
مُثل افلاطونی و جایگاه آن در علم عنایی
تبیین حقیقت اتصال حکما به عالم غیب و توحید افعالی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه «مُثل افلاطونی» در نظام هستی و ارتباط آن با «علم عنایی» الهی میپردازند. بحث با نقد رویکردهای سطحی و تعصبآمیز نسبت به آرای حکمای یونان آغاز میشود؛ رویکردی که مانع از درک حقیقتِ اتصالِ نفسِ این حکما به عالم غیب و ادراکِ حقایقِ هستی میگردد. استاد با تأکید بر لزوم قضاوت بیطرفانه و آزاداندیشی در مباحث علمی، بر این نکته پای میفشارند که حقیقت، منحصر به زمان یا مکان خاصی نیست و باید با نگاهی توحیدی به پدیدهها نگریست. در ادامه، ضمن اشاره به کیفیتِ سلوک و مراقبه در مسیرِ اتصال به مبدأ، تفاوت میان «تظاهر به ولایت» و «ولایتِ حقیقی» تبیین میشود. در نهایت، ایشان با بررسی رفتارهای اولیاء الهی، بر لزومِ تشخیصِ ملاکاتِ واقعیِ شرعی در افعالِ آنان تأکید کرده و حقیقتِ صدق و اخلاص را معیارِ اصلیِ تمیزِ ولیّ از غیرِ ولیّ معرفی میکنند.
مُثل افلاطونی و جایگاه آن در علم عنایی
1درس هفتصد و پنجم
بحث در مُثل افلاطونیه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
خب امروز روز اول است، گرچه برای ما اغلب روزها روز اول است ولی خب! امروز واقعاً روز اول است! خوب است که همیشه برای آدم روز اول باشد! این بحثی که مرحوم آخوند شروع کردند.
تلمیذ: قرار بود یک بحث دیگر را شروع کنید.
استاد: بهبه! تازه ما را یاد مسائلمان انداختید!
تلمیذ: خودتان فرمودید قبل از شروع کردن [یادآوری کنم].
استاد: درست است. [بحث] چه بود؟
تلمیذ: بحث...
استاد: آهان! درست است.
تلمیذ: رفقا هم مشتاق بودند و گفتند که به آقاجان عرض کنید ...
استاد: حالا با توجه به وضعیت خود ما، این [مبحث] زیاد است. بحث مُثل افلاطونى یک بحث خیلى مهم و درعینحال پرمطلبى است و طبعاً مواردى از نظر هم هست. من الآن به نظرم آمد که اگر اول این را شروع کنیم بعد [آن را مطرح کنیم] چون آن مطلب با این بحث بى ارتباط نیست ولى اگر بخواهیم این بحث را شروع کنیم احتمالاً به تعطیلات آخر سال کشیده مىشود و آنچه که مورد نظر شما است انجام نمىشود. گرچه بهتر این است که آن مسئله بعد از این باشد ولی اگر بخواهیم آن را مطرح کنیم بنابراین فعلاً باید این را مطرح نکنیم. پس میخواهید که فعلاً آن را شروع کنیم. إنشاءالله! من اصلاً هیچ یادم نبود و درنظر نداشتم.
تلمیذ: هرطور شما صلاح میدانید.
استاد: نه، به نظر من اگر این [مبحث] را بعد از این شروع بکنیم بهتر است چون قضیۀ مُثل افلاطونى بالأخره به سلسلۀ علل طولیه برمىگردد و اگر این باشد بهتر است. خیلی خب حالا مىخواهید همین این را فعلاً مطرح مىکنیم و إنشاءالله که در ضمنش از آن مطالب هم عرض مىکنیم.
