اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 11/2/1431

نسخه عربی

جلسه ۶۹۶

3
  •  در صور نوعیه‌ای كه مربوط به اشیاء است مسأله از این قبیل است هیچ وقت كارخانه‌ای و معملی نیامده است وقتی كه می‌خواهد كاغذ درست كند آن ماده و آن چیزی كه از چوب گرفته شده و داری خصوصیت خاصی است صورت نوعیه قرطاسیه را، از جایی دیگر بیاورد یك منبعی داشته باشد مخزنی داشته باشد از آن بردارد و به این ماده چوبی كه می‌خواهد تبدیل به كاغذ بشود آن را به این بچسباند و بعد این صورت نوعیه به این كیفیت دربیاید همین كه می‌آید و آن ماده را در تغییر و تحولات شیمیایی خودش در یك موقعیتی قرار می‌دهد كه خواهی نخواهی تبدیل به این شكلی می‌شود كه الان شما می‌بینید كه رنگش سفید است و كاغذش این طور است و به این كیفیت همین خودش صورت نوعیه‌ای است كه متولد از این فعل و انفعالات این معمل نسبت به این ماده خواهد بود نسبت به این قضیه كلام مرحوم آخوند صحیح، ما در این جا نسبت به این قضیه اعتراضی نداریم البته عرض كردم صرف نظر از آن مسئله‌ای است كه خیلی عمیقتر و دقیقتر در باب ترتب صور نوعیه است كه در آن جا گفتیم ماده نیست حالا ما به آن فصل كاری نداریم به آن مطلب نرسیدیم در این مرتبه ما می‌خواهیم تأمل كنیم اشكال در این جا است فقط صور نوعیه مربوط به جمادات كه نیست صور نوعیه‌ای كه مرحوم آخوند در این جا ذكر می‌كنند یكی مربوط به انسان است مربوط به حیوان است مربوط به جن است مربوط به فرض كنید كه موجودات حی ریز و درشت و جاندار و اینها است آیا روح و نفس ندارند و آیا فقط صورت نوعیه انسان است كه جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء است؟ آنها این جور نیستند نه، نسبت به آنها هم مطلب همین طور است در آنها هم مسئله به همین شكل خواهد بود پس بنابراین یك طیف عظیمی‌از صور نوعیه داریم كه اینها نمی‌توانند در تحت این قائله قرار بگیرند. صور نوعیه كه مربوط به جمادات و امثال ذلك است لو سلّم می‌توانیم بگوییم كه حكم عرض خاص لازم دارد كه عارض می‌شود بر عرض عام لازم و از انضمام این دو آن نوع خارج تحقق پیدا می‌كند ولی در مورد آن صور نوعیه‌ای كه صورت خودش جنبه نفسی و جوهری دارد در آن جا چه می‌فرمایید در جایی كه صورت نوعیه جنبه جوهری دارد بالاخره این جوهریت را به واسطه تعلقش به غیر كه شما از او تعبیر به وجود لغیره می‌كنید از دست می‌دهد و تبدیل می‌شود به یك صورت نوعیه مانند جمادات یا این كه همراه با وجود لغیره حافظ آن وجود لنفسه و آن حقیقت جوهریه خودش است هر جا كه برود حقیقت جوهریه همراه خودش است نمی‌تواند یك روز این لباس را از تن خود بكند. پس بنابراین در این مورد نقض وارد است كه در بسیاری از موارد صورت نوعیه ما داریم و جنس در این جا چرا از آن جوهر نباید انتزاع بشود و بلكه باید از ماده انتزاع بشود در حالتی كه صورت نوعیه هم خودش جوهرٌ اگر شما جنس را به واسطه جوهریت ماده انتزاع می‌كنید خوب صورت هم جوهرٌ شما می‌فرمایید كه صورت نوعیه در این جا بخاطر وجود لغیره‌اش لحاظ جنبه جوهریت می‌شود می‌گوییم لحاظ نشود نشود، هست یا نیست شما به جای این صورت جوهریه نفس ناطقه این، صورت نوعیه دیگری به ما نشان بدهید كه آن جوهر نباشد می‌گذاریم روی چشممان ولی وقتی كه شما در انسان حیوان اقسام همه این ها كه دارای حقیقت نفس جوهری هستند نمی‌توانید این حرف را بزنید پس بنابراین چگونه می‌گویید كه جنس فقط از ماده اخذ می‌شود به خاطر این كه صورت نوعیه یك عرض لازم است و عرض لازم خاص است و آن جوهر نیست و این یحتاج الی موضوع و خودش لیس بموضوع به این مطلب اشكال نقض در این جا وارد است اشكال دیگری