
جلسه ۷۰۳
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 20/4/1431
جلسه ۷۰۳
8این انّیتی كه مرحوم آخوند میفرماید این انّیت این است یعنی این عبارت است از یك حقیقتی كه آن نظرهای كه شما میاندازید به اشیاء آن نظره به همان حقیقی الوجود است حقیقی الوجود هم كه اناره و نور محض است پس بنابراین دیگر چگونه میتواند در این جا ماهیتی وجود داشته باشد و در كنار او قد علم كند و آن حقیقت و نور را محبوس كند و او را مخفی كند و او را منكدر و متكدر كند هر چه هست همان است.
مرحوم آخوند در این جا این را میفرمایند البته در عبارات ایشان یك نكاتی هست كه خب احتیاج به یك قدری اصلاح دارد كه آن چه كه در عالم وجود است این نفوس و همین طور خود عوارض نفوس كه آنها همه ظلال است همه اینها اصل و حقیقتشان حقیقت نوریه است وقتی حقیقت نوریه شد پس چه چیزی میتواند جلوی این نور را بگیرد چه چیزی میتواند او را محدود كند اصلا غیر از حقیقت نوریه وجودیه چیزی نیست! چیزی نیست تا این كه بخواهد آن بیاید جلویش را بگیرد مانع ایجاد كند چون به هر چه مینگرم رخ یار شعری كه دارد چه بود كه او جلوه گر است در این به هر چه كه مینگرم فقط اختصاص به مسائل معنوی ندارد مسائل ظاهری تعینات خارجی به هر كیفیت باشد آن همان حقیقت نور وجود است كه برای او این تجلی میكند خب ببینیم این چیزی دیگر ندارد لعلک قد تفطنت مما تلونها علیک سابقا و لاحقا این مسئله برای ما روشن شد بان العالم کلّه وجود و الوجود کله نور خب مسئله مسئلهای است كه بر اساس وحدت شخصیه وجود بر اساس اصالت وجود این مسئله برای ما مشخص شد والنور العارض نور علی نور آن نورهای عارضی كه جنبه وجود ثانی است و آثار آن نور اول هستند این نور علی نور است این بر نور است بعضی ها البته این نور عارض را همین نورهای ظاهری گرفتند این هم اشكالی ندارد ولی علی كل حال این نور عارض یعنی همان آثاری كه بر آن وجود اول مترتب است این نور علی نور است و این با این كه اثر است ولی او را از آن حقیقت نوریه خارج نمیكند فانظر الی البدن الانسانی میخواهیم مثال بیاوریم به بدن انسانی شما نگاه کنید کیف یکون من حیث اشتماله علی الصور و القوی از حیث اشتمالش بر صورتهای مختلف و بر قوای مختلفی كه قوای جاذبه قوای دافعه قوای شهویه قوای غضبیه مزاجی كه بر آن بدن حاكم است صورتهای مختلفی كه میگیرد صورت بشاشیت صورت انقباض صورت صحت صورت مرض و امثال ذلك التی هی مبادی الافاعیل كه آن صور و قوایی كه در نفس است و آن خصایلی كه در نفس هست اینها مبادی افاعیل هستند مبدأ برای كارهایی كه انجام میدهد مبدأ، علت و ریشه برای تصرفاتی كه میكند تمام اینها معسكراً اینجا اشتباه نوشته معسکر الجنود النفس النوریه اینها عسكر برای جنود نفس هستند این جنود نوریه اسفهبدیه كه آن نور اسفهبدیه همان نوری است كه وجود منبسط تراوش میكند در عالم اضداد كه خب اینها به شكل انوار مختلف درمیآید ومحلًا لانوارها و این محل برای انوار این جنود است و آثارش وتلک القوی و الآلات این قوا و آلاتی كه در نفس است مع امیر جیشها با خود نفس كه حكم امیر دارد این جمیعا وجودات صرفه و انوار محضه هستند کسرج متفاوته فی النور مانند چراغهایی كه متفاوتند در نور و متضاد هستند و دارای الوان مختلف هستند ومترتبی بحسب النضد و الترتیب به حسب تشکل و انسجام نضد یعنی انسجام و الترتیب اینها مترتب هستند بعضها فوق بعض مشتغلی من نور واحد كه هر كدام از این ها جنبه علی نسبت به بقیه دارند و دیگری اثر او خواهد بود از این قوا هم قوایی هستند كه بعضی از اینها ظاهرند بعضی از اینها باطنند و خود آن باطن هم دارای مراتب مختلفی است و بعضی از اینها را هم خود انسان تا آخر عمر كشف نمیكند مگر این كه اشراف بر نفس برای او پیدا بشود لذا میگویند كه انسان باید در تحت تربیت فردی باشد كه بر نفس او اشراف داشته باشد همین است! چون بسیاری از صور و خصوصیات و قوای نفسانی را اصلا خود شخص نمییابد تا این كه در مقام علاج بر بیاید و از او بهره بگیرد و او را به عنوان ابزار و آلات به كار ببندد باید فردی باشد كه بتواند اشراف داشته باشد و آن نقاط و آن نكات را بتواند استخراج كند به دست بیاورد بل مقهوری تحت استقلاله بلكه اینها مشتعل از نور واحد هستند كه همان خود نور حقیقت وجود است و مقهورند در تحت استقلال