بحثى که راجع به مُثل افلاطونیه مطرح شده، این مطلب از زمان سابق بوده است یعنى از خود زمان افلاطون و قبل از افلاطون که سقراط [بود] و ایشان پایهگذار مسائل اشراق بودند، راجع به عالم مُثل مطالبى دارند و این مسئله را باید توجه داشته باشیم که مطالبى که از حکماى یونان بهدست ما رسیده است، این اسم یونانى یکقدرى مسئله را براى ما مستغرب قرار داده و با یک دیدگاه نامناسبى به این مسائل نگاه مىکنیم. اگر این اسم و پسوند را از این عنوان بردارید و حکماى قدیم بگویید، ذهن خیلى استیحاشى از برخورد با این مطالب و این مسائل ندارد. البته این یک مسئلهاى است که متأسفانه دامن جامعۀ علمى را گرفته است که توجهش به مبانى، توجه به ظاهر و اعتبارات است و همین مسئله است که اجازه نمیدهد رشد کنیم و فکرمان باز بشود و نسبت به مسائل دیدگاه بهترى داشته باشیم. همینکه احساس بشود یک مطلبى از یک جایى که بهنظر قدرى ناآشنا مىآید رسیده است فوراً در مقابل او مىایستیم و با یک دیدۀ تحقیق به او مىنگریم. گرچه آن مسئله صحیح باشد و همینکه یک مطلبى از یک شخصیتى که مورد قبول و مورد پذیرش است بهدست مىرسد، از همان اول، نفس درقبال آن مطلب تعظیم مىکند و خاضع مىشود درحالیکه دو ریال این مسائل ارزش ندارد! تا وقتى که یک شخص پست و مسئولیتى پیدا نکرده و در خیابان راه برود، مردم جواب سلام او را هم نمىدهند! ولى همینکه یک موقعیتى پیدا مىکند تا حرف میزند همۀ گوشها که هیچ، دماغ و دهان آنها هم تبدیل به گوش و پردۀ صماخ2 و اعصاب شنوایى مىشود و خیال میکنند که حالا چه سخنان گوهرباری از دهان مبارک ایشان دارد خارج میشود! بابا او همان کسى است که دیروز در خیابان راه مىرفت و یک کت و شلوار پوشیده بود! اصلاً شما او را نمىشناختى که قدش چند سانت است و وضعیت او چطور است. همینکه یک مطلبی از شیخ میرسد، همه در مقابل او باید خاضع بشوند و کسى راجع به این قضیه نباید صحبت کند اما اگر یک مسئلهاى از شخص دیگرى بخواهد [مطرح] بشود نسبت به او موضع مىگیرند اگر شخص عادى یا کلاهى باشد یااینکه طلبۀ باشد و شخص معروفی نباشد، دیدگاه نسبت به مسئله از اول یک دیدگاه بىاعتناگونه است و این صحیح نیست. این طرز تفکر و بینش و این دیدگاه، دیدگاه یک فرد علمى نیست.
- . از این دم و دستگاهها و این تشکیلات هرچه بیشتر باشد آدم باید بیشتر حواسش را جمع کند. ما که از خدا نمیترسیم مگر از یک مشت پلاستیک و سیم بترسیم! آنقدری که از سیم و کائوچو و این شیشهها میترسیم اگر یکصدم آن را از خدا میترسیدیم خیلی کارمان جلو بود!
یک دفعه یک جایى بودیم دیدم که یک برنامهاى هست، یک بنده خدایى را دارند نشان مىدهند و او هم دکور را خوب مرتب کرده است، اینطرفش یک کامپیوتر [گذاشته بود] مثل اینکه حالا دیگر بودن یک کامپیوتر کنار و لابد یک پرچم آنطرف و از این چیزها و مسائلی که خودتان هم بهتر مىدانید جزء متن مجالس قرار گرفته است! آنوقت در کنار این قضیه یک صحبتهایى هم مطرح مىشود، در کنار این حواشى و بلکه متون! یک حواشى مطرح مىشود! اینها متن است! خب هرچه این کامپیوترها بزرگتر هم باشد [بهتر است]. یک کامپیوتر بزرگ و یک میز و حاج آقا هم وسط و اینطرف هم مسائلِ دیگر! بعد آنوقت حالا ببینیم که چه مسائلى مىخواهد گفته بشود! داشتم نگاه مىکردم دیدم که ایشان به عدالت، امنیت، اعتدال و حفظ حقوق دیگران دعوت مىفرمایند و مثل ما که داد سخن میدهیم با این تشکیلات و دم و دستگاهها ایشان هم داد سخن میدادند!
