
تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی
نقش اتصال به مبدأ در تمیز حقایق از تصورات ذهنی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین تفاوت بنیادین میان دانشهای ظاهری و حقیقتِ ایمان میپردازند. بحث با محوریت «مُثُل افلاطونی» و ضرورتِ اتصالِ نفس به مبدأ برای درک حقایق آغاز میشود. ایشان تأکید میکنند که صرفِ انباشتِ اطلاعات و فراگیری علوم حوزوی، بدونِ استناره و تمکّنِ حقایق در قلب، انسان را به حقیقتِ توحید نمیرساند و چهبسا فرد در عینِ داشتنِ دانشِ دینی، در باطن از مسیرِ هدایت دور باشد. در ادامه، با ذکر شواهدی از سیره بزرگان و وقایع تاریخی، به نقدِ رفتارهای متناقضِ برخی مدعیانِ علم پرداخته شده و این نکته گوشزد میشود که مردم، حقیقت و اخلاص را از کلک و تظاهر تشخیص میدهند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزومِ خودشناسی و مراقبه برای تشخیصِ منبعِ تصورات ذهنی و پرهیز از بازی با دین و ارزشها، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که علمِ بدونِ ولایت و ایمان، نتیجهای جز خسران نخواهد داشت.
تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی
6الآن این قضیه یادم آمد؛ در همان سفرى که بعد از حج به کربلا مشرف شده بودیم حدود هفدهساله بودم. یک روز راجع به همین قضیهای که خدمتتان عرض مىکنم ـ که باید این مطالب در وجود انسان تمکّن پیدا کند والاّ هیچ فایدهای جز انباشتن مسائل روی هم و همینطور انبار کردن ندارد ـ مرحوم آقاى حداد شروع به گفتن صحبتهایى کردند که خب طبعاً مخاطب ایشان ما بودیم چون ما آن موقع تازه شروع به همین طلبگى کرده بودیم و من در آنوقت شاید مغنى و معالم و اینها مىخواندم و کسانى که در مجلس بودند فقط مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند و ما؛ یعنى ما مخاطب مسئله بودیم.
ایشان مىفرمودند که یک نفر از افراد و از بزرگان و معاریف در نجف بود که با یک کاروانى بهسمت مکه مىرفتند. حملهدار آن کاروان یک آدم خیلی بىبندوبارى بود و نسبت به مسائل خیلى بىقید بود بهطوریکه اصلاً افراد کاروان و آن حمله مواظب خودشان بودند هم از نظر سرقت و هم از نظر چیزهای دیگر! خلاصه رفتند و به یک جایى رسیدند؛ در یک منزلى نشسته بودند که بین ایشان [عالم] و دوسه نفر از همان زملاءِ خودش در یکى از همین مسائل بحث و صحبتی مىشود و در این موقع آن حملهدار هم مىبیند که اینها باهم شروع به صحبت و سروصدا مىکنند، او هم مىآید مىنشیند و به اینها نگاه مىکند و شروع مىکند هِرهِر به اینها خندیدن! آنها که کارهاى او را و وضعیت او را دیده بودند، بیشتر هم ناراحت مىشوند [و میگویند که] ما داریم چه مىگوییم و او دارد به ما مىخندد و مسخره مىکند و از این حرفها! [به حملهدار] مىگویند که بابا اینجا جاى تو نیست بلند شو برو و چهکار بکن و ...! [حملهدار] میگوید که اتفاقاً جاى من اینجاست و دارم به این چرتوپرتهاى شما مىخندم! آنها متعرض مىشوند و او شروع مىکند با اینها صحبت کردن و در این مسئله همۀ آن چهارتا را محکوم مىکند بهطوریکه اصلاً نمىتوانند جواب بدهند! اینها همینطور مبهوت مىمانند که او این حرفها را از کجا درمیآورد! [این حرفها] به قیافه و کارهای او [نمیآید]! ما بهخاطر او مواظب مالمان هستیم که او ندزدد! این آقا اینقدر بىبندوبار است که نسبت به هر چیزی [لا قید است] اما اصلاً در این مسئلۀ فقهى، همۀ ما را مالاند و شُست و کنار گذاشت! دوباره یک قضیه و مسئلۀ ادبى و بلاغى پیش مىآید و او مىآید از خود مطوّل، خط خود سکاکى را مىخواند و شاهدى در آنجا مىآورد! اینها مىبینند که نه بابا، در هر قضیهای که وارد مىشوند او دست بالا را دارد! اینها هم علماى معروف و حسابشدۀ نجف بودند! بعد خلاصه بلند مىشود و مسخرهشان مىکند و یک فحشى به آنها مىدهد و یک چیزى به آنها مىگوید و بهدنبال کارهای خودش میرود! نه اهل نماز بود و نه هیچی! حالا او خیال خودش را راحت کرده بود و همه او را مىشناختند. بعد متوجه مىشوند که بله، او فردى بود ـ یعنى از [بین] صحبتها [میفهمند]، خودش را معرفى نمىکند ـ که در نجف بود و تحصیل کرده است. [اهل] یکى از قراءِ ایران بوده است، بعد در آنجا [نجف] مىآید با پدرش ساکن مىشود و در آنجا درس مىخواند و از نظرِ استعداد، استعداد خیلى زیادی داشته است ولى بعدها بهواسطۀ بعضی از انحرافات، لباس خودش را [درمىآورد] و مىرود اصلاً اشتغالش را عوض میکند.
