
حقیقت وجود و مراتب ادراک آن
تفاوت ادراک مفهومی و شهود قلبی در شناخت هستی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه ادراک عقلی و شهودی در شناخت حقیقت وجود میپردازند. بحث با بررسی مسئله جنس و فصل در فلسفه مشاء و چگونگی انتزاع مفاهیم از واقعیتهای خارجی آغاز میشود. استاد با نقد محدودیتهای ذهن در احاطه به کُنه هستی، توضیح میدهند که ذهن انسان همواره با مفاهیم و ماهیات سر و کار دارد و از درک حقیقتِ بساطتِ وجود عاجز است. در ادامه، با اشاره به لزوم انکشاف و شهود برای شناخت امر سیال و حقیقتِ هستی، به ضرورتِ تواضع علمی و سیره بزرگان در اعتراف به مراتبِ معرفتی اشاره شده است. این جلسه در نهایت بر این نکته تأکید دارد که فلسفه و حکمت، ابزاری برای فهمِ عمیقترِ کلام اهلبیت علیهمالسلام است و شناخت حقیقی، جز با اتصال به منبع وحی و عبور از مرزهای ذهنی و انانیت حاصل نمیشود.
حقیقت وجود و مراتب ادراک آن
8کسى که مرحوم پدر ما مىفرمود: ملائکه اسمش را بى وضو نمىبرند، همان شخص به مرحوم آقا مىگویند: من این جا را نمىدانم و مرحوم آقا تعجب مىکنند و ایشان مىفرمودند که بارها مىشد من از ایشان از یک قضیه سؤال مىکردم، یک مطلب و یک مفهوم یک آیهاى از آیات را مىپرسیدم، ایشان مىگفتند که نمىدانم و من مىگفتم: آخر مىخواهید شکسته نفسى بفرمایید؟! ایشان مىفرمودند: من با شما شکسته نفسى بفرمایم؟!
حالا آدم بهخاطر مصالحى بعضى از جاها نمىداند؛ یک بنده خدایى نقل مىکرد که یک عدهاى از خارج و داخل پیش علامه آمده بودند که از مسائل فلسفى سؤال کنند و این دیگر چیزی نبود که علامه نداند چون پیشپا افتاده بود؛ آنها سؤال کرده بودند و ایشان گفته بود که نمىدانم! بعضى از آنهایى که در آنجا بودند الآن حیات دارند و زنده هستند. آن افرادى که آمده بودند دوباره سؤال کردند دوباره گفتند: نمیدانم! حالا اگر از من مىپرسیدند براى هر سؤالشان یک ساعت هم حرف مىزدم حالا ایشان چه مصلحتى دیدند در آنجا که این کار را کردند ما نمىدانیم! بالأخره مرحوم علامه آدم مراقبى بود و مواظب بود و جهات را هم مىدید و از آنطرف دنبال جنجال و اینها نبود. هرچه مىخواهند به او بگویند بگویند. حالا چه بوده و در نفسش چه گذشته که اینطور برخورد کرده [نمیدانیم]. آنها از خارج بلند شدند آمدند و دیگران گفتند که خِرَد علمى ما این شخص است که الآن مىخواهیم شما را پیش او ببریم و...! خلاصه آمده بودند که حال چقدر پز بدهند و به این و آن چیز بکنند، یکدفعه دیدند مىگوید: من نمىدانم! دوباره سؤال دوم را کردند ایشان دوباره سرش را بلند کرد و گفت: نمىدانم! اى بابا سومى را هم گفت: نمىدانم! فهمیدند نه این قضیه مثل اینکه مطلبى دیگرى است لذا خداحافظى کردند بیرون آمدند و تا آخرش هم نفهمیدند مطلب چه بود!
