اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۱۷

3
  •  خب او این وجودی را كه الان احساس می‌كند اگر صورتش بود كه این صورت دیگر برای او آرامش نمی‌آورد خب عكسش هم روی طاقچه است پس چرا هی بیشتر ناراحت می‌شود؟ هی بیشتر یاد او می‌كند؟ این معلوم می‌شود كه وجودش را احساس می‌كند خب حالا كسی دیگر بیاید می‌فهمد؟ نه نمی‌فهمد اتاق خالی است و این هم دارد نماز می‌خواند، این آرامشی كه الان برای این حاصل شده و این اطمینان خاطری كه برای این حاصل شده این به چه جهت است؟ به جهت همان احساسی است كه قبلًا داشته یعنی همان احساسی را كه قبلًا داشته و با آن احساس با شوهرش زندگی می‌كرده و روز و شبش را می‌گذرانده الان همان احساس را دارد منتهی مثل كسی كه می‌آید در این جا و فرض كنید كه حالا یك وقتی مثلا از بیست و چهار ساعت هشت ساعت در منزل است، دوازده ساعت در منزل است، پانزده ساعت در منزل است بقیه را می‌رود سر كار حالا فرض كنید كه یك ساعت است، من به او گفتم حالا كه این طور است نمازت را طول بده تعقیباتت را هم بخوان مفاتیح كه داری از اول شروع كن سوره یس خواندن و بعد دعای علقمه و نمی‌دانم عدیله و فلان و هرچه داری بخوان كه نگهش داری! گفت نه نمی شود، بلند می‌شود و می رود، یكدفعه خواستم این كار را بكنم گفت دیر شده كارم، زود تمامش كن بابا ما آن طرف هم خلاصه گیر داریم اینها را به او گفتیم، گفت خودم اتفاقاً به فكرم آمد یك خرده این تعقیبات را خلاصه زیاد بكنیم، دیدم نه او سرش كلاه نمی‌رود دیدم خلاصه یا مسائل دیگری در آن طرف دارد كه بالاخره باید به همه رسید دیگر، هم این طرف هم آن طرف.

  •  اینها واقعاً مسائلی است كه وجود دارد. یك دفعه ما در همین مسجد قائم بودیم كه مرحوم آقا رضوان الله علیه داشتند سوره یس را تفسیر می‌كردند و به مناسبت معاد داشتند صحبت می‌كردند روایت داریم كه وقتی شخص فوت می‌كند مؤمنی از این دنیا می‌رود او را در قبر كه می‌گذارند این حوری‌ها می‌آیند و خلاصه با اینها مشغول صحبت و اینها می‌شود و یك مرتبه اصلًا نمی‌فهمد چی شد كه قیامت به پا شد اللهم ارزقنا! این جوری كه خیلی خوبه اگر باشد البته خب مؤمن گفتند دیگر! حالا خدا به داد ما برسد من یادم است وقتی كه صحبت می‌كردند بعضی‌ها آن جا بودند و خلاصه با هم شوخی می‌كردند و خیلی مطلب را سبك گرفته بودند، تا این كه چندی پیش بود كه یكی از افراد كه واقعاً از صلحا بود و پیرمردی بود در مسجد قائم می‌آمد و در نماز شركت می‌كرد و نمازها را می‌آمد و اینها، خیلی سید خوش نفسی بود و با مرحوم پدر بزرگ ما هم ارتباط و آشنایی داشت ایشان به رحمت خدا می‌رود و می‌برند این را دفن می‌كنند در همین علی بن بابویه تهران، ابن بابویه در آن جا دفن می‌كنند، همان شخصی كه این مسئله را خلاصه مشاهده كرده بود به من این قضیه را گفت، البته این فردی است كه اهل معنا است اهل بعضی از مشاهدات است و خب مشاهدات مثالی و صوریه دارد و ایشان می‌گفت وقتی كه ما او را دفن كردیم یك مرتبه من دیدیم یك نوری از این قبر آمد و رفت بالا و مشاهده كردم افرادی بودند در آن جا كه متكفل همین قراردادن لحد و ترتیب قبر و اینها بودند من مشاهده كردم دیدم كه به به به به خانه‌ات آباد بیا و ببین چه خبر است حوریها نشستند و هر چه من او را صدا می‌كردم اصلا اعتنایی به ما نمی‌كرد و به قول معروف خذ الغایات و اترك المبادی بابا ما هر روز با هم صحبت می‌كردیم سلام و علیك داشتیم دیدیم نخیر، معمولًا این طوری است، دیدیم خلاصه دیگر طرف بدجوری به تنعم و حالا دیگر خصوصیاتش را نگفت به من ولی معلوم بود كه خیلی به او خوش می‌گذرد آن جا، بعد دیدم یك نفر از آنهایی كه آنجا بود رو كرد به من گفت داری می‌بینی گفتم ا این هم دارد نگاه می‌كند یعنی دو نفر در این قضیه كه هر دو هم از منتسبین به ما هستند خود او هم دارد این قضیه را می‌بیند و بقیه هم نمی‌بینند در حالتی كه اكثر آنهایی كه داشتند در این مسئله تشریك مساعی می‌كردند همه از معممّین بودند و از علما بودند و از ائمه جماعات بودند ولی نمی‌دانم خدا چشم ما ائمه جماعات و علما و اهل علم را نسبت به این مسائل كور و نابینا كرده و چشم افراد عادی را باز كرده!!