى شدند که البته در کلى عقلى همه معتقد به این مسئله هستند که وجودشان وجود در اذهان است ولى در کلى طبیعى ایشان مى‌گویند: منظور افلاطون از مثل نوریه همان کلى طبیعى است که وجود خارجى و وجود عینى دارد که آن عبارت از همان حقیقت انسانیت است که حقیقت انسانیت بدون خصوصیات عوارض طبعاً باید در کلى طبیعى تحقق پیدا کند چون اگر بخواهد عوارض مشخصه بیاید، از آن جنبۀ کلیت و سِعى خارج مى‌شود و به جزئى تبدیل مى‌شود و جزئى هم دیگر کلى نخواهد بود؛ ماهیت کلیه نخواهد بود.

  • این کلام معلم ثانى بود که در جلسۀ گذشته عرض شد که مسئلۀ عینى بودن یک مسئلۀ واقعى است و در کیفیت تحقق عینیات در عالم مثال بحث شد و گمان مى‌کنم مسئله در آنجا هم روشن شد که تمام تفکرات و تخیلات ما و صور متصلۀ به ما، صور مثالى ما، همۀ آنها یک وجود عینى در عالم مثال دارند همان‌طوری‌که خود ما وجود عینى در عالم مثال داریم و بر همین اساس است کسانى که اشراف بر مثال پیدا مى‌کنند نه‌تنها اشراف بر شخص خارجى پیدا مى‌کنند بلکه بر تفکرات، تخیلات، توهمات و خطورات او هم اشراف پیدا مى‌کنند و اگر اشراف پیدا نمى‌کردند نمى‌گفتند یک هم‌چنین فکرى کردی، یک هم‌چنین خیالى کردی، یک هم‌چنین توهمى کردی! اگر اینها صورت خارجى مثالى نداشته باشند پس او از کجا فهمید و از کجا مطّلع شد بر اینکه او یک هم‌چنین تفکرى داشته و یک هم‌چنین توهمى داشته است؟!

  • کیفیت اطلاع بر ذهن افراد به‌واسطۀ ارتباط با مثال

  • یااینکه حتى دیده شده است که در بعضى از موارد انسان فکر طرف را مى‌خواند و از چشم او مى‌فهمد که الآن راجع به او چه نیتى کرده است! چه قصدى کرده است! این اطلاع بر ذهن طرف به‌واسطۀ ارتباط مثال است، به‌واسطۀ اتحاد مثال با آن توهم خارجی است و این مسئله برگشت علم حصولى به علم حضورى است. البته در بحث تبدّل علم حصولى و علم حضورى ما یک بحثى را بعداً بیان خواهیم کرد که بحث بسیار مفصلى خواهد بود و یک عالم دیگرى بر عوالم معارف ما اضافه خواهد شد. ولى الآن برحسب اجمال عرض بنده این است وقتى که انسان یک اطلاعى بر مثال متصل شخص، بر صور ذهنى شخص پیدا مى‌کند، به‌واسطۀ این ارتباط چه پدیده‌اى پیدا مى‌شود و چه حادثه‌اى رخ مى‌دهد؟! چه قضیه‌اى پیدا مى‌شود تااینکه انسان به این اشراف دست مى‌یابد و این اطلاع را حاصل مى‌کند؟ چه قضیه‌اى در اینجا رخ مى‌دهد؟ این جاى بسیار تأمل است! در جایى که ارتباطى بین من و این شی‌ء خارجى نیست پس این اطلاع و آگاهى من دیگر در اینجا چه صورتى پیدا مى‌کند؟! وقتى که بین من و شخص ارتباطى وجود ندارد و او در دو مترى من نشسته و من در این‌طرف نشسته‌ام، دیگر نسبت به فکر او چه ارتباطى برقرار مى‌شود؟! بین خود من و خود او ربطى نیست تا چه برسد به اینکه من تخیل و توهم و تفکر او را اطلاع پیدا کنم، ولى ما مى‌بینیم این هست و این مسئله وجود دارد.