آن نور واحد کما یشاهد من عدم استقتلال الانوار الضعیفه فی المشهد النور القوی فی الءثیر و الإناری همان طوری كه از عدم استقلال انوار ضعیفه در یك مشهد نور قوی تأثیر اناره این مسئله مشاهده میشود كه چطور خود انوار ضعیفه وقتی كه اینها یك نور قوی میآید دیگر آنها آن استقلال خودشان را از دست میدهند و محو میشوند در آن نور اشعه قاهره فهکذا حکم عالم الوجود این مثالی كه ما برای شما آوردیم تمام اینها حكم عالم وجود را دارد كه همه اینها محو هستند در تحت اشعه قاهره نور بسیط الحقیقه فکهذا حکم عالم الوجود جمیعا فی کونها اشعه و انواراً أضواءً للذات الأحدیة الواجبیی در این كه اینها اشعه هستند و انوار هستند و اضواء هستند برای ذات احدیت واجبیت همه اینها اشعه او هستند خب شعاع هم اصلش چیست اصل شعاع هم از همان مبدأ خودش است چیزی غیر از او نیست پس چه چیز دیگری در این جا میتواند ماهیت باشد! البته ماهیت به آن معانی كه بعضیها میگویند نه به آن كیفیتی كه مطرح شده اذ الوجود کله وجود تمامش از موجوداتی كه دارد من شروق نوره و لمعان ظهوره از شروق نور این ذات احد و لمعان ذات احدیت است کما هو مشاهد من الشمس از شمس شما همین را میبینید المحسوس الذی هو المثل الاعلی له فی السموات و الارض كه ما این را از خود شمس در سماوات و ارض مشاهده میكنیم كه نور اشعه شمس نور قاهرش بر همه چیز غلبه میكند و همه را در تحت آن سیطره خودش درمیآورد و حتی نورهایی كه میدهد به سایر اشیاء آن نورها هم وجود استقلالی ندارند بلكه نوری كه از ماه تراوش میكند به واسطه انعكاس نور شمس است كه به او خورده و همین طور ارض و سایر كرات الا ان بین الاشعتین فرقا بین این دو اشعه محسوس و غیر محسوس تفاوت این است كه هو ان اشعه الشمس العقل أحیاء عاقله ناطقه فعاله آن عقل كلی شعاع آن عقل كه بر همه عقول میتابد و بر همه نفوس اشراق دارد همه اینها حی هستند و عاقل هستند و ناطق هستد و فعال هستند خیلی این عبارت عبارت عجیبی است كه ایشان میفرمایند!! ما تا به حال حی را فقط به آن چیزهایی كه میدانستیم كه مثل چهارپا حركت كنند و جنب و جوش داشته باشد و وول بخورند این را ما میگوییم حی ولی حیات وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ1 يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ2 این مسئله جنبه حیات یعنی جنبه بقاء آن چیزی كه جنبه بقاء دارد نه حركت كند الله لا اله الا هو الحی القیوم خدا حی است حی یعنی چه؟ خب خدا كه نفس نمیكشد خدا كه راه نمیرود خدا كه جنب و جوش ندارد پس این كه خدا حی است یعنی چه یعنی خدا بقاء دارد عدم در وجود خدا راه ندارد این معنا معنای حیات است كه همان طوری كه گفتیم از صفات ذاتی و لاینفك است و بین مرتبه حی و بین مرتبه احدیت فاصلهای نیست! به عكس علم و قدرت كه این ها از صفات لازمه ذات هستند و لاینفك عن الذات هستند و جنبه معلولی دارند نسبت به ذات، ذات است كه آن علم و قدرت را به اصطلاح ابراز و اظهار میكند ولی در اسم حی اسم حی بالاتر است و قویتر است و آثاری هم دارد خیلی در باب اعراض و عروض آثار ذكری اسم حی مسائلی گفتند كتابها حتی نوشتند در این قضیه كه این آثار حتی بر اسم علیم و قدیر هم مترتب نیست خیلی این اسم حی عجیب است و یك شرایط خاصی هم دارد گفتنش! و خلاصه با او فكر كردن و اشتغال داشتن و آن را مساوی با اسم هو حتی بعضیها میدانند در كیفیت تأثیر منتهی یك تأثیر جامع نه فقط خود آن تأثیر به اصطلاح خاصی كه مربوط به اسم هو است این اسم حی اسم لاینفك است و این هم معلول ذات است و مساوق با ذات است از نظر مفهومیخب متفاوت است ولی از نظر مصداقی عینیت دارند هر جا كه آن باشد آن هویت هوهویه در آن جا تحقق دارد آن حقیقت حیات در آن جا هست هیچ كدام از اینها اصلا نمیتوانند جدا بشوند حیات را شما از آن هویت هو بگیرید او معدوم است شما از حیات آن هوهویت را بگیرد او معدوم است هر دو از نقطه نظر حمل شایع یكی است مصداقا ولی از نقطه نظر مفهومیمعنایش معنای متغایر است این نكته را باید در نظر داشته باشید و این معنای حی است این اشعه قاهره همه اینها وجودات حی مستقل است مستقل یعنی خودشان تشخص دارند نه استقلال ربطی و الا هر كدام جنبه ربطی دارند یعنی هر كدام اینها حیات دارند
- سوره العنکبوت (٢٩) ذيل آيه ٦٤-
- سوره الروم (٣٠) آيه ٧