یک قضیهاى از همین بنده خدا یادم افتاد که در یک جا بودیم و مىخواستیم به جایى برویم، رفتیم که سوار طیاره بشویم گفتند که آقا [بلیط] باطل شده است. گفتیم که خب باطل شده و رفتیم یک گوشه ایستادیم. خب باطل شده دیگر حالا چهکار کنیم هرچه میخواهد بشود! دیگر شلوغ شد و فلان و مردم و ... گفتم که خب باطل شده دیگر حالا به هر علتی بوده است. باطل شدن که یک اصل اوّلى است. حالا اگر راه بیفتد مطلبى است! باطل شدن که مهم نیست! بعد در این موقع گفتند که یک طیارۀ دیگر چند نفری جا دارد که ببرد، طبعاً افراد باید بایستند و طبق همان صف و نوبتى که دادند حقّ تقدم با آنهاست؛ هر کسى که زودتر آمده [زودتر سوار میشود]. ما هم که همیشه آخر از همه مىآییم، گفتیم که به ما که اصلاً نمیرسد پس برویم براى خودمان بنشینیم! ما نفرهاى آخر بودیم و کنار ایستاده بودیم. قاعدۀ آن هم همین است! بالأخره باید طبق نوبت باشد البته اینجا باید [حال] پیرمردها رعایت بشود، خب این چیزها هست! دیگر سروصدا شد، یکى مىگفت که من فردا باید خارج از کشور بروم و یکى مىگفت که مریض و آلام دارم، خلاصه علل و محاذیر شروع شد! هر کسى محاذیر براى خودش آورد؛ یکى مىگفت که فردا [اجناسم] خراب میشود و یکى میگفت که مریضم رو به سکرات میافتد و یا عیالم چه مىشود، خیلىها عیالاتشان به مشکل مىافتند، آنها را باید چهکار کرد؟! خلاصه هر کسى چیزى مىگفت. یک پیرمردى بنده خدا از آن عقب جلو آمد و گفت: آقا من پدر شهید هستم! یکی گفت: آقا پدر شهید هستى روى چشم ما [جا داری] ولى خب این مسئله روى حساب و کتاب است ـ آن مسئول شخص مؤدبى بود ـ ما هم براى خودمان برنامهاى داریم و باید طبق اولویتها باشد.
خلاصه یکدفعه دیدم که همین آقایی که خدمت حضرتعالی عرض کردم اهل ذکری که کامپیوتر بزرگ در کنارش و تشکیلات هم اینطرف [او بود] و دعوت به عدالت و انصاف مىفرمودند پیدا شد. ایشان جزو اواخر کسانى بود که آمده بود، تقریباً مثل ما. بالأخره خب ما آقایان همیشه باید آخر بیاییم، نمیشود اول بیاییم! اول براى مردم و عوام و اینهاست ولى بنده و امثال بنده همیشه باید آخر بیاییم و کمی هم مردم را معطل کنیم! اینها جزو حساب و کتاب و شعائر است دیگر! این آقا مىخواست شعائر را حفظ کند آخرِ سر برود ولى بلیطش را یک بنده خداى دیگرى که از همین افراد معروف و مشهور هستند، گرفته بود و جلوى جمعیت آمده بود و مىگفت که آقا این بلیط من از فلانجا صادر شده است! گفت: آقا از هرجا که صادر شده است، ما باید که نظم را رعایت کنیم. گفت که آقا چطور میشود؟ این فرق میکند! گفت: نه آقا از نظر ما فرق نمىکند، اگر از نظر شما فرق میکند ولی از نظر ما همه باید سوار شوند و ایشان رها نمىکرد و همینطور چند دقیقه با آنها بحث مىکرد که باید مرا در اولویت بگذارید چون بلیط من توسط فلان شخص صادر شده است و باید برویم. داشتم همین آقا را که مردم را امر به عدالت مىکرد نگاه مىکردم، با خودم گفتم که الآن آنهایى که او را دیدند [چه فکری میکنند!] چند دقیقه هم ایستاد، نهاینکه فقط بگوید و برود. نه! حدود پنج شش دقیقه ایستاد و حضرت بندگان، آن بنده خدا را رها هم نمىکرد! هرچه مىگفت که آقا جان! عزیز من! این بلیط شما مثل سایر افراد دیگر است. حالا منبع و مبدأ آن از هرجا بوده براى ما فرق نمىکند. خب راست مىگوید!