    1. . یک مسئله‌اى مدتى است که به ذهن ما رسیده است گفتیم که به رفقا بگوییم ببینیم چه تصمیمى مى‌گیرند. قبلاً بحث‌هاى ما سه‌تا بود و بعد دیدیم که نمى‌توانیم و اصلاً از عهدۀ آن برنمى‌آییم و توانمان بعد از دوتا درس تمام مى‌شد. خب گفتیم که یکى حذف بشود لذا آمدیم چوب را بر سر فقه مظلوم زدیم! البته فقه همیشه مظلوم نبود بلکه فلسفه و حکمت و عرفان مظلوم بودند! به قول مرحوم آقاى قمشه‌اى یک دفعه ایشان در مجلسى مى‌فرمود: زیر هر فرع فقهى دوتا کیسه برنج و یک پیت روغن با یک گوسفند خوابیده است ولى هر فرع فلسفى چوب و تکفیر و امثال‌ذلک هست لذا مى‌توانیم بگوییم که فقه مظلوم نبوده است و خلاصه ما مظلومش کردیم. با توجه به آن دستورى که ما داشتیم طبعاً خب قرار شد که اصول حذف شود و به‌جاى آن فقه بگذاریم منتها به مباحث اصولى که مى‌رسیم یک‌قدرى گسترده‌تر بحث کنیم که همین روش را ادامه دادیم و به این کیفیت در جایى که مسائل فقهى و بحث فقهى ناگزیر به طرح یک مسئلۀ اصولى کشیده‌ مى‌شود که احتمال دارد که با انظار موافق نباشیم آنجا یک‌قدرى بیشتر صحبت مى‌کنیم و تابه‌حال هم این‌طور بوده است که همان نقطۀ اساسى در همین بحث استطاعت برگشت به واجب مطلق و مشروط است و اصلاً به‌طورکلی پنبۀ واجب مشروط زده شد و مسئله به‌صورت دیگرى درآمد و از این قبیل هم هست و حالا هروقت در هر جایى که مسئله مطرح شود آنجا بحث مى‌کنیم. ولى الآن احساس مى‌کنم که با توجه به وضعیتى که ما داریم معمولاً مباحث فقهى ما حالا یا به‌خاطر زیادى صحبت یا دیر آمدن تعطیل مى‌شود.
      تقریباً حدود یک ماهى است که این مسئله در ذهنم خلجان مى‌کند و با این کیفیت هم نقض غرض مى‌شود لذا گفتم که به رفقا بگویم که اگر برایشان ممکن است جاى فقه و فلسفه را عوض کنیم؛ هردو هست منتها فقه اول بیاید بعد آن فلسفه باشد حالا احتمالاً ممکن است همین قضیه پیش بیاید ولى در اینجا ما دیگر مخالفتى نکرده باشیم چون مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چند مرتبه به من تأکید کردند که مباحثۀ فقه را داشته باش و من هم در این قضیه مانده‌ام که این اصرار ایشان براى چه بوده است؟! در همان سال آخر حیاتشان دو یا سه بار که بنده را دیدند ـ ما هر دو یا سه ماه یک مرتبه مشرف مى‌شدیم ـ مى‌فرمودند: مباحثۀ فقهى را تا آخر عمرت ترک نکن، حالا نه‌اینکه حتماً خارج باشد، همین عروه، لمعه و امثال‌ذلک. [حالا می‌بینم که] این الآن دارد نقض غرض مى‌شود و از این‌طرف مى‌بینم که بالأخره مباحث فلسفى حرف بیشتر دارد و بعد از یک بحث فقهى [سخت است]. حالا نمى‌دانم این مسئله به چه نحوى انجام بشود! اگر براى رفقا مسئله‌اى نباشد که ما جای اینها را عوض کنیم خب درعین‌حال هردو هست و به نظر مى‌رسد که اگر جا تغییر پیدا کند به‌خاطر کم‌حرف‌تر بودن بحث فقهی، بحث اول سر وقت تمام شود ولى در این فلسفه آن قلت و قلتُ و اشکال زیاد هست. حال اگر رفقا بتوانند بحث‌هایشان را تنظیم کنند ما جایش را عوض کنیم تا حداقل به این حرف‌ آقا گوش کنیم.
      غربت اهل فلسفه و عرفان (ت)
      انسان گاهى در کلمات بزرگان مى‌بیند که خیلى شِکوه و ناله مى‌کنند، همین ملاصدرا در جاى‌جاى اسفار از مظلومیت علم و مظلومیت فهم و ادراک [می‌گوید]. الآن نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم واقعاً عجیب است که زمانه هیچ تفاوتى نکرده است! البته کمی تکانى خورده است. واقعاً بین فهم و ادراک و بین تقلید و رفع مسئولیت و تمسک به تخیلات و اوهام و شعارها چقدر فاصله افتاده است؟! انسان احساس مى‌کند هرچه مقدمات را مى‌چیند، مى‌چیند، جلو مى‌آید، همین‌که مى‌خواهد به یک نتیجه برسد، عین ماهى مى‌لغزند و افراد خودشان را از التزام به نتایج مقدمات مبرّا و منزه مى‌کنند! این ملاصدرا و امثال او چقدر احساس غربت مى‌کردند و مى‌گفتند که ما غریب هستیم! غریب! الآن هم همان است و هیچ تفاوتى ندارد و هیچ فرقى نمى‌کند!
      نزدیکی مبانى شرع با مبانى فلسفى (ت)
      اینها همه براى همین است که فهم انسان را باز کند و وقتى فهم باز شد دیگر انسان کولى نمى‌دهد! بله، گفت: با بدنت کار ندارم چون هرچه قوى باشى دیگر از گاو قوی‌تر نیستی، شیرت را مى‌دوشند! هرچه چابک باشى دیگر از اسب چابک‌تر نیستی، سوارت مى‌شوند! آنها با عقل تو کار دارند و با فهم تو کار دارند! این کتاب‌ها آمده عقل را زیاد کند، فهم را زیاد کند، هرچه در مقدمات این مسائل انسان عمق بیشترى پیدا کند کولى دادن او به افراد کمتر مى‌شود و عجیب اینکه انسان هرچه فهمش بیشتر مى‌شود مى‌بیند که مبانى شرع با مبانى فلسفى بیشتر خود را نزدیک مى‌کند و این فاصله را کمتر مى‌کند و هرچه عقل و فهم بیشتر شود این احساس در انسان هست که این احکام شرعى و اعتقادات خودش را با مبانى فلسفى و مبانى عقلانى نزدیک مى‌کند و آشتى بیشتر برقرار مى‌شود و فاصله‌ها همین‌طور کمتر مى‌شود. به‌خاطر همین است که با این درس‌ها و با این فلسفه مخالفت مى‌شود.