
جلسه ۷۲۹
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه بحث از توجیه معلم ثانی از کلام افلاطون نکتهها و گفتههای استاد: تذکرات ـ 4/2/1432
جلسه ۷۲۹
9تلمیذ: هرمس شاگرد حضرت ادریس بوده.
استاد: بله، اصلا ما به احادیث كار نداریم، البته در روایت راجع به افلاطون و هرمس داریم راجع به افلاطون روایت داریم هو رجلٌ موحدٌ الهی ما اصلا كاری به آنها نداریم، ما میگوییم آقا یك آدم كافر، یك آدم كافر آمده این حرفها را زده، آیا باید به این حرفها و این مطالب این تعبیر را آورد؟ بگو" آقا این مسائل اشتباه است جایی كه ما امام صادق را داریم به اشتباهها و خطاهای آنها نباید متمسك شویم" خیلی خب آن وقت صحبت میكنیم آیا اشتباه است یا نیست؟ تعبیر به استفراغ چرا؟ یا اصلا شما معانی كلمات را نمیدانید چیست یا ... یعنی امام صادق میآید این جور به شما ادب یاد میدهد؟ كه از این مطالب بزرگان با این تعبیر یاد كنید؟ ما از امام صادق این را بعید میدانیم.
تلمیذ: در بعض كتب آمده كه هرمس همان ادریس پیامبر است.
استاد: بله، البته بنده هم این را شنیدهام، ولی آن چه كه به نظر میرسد قویتر باشد این است كه هرمس شاگرد حضرت ادریس بوده، علی كل حال، یا خودش بوده یا شاگردش بوده. خب شاگرد نبی هم همین است.
ان ذاتا روحانیة القت الی المعارف احساس كردم یك حقیقت روحانیه، فارسلنا الیه روحا من امرنا، این همان روح را دارد میگوید، یسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربی، یعنی نسبت به مسئله روح كه هو ملكٌ اعلی من الملائكة المقربین، در آنجا راجع به تعریف روح داریم، ان ذاتا روحانیه القت الی المعارف احساس كردم كه معارف را به من القاء كرده فقلت من انت؟ قال أنا طباعک التام من همان حقیقت انسانیه تام تو هستم كه همان حقیقت مثال نوری كه آن نفس به واسطه ارتقاء و تجرد طولی به آن مثال نوری خودش كه ربط بین خود او و بین پروردگار است میرسد ولو لم یکن لکلماتهم دلالة صریحة علی ان لکل نوع موجودا مجردا شخصیا فی العالم الابداع اگر كلمات اینها بر این مسئله دلالت نداشت كه برای هر نوع یك فرد موجود و مجرد و مشخص در عالم شخصی نه این كه فقط ذهنی لما شنعوا علیهم بما نقله الفارابی من انه یجب تشویق نمیكردند و كلام فارابی دیگر در این جا جایی نداشت كه یجب من اقوالهم ان یکون فی العقول خطوط و سطوح لازم میآید در اقوال اینهایی كه در عقول خطوط باشد، خط باشد، سطح باشد و افلاك باشد اینها همه مربوط به چیست؟ مربوط به عالم خارج هستند، اگر مسئله فقط مسئله ذهنی بود خب اشكال نداشت، در ذهن هم خط هست، سطح هست، اشكال هست، همه اشكال در ذهن است دیگر، دیگر اشكالی در اینجا نیست، وافلاک افلاك باشد، افلاك خارجی است و ما افلاك نوری نداریم، ثم توجد حرکات تلک الافلاک و الادوار بعد حركات این افلاك و ادوار پیدا شود وان یوجد هناک علوم اضافه بر این در آن جا علومی باشد خب علوم علومی است كه در این جا هست دو تا كه نداریم یكی این جا یكی آن بالا، یكی وسط، یكی مثل علم نجوم و علم اللحون و علم اصوات مؤتلفه و الحان ـ كه از آن تعبیر به موسیقا میشود ـ وطب و هندسه و مقادیر مستقیمه و آخر معوجة و اشیاء باردة و اشیاء حاره و همه كیفیات و همه اعراض و جواهر، همه در آن جا هم مثل این جا باشد وبالجمله کیفیة فاعلة و منفعلة در آن جا یك كیفیت فاعله و منفعله باشد و همنیطور کلیات باشد وجزئیات باشد ومواد باشد وصور باشد همین طور فی شناعات اخر كه بر این مسئله وارد میشود تمام اینها ناشی از این میشود كه این قضیهای كه مربوط به مسئله متصل هست این یك واقعه خارجی است اگر یك واقعه خارجی نبود شما در ذهن هر چه هم تصور كنید دیگر مسئله خاصی نیست، شما در ذهن میتوانید قرمزی را تصور كنید، خط را تصور كنید، اصلا فلك را در ذهنتان بیاورید، همین كه من میگویم آمد دیگر، فرض كنید كه سردی را بیاورید گرمی را بیاورید. میگویید آی دستم سوخت، چرا نمیگویید دستم سرد شد؟ پس معلوم است سردی و گرمی در ذهن شما است، اینها همه در ذهن است یا اشكال اعراض همه در ذهن وجود دارد و اشكالی هم در این صورت پیش نمیآید این كه الان بر اینها تشنیع شده این است كه اگر سردی است، سردی كه ما حس میكنیم دیگر آن بالا كه سردی نیست، معنا ندارد، سردی از حقایق عالم طبع است چه ارتباطی به عالم مثال دارد؟ گرمی مربوط به آتش و نار و دخان است كه مربوط به اشیاء خارجی است این گرمی بالا معنا ندارد، چون در عالم تجردات گرمی معنا ندارد، سردی معنا ندارد، قرمزی معنا ندارد.
