اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۱۸

5
  •  امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی كه به حكومت رسید برای او مردم فرق نكردند، هر دو یكی بودند یعنی وقتی كه بیست و پنج سال گذشت و مردم او را مانند خودشان می‌دیدند مانند خودشان می‌دیدند دیگر و حضرت در نفس خود از نقطه نظر اجتماعی خودش را مثل یكی از مردم می‌دید دیگر نه فرمانده لشگر بود نه امام جماعت بود و نه حاكم بود حاكم كسی دیگر بود خلیفه مسلمین كسی دیگری بود عثمان بود ابابكر بود عمر بود اینها بودند دیگر این هم مثل آن افراد در همان نماز جماعت شركت می‌كرد در جمعه‌های آنها شركت می‌كرد، گاهی شركت می‌كرد گاهی نمی‌كرد بالاخره با همین مردم زندگی كرد حضرت و خب افرادی كه در دور و بر او بودند و كاری هم نداشتند به حكومت، كاری نداشتند و كار خودشان را می‌كردند و مشكلی ایجاد نمی‌كردند وقتی كه حضرت به حكومت رسید صورت پیدا شد در این وسط صورت پیدا شد فلانی امیرالمؤمین، علی امیر شده، علی خلیفه شده، صورت پیدا شد ببینید در قبال آن وجود حقیقی و مبدأ حقیقی و منبع لایتناهی و ذات سرمدی صورت پیدا شد و عجب صورت شیرینی هم پیدا شد هان این صورت پیدا شدن است كه آدم را می‌كشاند به آن ناكجا آباد! كه چه جور این مسئله تا به حال نبوده امیرالمؤمنین به حكومت كه رسید از این صورت گذشت، به صورت سجده نكرد، به این بت سجده نكرد، آن حالت اولی خودش را در ارتباط با خدا، آن حالت اولی خودش را حفظ كرد، حفظ كرد نه این كه تبسمی كند و بخندد و بعد تواضعی ... نه هیچ فرقی در خود ندید، چرا؟ چون امیرالمؤمنین صورت نمی‌بیند، خودش را با بقیه یكسان می‌بیند، خودش را با بقیه یكی می‌بیند، چون صورت نمی‌بیند.

  •  وقتی كه می‌آیند در شهر انبار و می‌بیند مردم از او استقبال كردند یك‌دفعه امیرالمؤمنین آشفته می‌شود كه برای چه به استقبال من آمدید؟ برای چه آمدید؟! مگر چیزی عوض شده؟ ببینید مگر چیزی عوض شده كه آمدید به استقبال من؟ گفتند یا علی دأب ما ایرانیها این است كه به استقبال برویم و چه كنیم و ... دأب ما این طور بوده، حضرت فرمودند دأب بی‌خودی بوده، این سنتها را باید كنار بگذارید، صورتی در این جا عوض نشده كه الان آمدید به استقبال من، بعد حضرت دو مسئله را بیان می‌كنند، یك مسئله آن مسئله خیلی پایین‌تر و مسئله دوم مسئله‌ای است كه یك سال در آن فكر كنید كم فكر كرده‌اید، مسئله اول این كه این كاری كه شما می‌كنید باعث می‌شود كه من نسبت به خودم عُجب پیدا كنم، این خیلی پایین است، من نسبت به خودم عُجب پیدا می‌كنم نفسم خود را بزرگ ببینم و از آن حالت استوا دربیاید و به مقام اعتلا برسد و این پدر من را درمی‌آورد من كه تا الان بین خودم و بین بقیه فرق نمی‌دیدم الان برای خودم حساب دیگری باز می‌كنم، اگر فردا رفتم در یك جا و دیدم یك عده كمی آمدند به استقبال من یك چیزیم می‌شود، هان، خراب شد! فاتحه! تمام شد، كار ساخته شد، چهار نفر آمدند آقا، چرا نیامدند؟ پس این جمعیت ... حتما یك چیزی شده ... نه بابا دلش درد گرفته، نمی‌دانم حوصله نداشته كه حالا بلند شویم برویم، این مسله‌ای نیست كه، امیرالمؤمنین می‌گوید این قضیه باعث می‌شد كه من از این حالت استوا در بیایم، حالتی كه الان كأحد الناس بودم، كنت كأحدكم، چون خلیفه كسی دیگر بود ما هیچ كاره بودیم در خانه بودیم و با همان اصحابی كه دور و بر ما بودند حال می‌كردیم نه امام جماعت بودیم و نه امام جمعه، نه چیزی به ما می‌دادند، فقط موقعی كه گیر می‌كردند، وقتی از این طرف و آن طرف می‌آمدند و هیچ جوابی نمی‌توانستند بدهند، یا علی به داد اسلام برس، خیلی خب ما می‌رفتیم به داد اسلام می‌رسیدیم ولی از آن حال استوا من در می‌آیم با این حالی كه شما دارید.