
جلسه ۷۱۸
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية خارج از درس 18/11/1431
جلسه ۷۱۸
10وقتی كه آقایان مراجع سابق میخواستند بروند یك جایی از ماهها قبل و هفته ها قبل خبر میداند كه فلان مرجع فرض كنید كه میخواهند بروند در نجف یا مثلا از نجف میخواستند بیایند این جا یا میخواستند چه كنند اطلاع میدادند كه مردم بروند بیرون و خلاصه استقبال كنند و تا این كه آقا و این مرجع وارد شود.
یكدفعه خدا رحمتش كند مرحوم سلطان الواعظین این قضیه را برای ما نقل كرد، مرحوم سلطان الواعظین دایی پدربزرگ ما مرحوم حاج آقا معین بود، بله ما یك وقت رفته بودیم به دیدن ایشان در كربلا، من كوچك بودم حدود دوازده سالم بود، یازده دوازده سالم آن حدود بود، در یك سفری كه با مرحوم آقا كربلا بودیم، خیلی ایرانیها بودند، در آن زمان سابق رفته بودیم دیدن او اتفاقا مریض هم بود، خیلی هم آدم شوخی بود خیلی آدم شوخ و خیلی خوش قیافه و خیلی خوش تیپ و خیلی موجه و موفق و عرض كنم حضورتان كه خدا توفیقاتی داده بود دیگر، به همه كه نمیدهد این توفیقات را خب این توفیقات نصیب هر كسی نمیشود، خلاصه داشتیم صحبت میكردیم و شوخی و میخندیدیم، مریض هم بود ولی خیلی شوخ بود، من یك چیزی شنیده بودم از یك شخصی، خدا بیامرزد از مرحوم آقای مجتهدی، در سال اولی كه به مدرسه او رفته بودم سیزده سالم بود از ایشان شنیده بودم گفتم حالا از خود ایشان بپرسم، گفتم این قضیه راجع به استقبال مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی چطور بوده؟ یك خندهای كرد و بعد گفت آره، قرار بود كه مرحوم آقا سیدابوالحسن بیایند كرمانشاه و بعد هم بیایند همدان و تهران و مردم رفته بودند به بیرون كرمانشاه برای استقبال از ایشان، ما هم رفته بودیم و با كالسكه هم بودیم، مرحوم آقای سید ابوالحسن اصفهانی یك قیافه خیلی نحیفی و ظریفی داشت، در مقابل عرض كردم ایشان بسیار شخص زاده بسطتاً فی العلم و الجسم! تمام شرایط و لوازم مقبولیت و مطلوبیت خلاصه در ایشان جمع بود و عرض كردم كه توفیق الهی هم كه یار بشود دیگر بله خلاصه ... گفتند ما هم رفتیم در آنجا و در این موقع كه آقای سیدابوالحسن اصفهانی میرسد ما كه آمدیم برویم مردم آمدند ریختند و ما را دیدند و خلق الله خیال كردند كه ما آقا سیدابوالحسن هستیم، و مخصوصا خانمها، بله خانمها آمده بودن از سر و كول ما ... هی میگفتم آقا سیدابوالحسن اصفهانی او است، میگفت خودشه، پدر سوخته دروغ میگوید، ببوسید او را، پدرسوخته دروغ میگوید ببوسید، بعد من رو كردم گفتم پس بالاخره شما هم مستفیض شدید؟! گفت تا بخواهی تا بخواهی حالا آن سید ابوالحسن را ول كردند دارند این را ... بله با والده رفته بودیم برای دیدن ایشان، خب خلاصه این مسائل بوده.