در این موقع چشمش به من افتاد، دید من کنار ایستادم. گفت که آقا حضرتعالى تشریف بیاورید ببینم! گفتم: آقاجان اگر قرار بر عدالت هست من جزو نفرهاى آخر بودم و هیچ عجلهاى هم در رفتن ندارم! نه مىخواهم خارج از کشور بروم و نه عیالم منتظر است؛ این یکی را میدانم که منتظر نیست! اگر مریضِ رو به قبله هم داشته باشم، عیالم منتظر من نیست! این را که گفتم این جمعیت از خنده غش کرد! من در آخر صف هستم [بلیط] همه را که دادى بیا نوبت ما را هم بده، من همانجا ایستادم. اتفاقاً با دو ساعت تأخیر همه رفتند؛ یعنى دو سهتا پرواز بود و با پرواز دوم یا سوم رفتم، [با پرواز] اول نرفتم و گفتم که آقا انصاف نیست که اینهمه ایستادهاند [من بروم] خب دلیلی ندارد که [زودتر از بقیه بروم]. حالا آنوقت با خودم فکر مىکردم و میگفتم که این افرادى که این بنده خدا را دیدند که این حرفها را زد تقریباً بیست یا سى یا چهل نفر آنجا بودند و [شنیدند] ـ حالا حداقل آن کسانى که [آنجا بودند این تعداد بودند] ـ اینها با خودشان چه مىگویند؟! اگر یکى از اینها دیده باشد، [با خود] میگوید که آخر مرتیکه ما که تو را دیدیم، آنجا داشتی بلیطت را نشان میدادی و این حرفها، تو دیگر چرا؟!توصیۀ مرحوم علامه طهرانی بر دعوت مردم با عمل (ت)
علت موفقیت اولیاء و انبیاء در تبلیغاتشان (ت)
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ یک حرفی میزدند و این حرفشان خیلى عجیب بود! مىفرمودند که مردم با عمل ما و با آنچه که از ما مشاهده مىکنند بهسمت ما مىآیند نه با حرف ما و آنچه که باعث شد انبیاء و اولیاء در تبلیغشان موفق باشند همان عمل ایشان بود که برخواسته از آن صفاى باطنشان بوده است. او که الآن دارد اینطور حرف مىزند معلوم است آنچه که در دل اوست همهاش دکور است! اگر واقعیت باشد واقعیت در اینجا خودش را نشان مىدهد. حالا که بلیط طیاره باطل شده و یک مشکلى پیش آمد، چون در این داخل خبرى نیست [لذا] آنچه در این درون است خودش را نشان مىدهد. آنچه که در [باطن] است پا روى حق گذاشتن و ظاهر سازى کردن و توجیه به هر نحوى براى غلبۀ بر مطامع ایجاد کردن است. والاّ تو چه مشکلی داری؟! تو که مثل بقیه نیستی که مىگویند: بلیط خارج ما باطل مىشود، اینطور نبود. حالا مخدّره منتظر است آن یک حرف دیگرى است، حالا همۀ بیچارهها منتظرند! نه کسى از تو رو به قبله بود و نه هیچ بلکه فقط همین [بود که] بروم و برنامهام بههم نخورد! انسان در خیلى مواقع مىتواند این را رعایت کند.
