جلسه ۷۱۵
2آن حلقه رابط بین علم عنایی و بین وجودات خارجی به عنوان یك حقیقت كلیه مجرده را مُثُل افلاطون مینامند، یعنی یك صورتی كه این صورت به اصطلاح خودشان معرّای از شوائب مادی باشد و صرفا جنبه صوری در آن لحاظ شده باشد، به همان جنبه عینیت ازلی است و عینیت ربوبی است در آن جا ملاحظه بخواهد بشود، طبعا این صورت نمیتواند محدود به حدود و قیود عالم ماده باشد نمیتواند این صورت صورتی باشد كه همراه با خصوصیات و شوائب ماده باشد این یك مسئله.
مطلب دوم كه مزید بر این دلیل و تأیید این دلیل را میكند، این است كه آن چه را كه ما در خارج مشاهده میكنیم حقایق جزئیه عینیه خارجیه است كه اینها یك مابهالاشتراكی دارند در میان مصادیق مختلفه خودشان، یعنی وقتی ملاحظه میكنیم، میبینیم كه افراد انسان همه اینها انسان هستند همه اینها دارای خصوصیات انسانی از جنس و فصل هستند، این طور نیست كه هر وجودی در خارج برای خودش یك حقیقت نوعیه مستقله باشد، یعنی همان طوری كه فرض كنید كه شما بین انسان و بین حیوان و بین جماد و نبات و اقسام حیوانات فرق قائل میشوید این فرق قائل شدن برمیگردد به آن حیثت ذاتیه ماهویه، یعنی ماهیت این افراد كه همان ماهیت عبارت باشد از جنس و فصل، این یك اختلاف ذاتی دارد، اختلاف، اختلاف عرضی نیست، همین نفس اختلاف ذاتی، حقیقت نوعیه را با یك حقیقت نوعیه دیگر متمایز میكند آن وقت در تحت همین حقیقت نوعیه شما مصادیق مختلفه بالاصناف را مشاهده میكنید كه این مصادیق همه در تحت یك حقیقت هستند.
از اینجا استفاده میشود كه آن علم عنایی به تك تك اجزاء خارجی اولا و بالذات تعلق نگرفته بلكه به یك واقعیت كلیه غیر مادیه تعلق گرفته و ماهیت اولا و بالذات در آن حیطه تشكیل شده كه حیوانیت و ناطقیت باشد بعد آن حیوانیت و ناطقیت كه در آن علم عنایی به این كیفیت ترسیم شده در عالم خارج به صورت وجودات مقیده ظهور پیدا میكند چون آن حقیقت كلیه در خارج معنا ندارد كه به كلیت و به عینیت خود در خارج ظهور كند چون در خارج باید محدود به حدود امكانی و طبعی باشد این محدودیت و مقید شدن به حدود امكانی و حدود مادی نمیتواند با آن كیفیت كلی و اطلاقی همان صورت با هم جور دربیاید و با هم تلائم داشته باشد لذا باید یك صورت كلی داشت و بعد آن صورت كلی به این كیفیت دربیاید و در همه مسائل به همین كیفیت است در همه اشیاء به همین كیفیت است یك مهندس وقتی كه میخواهد نقشه ساختمان را بكشد از باب تشبیه میگویم باید یك مثل افلاطونی اول در ذهن خود داشته باشد كه بر اساس او این نقشه ساختمان را بخواهد در بیاورد مثلا فرض كنید كه بنایی كه میخواهد ترسیم كند كه چهاردیواری در آن باشد بنایی باشد كه در آن اتاقها و هال و آشپزخانه و اینها باشد بنایی باشد كه در آن سالن و فرض كنید كه سقف و پله و اینها باشد این من حیث المجموع این مسئله مثلی است و مثالی است از آن خصوصیات افراد خارجیه و جزئیاتی كه آنها با هم فرق میكنند حالا كه این به عنوان یك صورت كلی و معرای از ماده در ذهن او است هزار تا نقشه هم میتواند از این پیاده كند یك نقشه درست میكند آشپزخانه فرض كنید كه آن طرف است و دستشویی و سرویس این طرف است و یك نقشه پیدا میكند كه آشپزخانه آن طرف است و اتاق این طرف باشد یك نقشه درست میكند فرض كنید كه این سالن این طرف باشد هزاران هزار بنا و جزئی خارجی از همان ایده كلی و از همان صورت كلی میتواند استخراج كند اسم این را میگذارند مثل افلاطونی.

