
جلسه ۷۱۸
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية خارج از درس 18/11/1431
جلسه ۷۱۸
9سلمان هم مثل خودش بود، شاگرد مكتب علی، همان كار را میكند، قبلا نامه فرستادند كه حاكم مدائن میخواهد بیاید از طرف عمر خلیفه مسلمین میخواهد بیاید، عمر به سلمان گفت كه من میخواهم تو را حاكم مدائن كنم، گفت اگر مولایم اجازه بدهد میروم اگر نه صد سال به حرف تو و امثال تو برای ما یك پشم هم نمیارزد، گفت خب برو اجازه بگیر آمد پیش امیرالمؤمنین حضرت گفتند بلند شو برو، مفصل است آن از اولش، آخرش هم معلوم است كه چیست دیگر، مولایم اجازه داد میروم كوه قاف هم گفت میروم، تو اگر بگویی قدم از قدم برنمیدارم هر كاری میخواهی بكن این میشود آن وقت حرّ، این صورت نیامده خرابش كند صورت نیامده عوضش كند، آن سرجایش است، تكان نخورده، فرقی نكرده، بعد بلند میشود آن جا یك چوب گذاشته این جا آفتابه و كیسه نان خشكش را هم گذاشته چون نان تازه كه گیرش نمیآمد بنده خدا در این بیابانها نان تازه هم كه بگذارد كپك میزند برداشته نان را خشك كرده گذاشته در آن جا كه میرود بخورد، با ماستی چیزی نمیدانم، بوده یا نبوده، او آمد و مردم هم به دنبالش آمدند و این دیگر حالا آنها را نصیحت كرد یا نكرد نمیدانم، گذاشته لابد زمان امیرالمؤمنین، آنجا سوار یك الاغ بود گفتند ندید حاكم برسد؟ حاكم از طرف عمر دارد میآید، گفت ندیدم كی را دارید میگویید؟ خب حالا چه كارش دارید؟ میخواهیم از او استقبال كنیم، گفت حالا من هستم چه میگویید؟ ا این را، سوار خر شده چوب هم گذاشته این جا و با آفتابه وقتی هم به آنها رسید این را هم برنداشت، آفتابه این جا بود، من تصورم این است، آنچه كه من از سلمان میشناسم خیال نمیكنم آفتابه را درآورده پشت عبایش گذاشته، نه همین طوری آفتابه را بالا نگه داشته خب این حاكم اسلامتان چه میخواهید؟ این هم همان است، شاگرد همان است، این شاگرد همان است، بعد یكدفعه میریزد، یكدفعه همه تصورات همه میریزد، همه توهمات، همه پاشیده میشود، عجب، قبلا وقتی كه میخواستند بروند آن طوری بود این طوری بود عجب عجب ...