آثار دیدن خدا در همۀ حالات (ت)
بنده در جاهاى خیلى عدیدهاى این مسئله را دیدم که چطور افراد در اینگونه موارد به هر کیفیتى آن واقعیاتی را که باید [ببینند] مدّنظر قرار نمىدهند و پا روى حق مىگذارند. البته درمقابل آن را هم دیدم که چگونه بزرگان در بدترین موقع ـ از دیدگاه ما ـ و در حساسترین موقع ـ اینکه چیزى نیست، قضیۀ از یک شهر به شهر دیگر رفتن است اینکه مسئلهاى نیست ـ چطور اینها در مواردی که خطر برای اینها پیش آمده بود آن اصل را رها نکردند و از آن میزان تخطّى نکردند چون در همۀ اینها خدا را مىبینند! کسى که در اینها خدا را ببیند خیالش راحت است و همینطور مىنشیند و پایش را هم روى آن پایش مىاندازد [و میگوید که] همان خدا گفته که باید در اینجا قسط و عدل را در پیش بگیرید، من هم باید همین کار را بکنم هرچه مىخواهد بشود، بشود! مرحوم پدر ما وقتى که آن خطر چشم برایش پیش آمد، در آنجا افراد دیگرى حقّ تقدم داشتند و ایشان به بنده فرمودند که آخرِ این افرادى که آمدهاند بنده براى معاینه مىروم و اگر بخواهید کارى انجام بدهید که من جلو بیفتم از همینجا به منزل برمىگردم! این در حالى بود که یک قدم راه رفتن براى ایشان خطر بود! یعنى یک قدم راه رفتن احتمال داشت که سایر نیمۀ دوم شبکیه هم کنده بشود و بیفتد و دیگر بهطورکلی بستن و لیزر کردن آن ممتنع بشود! همچنین خطرى بود! ولى مىگوید که من آخرِ مریضها آمدم و باید هم آخرِ مریضها بروم، یعنى در همان نوبت و در همان وضعیت خودشان [بروند] و وقتى که دکتر آمد و دید، ایشان گفتند که نوبت من چه زمانی است؟ دکتر گفتند که شما از همۀ آنهایى که در اینجا آمدند بهخاطر وضعیت خودتان مقدم هستید. اینجا دیگر او بود که تعیین کرد نه ایشان! حتى گفته بود که شما همین الآن باید به اتاق عمل بروید منتها چون فحوصات راجع به قلب و اینها انجام نگرفته بود، فقط بهخاطر این به تأخیر انداختند. حتى به ایشان گفتند که یک قدم از پله پایین رفتن الآن براى شما خطر دارد و از همینجا باید شما را در ویلچر گذاشت و در اتاق برد. مسئله اینطور بود!
ببینید! او را یک ولىّ الهى مىگویند که مسائل را از دیدگاه واقع مىبیند و ارتباط مسائل را به خدا مىبیند و مىگوید که فوقش هم اگر یک وقت کور شدم، شدم! مگر قرار بر این است که همیشه آدم بینا باشد؟! آمدیم و گفتند که این عمل ناجح نباشد، یااینکه باید در اینجا مسئله به این کیفیت انجام شود، خب بشود. این یک قضیه است.
خصوصیت پاسدار حقیقی دین (ت)
قضیۀ دیگر هم اینکه همین رفیق شفیق ما که چشم ایشان را عمل کرد، به من جریان دیگرى را از یک فرد دیگرى گفت، درست عکس و نقطۀ مقابل این قضیه! آنوقت این فرد این دو قضیه را در کنار هم قرار مىدهد و بعد چه مىگوید؟ این فرد به من مىگوید که اگر قرار است کسى در این دنیا پاسدار دین باشد پدر تو است! مردم کاه نخوردند باباجان! چون من همه را دیدم و با همه بودم. آخر یک فردى است که همۀ افراد از هر صنفى و از هر طبقهاى به او مراجعه مىکردند و مىکنند. خب این قضیه چیست؟! او آن برخورد [را میکند] و این، این برخورد را میکند! این مسئله روشن مىشود که چه مقدار از مسائل به دکور و چه مقدار به حقیقت و واقعیت برمىگردد! - . پردۀ صماخ یا پردۀ گوش (Tympanic membrane)، پردۀ نازکی است که بین گوش میانی و گوش خارجی قرار میگیرد. از این پرده به طبل گوش هم نام میبرند علتش هم آن است که صدای وارد شده به گوش را تقویت میکند و آن را به گوش میانی هدایت میکند. این پرده از دو بخش نرم و سخت که حالت انعطاف هم دارند تشکیل شده است. (محقق)
- . از این دم و دستگاهها و این تشکیلات هرچه بیشتر باشد آدم باید بیشتر حواسش را جمع کند. ما که از خدا نمیترسیم مگر از یک مشت پلاستیک و سیم بترسیم! آنقدری که از سیم و کائوچو و این شیشهها میترسیم اگر یکصدم آن را از خدا میترسیدیم خیلی کارمان جلو بود!
