
جلسه ۶۹۷
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة نکتهها و گفتههای استاد: مکتب تشیّع احیاگر مبانی فطرت ـ 19/3/1431
جلسه ۶۹۷
10واقعا من در آن جا احساس میكردم كه به شفاعت او نیاز دارم نیاز دارم و از این احساسم خیلی خودم خوشم آمد از این احساسی كه برای من پیدا شد فهمیدم مثل این كه نه چیزهایی كه از بزرگان شنیدیم از عرفا از اولیا شنیدیم بی حساب و كتاب نبوده این همان ظهور حقیقت توحید است كه قالب برنمیدارد در هر جا میخواهد باشد باید باشد الان شما بروید بر سر قبر محمد بن ابی بكر، قبرش در مصر است دیگر، چه بلایی همین عمروعاص سر محمدبن ابی بكر درآورد الان قبر ندارد، سوزاندند او را و خاكسترش را ریختند به نیل، چقدر امیرالمؤمنین گریه كرد در شهادت همین محمد بن ابی بكر، اگر این قبر داشت واقعا اگر ما میرفتیم طلب شفاعت نمیكردیم؟ باباش چه كار داریم؟ به باباش چه كار داریم؟ اصلا چرا باید بابایش را در نظر بیاوریم شما اصلا چرا باید پدرش را در نظر بیاورید؟ محمد را باید در نظر بیاورید، مضاف الیه را باید حذف كنید مضاف را فقط باید در نظر بگیرید و مضاف الیه را علی قرار بدهید به جای آن، واقعا ما وقتی كه اسم محمد بن ابی بكر را میشنویم محمد بن علی نمیآید در ذهنمان؟ حال و هوای امیرالمؤمنین نمیآید؟ آن فضا نمیآید؟ این همین است، آن هر جا هست همان جا حقیقت ولایت است، همان جا ظهور ولایت است، همان جا ظهور توحید است و همان جا و هر جا هست خلاصه باید چه باشد باید متوسل بشود دیگر الان بر سر قبرش، اگر قبر داشت البته میرفتیم باید متوسل بشویم باید متوسل بشویم.
مرحوم آقا میفرمودند من سر قبر طیب وقتی كه میرفتم ـ در زمان شاه اول كسی كه رفت سر قبر طیب آقای حاج سیدمحمدحسین طهرانی بود ـ بعد از این كه فاتحه خواندم و حمد و قل هوالله و اینها خواندم به من میفرمودند اول چیزی كه من در سر قبر او از خدا تقاضا كردم شفاعت بود كه طیب بیاید و ما را شفاعت كند در راهمان مستقیم باشیم نلغزیم این طرف و آن طرف نرویم بایستیم تا خدا ما را به مقصد برساند، چرا یك همچنین بزرگی یك همچنین تقاضایی دارد؟ چرا؟ چون واقع را در این جا مشاهده میكند. درست است طیب، كارش درست است، قبلا چه بوده اهل فساد و فلان بوده ولی الان گذاشت كنار، الان صدق دارد صدق را جایگزین كرد، گفتند یك كلام بگو ما خلاصت میكنیم، هزار تا رتبه هم به تو میدهیم، ـ بودند كسانی دیگر كه رفتند و گرفتند ـ بگو پول گرفتی از آقای خمینی، گفت چیزی را كه وجود خارجی ندارد و دروغ است من به سید نمیگویم، گرفتند زدند او را نمیدانم چه كردند چه كردند، نمیگویی حالا میزنیم تو را تا بگویی، باید آنچه را كه ما میخواهیم بگویی، تا بالاخره زیر شكنجه مرد، طیب زیر شكنجه مرد دیگر، نه این كه كشتند او را، اعدامش نكردند آن یكی را اعدام كردند، بله یا این كه اعدام كردند نمیدانم ظاهرا اعدام كردند مثل این كه چون من یك عكسی دیدم كه چشمش را بستند و میخواهند اعدامش كنند البته من آن موقع ها شنیدم زیر شكنجه او را كشتند، حالا عكس درست بوده ...، علی كل حال به شهادت او را رساندند وقتی كه این گفت من صادق هستم و خلاف نمیگویم رفت در صف امیرالمؤمنین ایستاد، تمام شد، آن وقت دیگر این جا طیب نیست دیگر آن واقعیت میآید همه وجود او را میگیرد در خود، آن حقیقت او را محو میكند و بعد هم به مقصد میرساند، همان شهادت یعنی مقصد، یعنی دیگر از زندان آزاد نمی شود تا اینكه ... در همین جا تمام میشود و شهادتی هم كه پیدا میكند در استمرار همان حقی است كه گفته اگر نمیگفت از زندان در میآمد، ولی چون حق گفت پاداشش را هم امیرالمؤمنین به شهادتش داد، پاداش این حق و پاداش این صدق آن كشتنش بود آن شهید كردنش بود، كه خب دیگر حساب و كتابش یك نحوه دیگری درآمد، خب این واقعیت را مرحوم آقا احساس میكردند كه باید برود و بالای قبرش طلب شفاعت كند. من یادم است ایشان در یك مجلسی كه یك عدهای از علما بودند و همین صحبت شد و این را گفتند من یكدفعه دیدم همه با تعجب دارند به هم نگاه میكنند حالا رفتی حمد و سوره خواندی خیلی خب، این شفاعت دیگر چیست؟ نفهمیدند تا آخر هم نفهمیدند؟ خب حالا شهید شده حمد و سوره خوب است، خدا از تقصیراتش میگذرد، حمد و سوره بخوانید، جدّاً یك همچنین چیزی بوده از تقصیراتش میگذرد از این قضیه گذشت بعد در یك مجلسی بودند دیدم كه آنها نمیدانستند كه من پسر مرحوم آقا هستم این قضیه را یك كسی سالها بعد داشت برای این تعریف میكرد و آن هم بود در آن مجلس و میگفت ما چیز عجیبی از ایشان شنیدیم كه میگفت من طلب شفاعت میكنم خیلی برای ما عجیب آمد یعنی استنكار میكردند، استنكاف میكردند، كه خب حالا یك طیبی هست، خب حالا انسان حمد و سوره میخواند و قضیه تمام میشود، اما آن كسی كه حقیقت معرفت در نفس او تجلی كرده میفهمد كه الان این طیبی كه این جا هست این حسابش فرق دارد با آن چرا كه قبلا بوده و ما میآییم هی استصحاب میكنیم، استصحاب را خوب خوانده اید؟ اگر خوب میخواندید استصحاب نمیكردید، هی میآییم استصحاب میكنیم، بلكه در این جا موضوع متبدل شده، با تبدل موضوع دیگر جای استصحاب نیست، ولی نه آن قدر ذهن ما را جهالت پر كرده است، آن قدر از واقعیات ذهن ما خالی است و آن قدر توجه به كثرات و امور ظاهری جای واقعیتها را گرفته كه آن استصحاب هست همیشه استصحاب.
