جلسه ۷۲۴
1اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
یكی از اساتید ما خدا حفظش كند پیش او فلسفه، منطق و چیزهای دیگر میخواندیم شخص فاضلی است و ترك است و اهل تبریز و آذرشهر، میگفت یك دفعه ـ طرفهای زنجان یا تبریز ـ پیاده میرفتم خیلی گرسنه شده بودم گرسنه و خسته و نزدیكیهای ظهر هم بود و هیچ چیز هم نداشتم، دیگر تقریبا میتوانم بگویم كه از حال داشتم میرفتم لابد خیلی حركت كرده بوده و مسیر او را در تعب و مشقت انداخته بود میگفت رسیدم به مزرعه هندوانهای، هندوانه های آن موقع غیر از این هندوانههایی است كه الان میآورند كه همهاش با كود شیمیایی است، گفت شاید من الان مشمول احكام ثانویه شده باشم، در این وضع اضطرار و ضرورت و گفتم حالا یكی از هندوانهها را بخورم، كسی هم كه نیست، بالاخره یك روزی دوباره گذرمان میافتد و پولش را به صاحبش میدهم گفت یك هندوانه برداشتم و داشتم میخوردم كه یك دهاتی با چماق یك متری بالای سرم آمد. این از كجا آمد؟ اصلا از كجا فهمید من اینجا هستم؟ خیلی مشخص نبود!.
گفت هان آشیخ آمدی در زمین مردم و مال مردم را میخوری؟ پیغمبرت گفته؟ گفت دیدم چماق رفت بالا و گفتم بابا غلط كردم، من این طور بودم، این طور بودم، اصلًا من دیوانه هستم! عقل درست و حسابی ندارم! گفت اگر دیوانه هستی، دیوانه كی هستی؟ دیوانه چی هستی؟ گفت دیدم قضیه سخت شد باید به او حساب و كتاب هم پس بدهم، گفتم دیوانه امام حسین هستم، دیوانه سیدالشهدا هستم، گفت دیوانه سیدالشهدایی؟! گفتم آره، ـ گفت دیوانه یا عاشق نمیدانم حالا در این دو تا شك دارم ـ گفت عاشق اگر صدا كند معشوق جوابش را میدهد! یالا روكن به كربلا و سلام كن و من باید جواب آن را بشنوم! گفتم ای داد بیداد، با این اوضاع امام حسین در روی ما جوابمان را نمیدهد حالا از تبریز جوابمان را بدهد!! گفتم ای امام حسین دستم به دامنت نگاه به این چماق بكن دلت به حال ما رحم بیاید، میگفت این جا طلبگی درآوردم و گفتم اگر راست میگویی تو سلام كن! این بیچاره كه دهاتی بود مثل ما از این درسهای طلبگی نخوانده بود سر مردم را كلاه بگذارد! شیره بمالد! گفت من كه ادعا نكردم تو داری میگویی من محب و عاشق هستم ولی باشه ـ استاد ما قسم خورد ـ طرف ایستاد رو به كربلا وسلام داد، وقتی كه گفت السلام علیك یا اباعبدالله خودم با گوش خودم شنیدم و صدایی گفت و علیك السلام را یا عبدالصالح یا محبنا یا ... یك همچنین تتمهای هم داشت كه در ذهنم نیست الان، ایشان حیات دارد در یكی از شهرستانها هست، قسم خورد كه خودم شنیدم. بعد گفت شنیدی؟ گفتم بله، گفت پس حالا نوبت تو است، چماق هم به دستش، من هم روكردم به كربلا و گفتم كه دستم به دامنت این جا دیگر طلبگی به كار نمیآید این جا چماق این كار دست ما میدهد، میگفت من بلند شدم و خودم را جمع و جور كردم و فشار آوردم و سلامی گفتم طرف نگاهی كرد و گفت هی هی هی یك چیزی بود، یك چیزی بود عیب ندارد بخور ولی دیگر از این غلطها نكن، دلش به حال ما سوخت. گفتند اگر یكی از آن چماقها میآمد به قول عربها واحد یموت، ترتیب ما داده شده بود.