كه در این جا وارد است و به طور كلی به واسطه آن اشكال دیگر زمینه برای این اشكالی كه عرض شد باقی نمی‌ماند یعنی اشكال مهمتر در این جا هست كه آن را باید به دادش رسید نه این اشكالی كه من الان عرض كردم با آن اشكال كلام مرحوم آخوند از یك نقطه نظر تقویت می‌شود ولكن آن حقیقت مسئله باز در جای دیگری در آن گیر می‌افتیم در آن جا آن اشكال این است كه صورت نوعیه انسان را صورت نوعیه جسم انسان را شما همان نفس ناطقه قرار دادید كه در جنبه تعلقش به بدن دارای حقیقت جوهریه و دارای یك حقیقت مستقله است این كه صورت نوعیه جسم نیست صورت نوعیه جسم نفس ناطقه نیست صورت نوعیه هرّه نفس آن به اصطلاح فرض كنید كه آن خصوصیت حیوانیت به آن شكل خاص نیست، صورت نوعیه اسد آن نفس متعلق به او كه جوهر است و دارای یك حقیقت مجرد است منتهی در مرتبه تجرد مرتبه خاص خودش را دارد نیست، بحث ما راجع به صورت نوعیه جسم است صورت نوعیه جسم عبارت است از همان لحمیت و شعریت و عظمیت و امثال ذلك این صورت نفس ناطقه است هیچ ربطی به نفس ناطقه ندارد نفس ناطقه چه با شد چه نباشد این صورت نوعیه خودش را دارد مگر مرده كه روح از بدنش جدا می‌شود به واسطه جدا شدن روح از بدن بدن هم متلاشی می‌شود پودر می‌شود و هوا می‌رود نه بدن میت می‌افتد در این جا در حالتی كه روح از بدن مفارقت كرده و رفته در مستقرّ خودش و به همان حقیقت جوهری خودش باقی مانده اگر بگوییم جوهر است باقی مانده اگر نگوییم جوهر است در همان عالم خودش است این بدن كه شما آمدید برای این بدن ماده قرار دادید و آن حیثیت اشتراك جنسیت را از این بدن كردید و بعد آمدید به واسطه نفس ناطقه او را از بقیه انواع جدا كردید آن نفس ناطقه چه ارتباطی با صورت نوعیه بدن دارد این صورت نوعیه صورت لحم است شما اگر فرض بكنید كه یك مرده‌ای را بردارید با چاقو چكار بكنید گوشتش را یك كیلو این جا آویزان كنید شاید با گوشت گوسفند طرف فرق نگذارد آن جا است این هم آن جا است این آدمخوارها می‌آیند فرض كنید كه چكار می‌كنند و اینها آدمخوارها هستند در جزایر می‌آیند آدمها را می‌خورند بله اینها نقل می‌كنند آدمخوار كه خیلی زیاد است حالا كیفیتش فرق می‌كند این صورت نوعیه‌ای كه الان در این جا هست این صورت نوعی كه نفس ناطقه مربوط می‌شود به یك حقیقت عالی و راقی كه آن حقیقت عالی و راقی حالا جوهر هست یا نیست هیچ ارتباطی با بدن ندارد فقط بواسطه تكامل چند صباحی اقتران ایجاد شده است بین او و بین این بدن كه خود او رشد بكند و الا این بدن نباشد بدن مثالی دارد آن نباشد بدن ملكوتی دارد آن نباشد فقط آن نقش لاهوتی دارد آن نباشد می‌رود عالم بالاتر تبدیل به معنا می‌شود آن نباشد اصلا تبدیل به نور می‌شود، می‌شود صورت نوریه كه اصلا نه ربطی نه بدنی نه عزمی‌نه لحمی‌هیچی هیچی! حالا چه شما آن را جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء بدانید یا این كه نه از اول آن را روحانیه الحدوث و روحانیه البقاء بدانید مسئله دیگری است صحبت در این است كه این به اصطلاح خصوصیتی كه الان این صورت نوعیه‌ای كه الان پیدا شده است این صورت نوعیه برای این فرض كنید كه علقه پیدا شده این نفس ناطقه در این جا به آن تعلق نگرفته بنابر مبنای خودتان این در این جا یك شكل و شمایل و خصوصیات فیزیكی و شیمیایی خاصی تحقق پیدا كرده این الان شبیه به این شده بعد كه تبدیل به مضغه می‌شود باز در این جا نفس ناطقه‌ای وجود ندارد لذا اگر فرض كنید كه سقط بشود دیه او به اندازه خودش است به اندازه نفس ناطقه نیست و همین طور هلم جرا هر چه این جلوتر می‌آید آن صورت نوعیه تفاوت پیدا می‌كند بله ما می‌توانیم بگوییم به خاطر آن