اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 18/4/1431

نسخه عربی

جلسه ۷۰۱

10
  •  اگر یك تكلیفی خودش مستقر بشود پس همان می‌شود ضد تكلیف همان اصالت پیدا می‌كند مثل این كه می‌گوییم آقا احساس تكلیف كردیم برو پی كارت فقط تو احساس تكلیف كردی بقیه نكردند هر كسی را می‌بینی آقا احساس تكلیف كردیم چرا دیروز نكردی امروز كردی ولی او نه او احساس تكلیفش درست بود واقعا به زور می‌رفت مسجد ما این را می‌دیدیم واقعا به زور با اطرافیانش نشست و برخواست می‌كرد این هم زور می‌برد عین فنری كه ولش بكنی رفته كره ماه ایشان اینگونه بود می‌گفت وقتی زمان جدا شدن از رفقای آن موقع رسید صاف همه را گذاشت كنار زمانی رسید كه یك عده باید تصفیه شوند و همراهی نكردند با ایشان در متابعت از حق وقتی نكردند تمام را صاف گذاشت كنار در عین این كه نصیحت كرد در عین این كه صحبت كرد در عین این كه دلسوزی كرد ولی وقتی كه دید نه حساب فرق كرده نمی‌خواهد هیچ تمام شد آمدند دم در با ماشین كه ببرند جلسه یكدفعه آمدند برای من آن موقع ده ساله بودم بچه بودم خیلی عجیب بود گفتند من نمی‌آیم این نمی‌آیم ایشان گفتند اصلا آسمان بر سر آنها خراب شد عجب آقا سید محمدحسین از دست رفت آقا سید محمد حسین دیگر تمام شد شما من را برای چه می‌خواهید پلو بخورید مجلستان را بگردانید برای این می‌خواهید خدا خیرتان بدهد بروید اگر برای این می‌خواهید كه از حرفهای من استفاده كنید چرا عمل نمی‌كنید من دارم حق را به تو نشان می‌دهم لگد می‌اندازید یعنی همین كه ایشان گفت من نمی‌آیم آن من نمی‌آیم تمام شد یعنی نمی‌آیم و نمی‌آیم تمام شد گرچه تا آخر عمر باز به خاطر تكلیف گاه گاهی یك راههایی را باز می‌كردند كه رجوع كنند برگردند این كارها را ایشان می‌كردند آدم لوطی منش بود این طور نبود كه راههای را باز می‌كردند ولی دیگر حساب جدا شد دیگر مسئله جدا شد این رفتار بزرگان هست كه انسان می‌تواند كارش را رفتارش، را عملش، را فكرش، را فهمش را روی این زمینه پایه بگذارد و روی این حساب بیاورد جلو و به حساب جلو ببرد یك مسافرتی می‌خواست برود با یك شخصی با چند تا بعد یك نفر در آن جمعیت بود یكدفعه ایشان تا متوجه شد فلان شخص در آن جمعیت است باطل كردند لغو كردند مسافرت را بعد به یك نفر گفتند بعدا من چه مسافرتی بكنم با یك فردی كه هر دقیقه به دقیقه می‌خواهد چشم من به این بیافتد به این شخص مخالف و چیز این دیگر مسافرت نیست مسافرتی كه بخواهم من انجام بدهم و هر روز و شب چشمم به همچنین آدمی‌بخواهد بیافتد برای چه من بلند شوم بروم قیافه این آقا را بروم ببینم لذا اصلا سفر زیارتیشان را كنسل كردند اصلا نرفتند بله دلیل ندارد آدم بلند شود با یك نفر برود مسافرت كه آدم معاندی است آدم فلان است سفر نیست هی خاطرات هی خاطرات اینها كه غیر از تولید خاطرات فاسده و اختشاش ذهن كار دیگری انجام نمی‌دهند الحمدلله بركت اینها همین است این جور نفوس همین است حالا آدم بلند شود سفر زیارتی برود با اینها این كه زیارت نمی‌شود كوفتش می‌شود مگر مجبوری بروی نرو یك دفعه دیگر برو یك وقت كه كسی نیست ایشان نمی‌رفتند ایشان خیلی مراعات این جهات را می‌كردند خیلی من یك وقت گفته بودم به چیز اگر ما چشممان به اینها نیفتاده بود مثل مرحوم آقا و بزرگان و اینها چه جوری می‌خواستیم در این دنیا زندگی كنیم با این هجوم شخصیت‌های مختلف و افكار مختلف و سلیقه‌های مختلف اقلا خدا یك مواردی نشان ما دادی یك چندتایی نشان ما داد كه ما بفهمیم كه چه باید كرد خود ایشان هم می‌فرمودند می‌فرمودند اگر ملاقاتمان نبود با امثال مرحوم علامه طباطبایی و یكی دو سه نفری كه بودند معلوم نبود كه ما بتوانیم با آن چه را كه دیدیم در آن موقع بتوانیم به آن مسیرمان ادامه بدهیم علامه طباطبایی آمد و نشان داد كه نه هستند افرادی هم كه می‌شود انسان اطمینان خاطر پیداكند.