اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی

نقش اتصال به مبدأ در تمیز حقایق از تصورات ذهنی

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین تفاوت بنیادین میان دانش‌های ظاهری و حقیقتِ ایمان می‌پردازند. بحث با محوریت «مُثُل افلاطونی» و ضرورتِ اتصالِ نفس به مبدأ برای درک حقایق آغاز می‌شود. ایشان تأکید می‌کنند که صرفِ انباشتِ اطلاعات و فراگیری علوم حوزوی، بدونِ استناره و تمکّنِ حقایق در قلب، انسان را به حقیقتِ توحید نمی‌رساند و چه‌بسا فرد در عینِ داشتنِ دانشِ دینی، در باطن از مسیرِ هدایت دور باشد. در ادامه، با ذکر شواهدی از سیره بزرگان و وقایع تاریخی، به نقدِ رفتارهای متناقضِ برخی مدعیانِ علم پرداخته شده و این نکته گوشزد می‌شود که مردم، حقیقت و اخلاص را از کلک و تظاهر تشخیص می‌دهند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزومِ خودشناسی و مراقبه برای تشخیصِ منبعِ تصورات ذهنی و پرهیز از بازی با دین و ارزش‌ها، به پایان می‌رسد تا مخاطب دریابد که علمِ بدونِ ولایت و ایمان، نتیجه‌ای جز خسران نخواهد داشت.

تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی

6
  • الآن این قضیه یادم آمد؛ در همان سفرى که بعد از حج به کربلا مشرف شده بودیم حدود هفده‌ساله بودم. یک روز راجع به همین قضیه‌ای که خدمتتان عرض مى‌کنم ـ که باید این مطالب در وجود انسان تمکّن پیدا کند والاّ هیچ فایده‌ای جز انباشتن مسائل روی هم و همین‌طور انبار کردن ندارد ـ مرحوم آقاى حداد شروع به گفتن صحبت‌هایى کردند که خب طبعاً مخاطب ایشان ما بودیم چون ما آن‌ موقع تازه شروع به همین طلبگى کرده بودیم و من در آن‌وقت شاید مغنى و معالم و اینها مى‌خواندم و کسانى که در مجلس بودند فقط مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند و ما؛ یعنى ما مخاطب مسئله بودیم.

  • ایشان مى‌فرمودند که یک نفر از افراد و از بزرگان و معاریف در نجف بود که با یک کاروانى به‌سمت مکه مى‌رفتند. حمله‌دار آن کاروان یک آدم خیلی بى‌بندوبارى بود و نسبت به مسائل خیلى بى‌قید بود به‌طوری‌که اصلاً افراد کاروان و آن حمله مواظب خودشان بودند هم از نظر سرقت و هم از نظر چیزهای دیگر! خلاصه رفتند و به یک جایى رسیدند؛ در یک منزلى نشسته بودند که بین ایشان [عالم] و دوسه نفر از همان زملاءِ خودش در یکى از همین مسائل بحث و صحبتی مى‌شود و در این موقع آن حمله‌دار هم مى‌بیند که اینها باهم شروع به صحبت و سروصدا مى‌کنند، او هم مى‌آید مى‌نشیند و به اینها نگاه مى‌کند و شروع مى‌کند هِر‌هِر به اینها خندیدن! آنها که کارهاى او را و وضعیت او را دیده بودند، بیشتر هم ناراحت مى‌شوند [و می‌گویند که] ما داریم چه مى‌گوییم و او دارد به ما مى‌خندد و مسخره مى‌کند و از این حرف‌ها! [به حمله‌دار] مى‌گویند که بابا اینجا جاى تو نیست بلند شو برو و چه‌کار بکن و ...! [حمله‌دار] می‌گوید که اتفاقاً جاى من اینجاست و دارم به این چرت‌و‌پرت‌هاى شما مى‌خندم! آنها متعرض مى‌شوند و او شروع مى‌کند با اینها صحبت کردن و در این مسئله همۀ آن چهارتا را محکوم مى‌کند به‌طوری‌که اصلاً نمى‌توانند جواب بدهند! اینها همین‌طور مبهوت مى‌مانند که او این حرف‌ها را از کجا درمی‌آورد! [این حرف‌ها] به قیافه‌ و کارهای او [نمی‌آید]! ما به‌خاطر او مواظب مالمان هستیم که او ندزدد! این آقا این‌قدر بى‌بندوبار است که نسبت به هر چیزی [لا قید است] اما اصلاً در این مسئلۀ فقهى، همۀ ما را مالاند و شُست و کنار گذاشت! دوباره یک قضیه و مسئلۀ ادبى و بلاغى پیش مى‌آید و او مى‌آید از خود مطوّل، خط خود سکاکى را مى‌خواند و شاهدى در آنجا مى‌آورد! اینها مى‌بینند که نه بابا، در هر قضیه‌ای که وارد مى‌شوند او دست بالا را دارد! اینها هم علماى معروف و حساب‌شدۀ نجف بودند! بعد خلاصه بلند مى‌شود و مسخره‌شان مى‌کند و یک فحشى به آنها مى‌دهد و یک چیزى به آنها مى‌گوید و به‌دنبال کارهای خودش می‌رود! نه اهل نماز بود و نه هیچی! حالا او خیال خودش را راحت کرده بود و همه او را مى‌شناختند. بعد متوجه مى‌شوند که بله، او فردى بود ـ یعنى از [بین] صحبت‌ها [می‌فهمند]، خودش را معرفى نمى‌کند ـ که در نجف بود و تحصیل کرده است. [اهل] یکى از قراءِ ایران بوده است، بعد در آنجا [نجف] مى‌آید با پدرش ساکن مى‌شود و در آنجا درس مى‌خواند و از نظرِ استعداد، استعداد خیلى زیادی داشته است ولى بعدها به‌واسطۀ بعضی از انحرافات، لباس خودش را [درمى‌آورد] و مى‌رود اصلاً اشتغالش را عوض می‌کند.