
جلسه ۶۹۶
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 11/2/1431
جلسه ۶۹۶
6چطور در این جا در عین حال مسبوق به استعداد هستند؟ بالاخره این ماده آمده الان در ظرف مناسب قرار گرفته كم كم رشد كرده تا رسیده به مقام ﴿فنفخت فيه من روحي﴾ همین ماده كه استعداد و قابلیت برای آن جلب این نفس و روح را دارد به اصطلاح امر دیگری و پدیده دیگری را هم دارد پدیده هم باید مادی باشد چون خودش مادی است، نمیشود كه خودش ماده باشد نتیجهاش روحانی و مجرد باشد سنخیت میخواهد، بین علت و بین معلول باید سنخیت وجود داشته باشد خوب این در اینجا اینها نقض كردند كما هو رأی المعلم الاول كه معلم اول ایشان این طوری میفرمایند. دفع این انتقاض به این است كه در این جا هم این ماده میبایست به یك نتیجه مادی برسد ولی در این جا یكدفعه اوضاع عوض میشود كار ملائكه تغییر و تبدل پیدا میكند به جای این كه بیاید نتیجه را مادی بكند نتیجه را مجرد میكند! این خلاصه كلام مرحوم آخوند است كه آن وجود مبدأ فیاض به جای یك افاضه ماده افاضه مجرد كرده آن دیگر مربوط به آن است دیگر آن بزرگوار است آن كرامتش آن فیضش آمده یك چیز بهتر را داده بالاتر را داده و هو ان البدن الانسانی لما استدعی باستعداده الخاص خود بدن انسانی با آن استعداد خاصی كه دارد نه عام چون استعداد عام در همه اشیاء است سنگ هم میتواند انسان بشود ولی استعدادش عام است استعداد خاص عبارت است از همان استعداد فعلی قابلیت فعلی خارجی كه ایشان گفته از نظر منطقی به او میگویند استعداد وجودی آن استعداد خاص كه مربوط است به نطفه و علقه و اینها هست این استعداد خاص صوری مدبری له وقتی استدعای صورت مدبّرهای میكند كه متصرفّی فیه در آن تصرف كند ای امراً موصوفاً بهذه الصفه استدعای امری را میكند كه بتواند تیغیر و تبدلات را در او ایجاد كند من حیث هو كذلك فوجب علی مقتضی جود الواهب الفیاض اقتضا میكند همان طوری كه آن واهب فیاض این صورت این ماده را به این شكل درآورده و این تغییر و تبدلات را در او ایجاد كرده این واجب است وجود شیء یك شیء باشد یك شیء پیدا بشود كه یكون مصدراً لتدابیر الانسیی و الافاعیل البشریی این كه نتیجه و حاصل این تغییر و تبدلات یك حقیقتی باشد كه بتواند مصدر تدابیر انسیه و كارهای بشری باشد و با سایر امور تفاوت پیدا كند فرقی باشد بین او و آن هم باید حتما مجرد باشد پس در این جا درواقع یك كرامتی است از وجود این مبدأ فیاض به این كه نتیجه را ماده قرار نداده بلكه نتیجهاش نفس ناطقه و هذا لایمكن و این غایت و غرض حاصل نمیشود الّا ان یكون ذاتا مجردی فی ذاتها ذاتی باشد كه در ذاتش تجرد باشد فلا محالی قد فاضت علیه حقیقی النفس این حقیقت نفس بر این تجلی كرده بر این شیء كه تجلی كرده لا من حیث ان البدن استدعاها نه از حیث این كه بدن استدعا كرده بدن استدعای یك امر مادی را میكند اما ملائكه میآیند چربش میكند مجرد میآورند این استدعا میكند میگوید خدایا به من پنج تومان بده وقتی خدا میخواهد بیاید پانصد تومان میدهد این استدعای پنج تومان را دارد ولی آن میگوید من واهب فیاض هستم و در این جا خلاصه یك امر بسیار بالاتری را به تو افاضه میكنم بدن استدعای این را نكرده تا نقض وارد بشود بل من حیث عدم انفكاكها عما استدعاه البدن بلكه از حیث عدم انفكاك حقیقت نفس از آنی را كه بدن استدعا میكند منفك نیست یعنی بدن استدعای یك امر مادی را میكند كه بتواند آن را به اصطلاح اداره بكند ولی نمیداند كه اداره و تدبیر و اینها یك امر بالاتر از ماده را میطلبد لذا آن بالاتر را خدا به این بدن افاضه میكند.