تأثیر و تأثراتی كه آن روح بر این می‌تواند بگذارد تغییر پیدا می‌كند ولی صحبت در همان صورتی است كه ما در خارج می‌توانیم ببینیم به نفس ناطقه چه مربوط است كه این الان مضغه است مضغه نفس ناطقه ندارد علقه نفس ناطقه ندارد كسونا العظام لحماً نفس ناطقه ندارد آن صورت نوعیه‌ای كه باید خود این ماده را به نوعی از انواع برگرداند ارتباط به نفس ناطقه ندارد نفس ناطقه فقط می‌آید نظام می‌دهد آن را از سكون درمی‌آورد آن را به حركت می‌اندازد آن را به تلاش می‌اندازد وقتی كه آن نفس ناطقه ارتباطش سلب شد در این جا بوار حاصل می‌شود هلاكت پیدا می‌شود و آن از ادامه سیر جوهری به اصطلاح متداول باز می‌ماند فقط همین، خب همین كار را فرض كنید كه رحم مادر انجام می‌دهد اگر بند ناف هم قطع بشود آن هم از حركت باز می‌ماند همین را فرض كنید كه اگر یك جنینی را در آزمایشگاه در دستگاه بگذارند اگر آن لوله رساندن تغذیه به او قطع بكنند همین پیدا میشود در آن و این كاری دیگر انجام نمی‌دهد صورت نوعیه صورت نوعیه نوع ساز است یعنی می‌آید این امر متشخص و متعین خارجی را از سایر انواع و از سایر مواد جدا می‌كند این جداكردن شما می‌گویید نوع من الانواع، تشخص من التشخصات، نوع من الوجود پس نفس ناطقه امرٌ و صورت نوعیه فی الا جسام امرٌ آخر این چه ربطی به این دارد اصلا چه ربطی دارد كه شما آمدید این جور قضیه را مطرح می‌كنید این اصلا اشكال از اصل منتفی است التفات فرمودید اشكال دیگر در این جا وجود ندارد كه شما بخواهید بگویید كه همان حرف اولتان را خوب بود می‌زدید همان حرفی كه از اول می‌زدید یعنی نقضی كه اینها كردند به نفس ناطقه اصلا وارد نیست به خاطر این كه صورت نوعیه در انسان همان شكل و شمایلی است كه الان دارید می‌بینید آن روح و حقیقت انسان امرٌ آخر فی عالم آخر و فی وادٍ آخر هیچ ارتباطی به این ندارد دلیل بر این است كه همین آقا می‌میرد می‌افتد در حالی كه بدنش متلاشی نشده آن لحمش به جای خودش است در حالتی كه روحش رفته در همان جایگاه خودش حالا عالم برزخ است مثال است هر چی هست در همان جا به همان حقیقت جوهری خودش در آن جا دارد زندگی می‌كند و بعد تبدیل به بدن مثالی می‌شود این نفس تبدیل به بدن مثالی می‌شود و بدن مثالی در این جا دارد خُب اشكال البته زیاد است اقتران بدن مثالی با بدن مادی اشكال دیگری است كه بر این جا وارد است دیگر خودتان بروید مراجعه بكنید دیگر به اصطلاح مبحث كشیده می‌شود این قضیه‌ای كه در این جا هست این نكته را مرحوم آخوند توجه نكردند كه آن نقضی كه ناقض دارد این نقض می‌كند بر این اصلا نقض وارد نیست همان مطلب ایشان كه فرمودند بر این كه صورت نوعیه عرض لازم و خاص است این صورت نوعیه خودش حرف خوبی است لذا ما در انسان هم مثل حیوانات مثل جمادات و سایر امثال ذلك همین قاعده را می‌توانیم سریان بدهیم همین قاعده چه طور این كه در فرض كنید كه در شجر این صورت نوعیه همان خاصیت همان خصوصیتی را كه او را ممتاز می‌كند و زاییده می‌شود متولد می‌شود از تبدل ماده همین طور در انسان و غنم بقر هم همین طور است در جن همین است در هر چه كه جنبه مادی دارد چه ماده ثقیل چه ماده خفیف مسئله به همین كیفیت است پس نفس ناطقه یك امرٌ آخر هیچ ارتباطی به صورت نوعیه بدنی ندارد این صورت نوعیه بدنی معلول علل و عوامل فیزیكی و شیمیای خاص خودش است اصلا به نفس ناطقه هم كاری ندارد در شكم مادر، مادر آن غذا را بخورد بچه‌اش این شكل درمی‌آید نفس ناطقه مربوط است آن غذا را بخورد این جور درمی‌آید ترشی بخورد بچه به آن شكل درمی‌آید نمی‌دانم چی بخورد بچه به آن شكل درمی‌آید بترسد آن جور می‌شود هر وضعیتی به هر كیفیتی.