
جلسه ۶۷۷
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة نکته ها و گفته های استاد: پیرامون مقایسه بین جوان ها و پیرمردها در مواجهه با حق و پذیرش آن 14/11/1430
جلسه ۶۷۷
4فقط یك تغییر و تحولی پیدا بشود ولی آن جوان انسان احساس میكند نماز نمیخواند ولی دنبال صداقت است دنبال راستی است كلك نمیخواهد بزند كلك نمیخواهد بزند صاف است صاف است وقتی كه نگاه میكند یك نفر كه او هم مثل خودش میخواهد صاف باشد یكدفعه میبینی آمد جلو پردهها را زد كنار صنف را زد كنار تحزّب و اینها را همه را زد كنار آمد جلو گفت آقا نوكرت هستم مخلصتم نوكرتم اینكه میگوید نوكرتم مخلصتم مال چیست بخاطر این كه بابا من همهاش كلك دیدم من همهاش دروغ دیدم من همهاش نفاق دیدم اینها رامن مشاهده كردم تو داری میآیی یك جور دیگر حرف میزنی یك قسم دیگر داری صحبت میكنی یك مسئله دیگر داری میگویی این این راكه دارد احساس میكند دارد كلك میزند یا نه كلك نمیزند دارد خودش را كه در آن فضا قرار دارد دارد برای انسان بیان میكند درست این مسئله خوب باعث میشود چی باعث میشود كه انسان نه آن افرادی كه در یك همچنین محیطی هستند نسبت به این افراد اینها آنها را در نفس خود محكوم میكنند و مطرود میكنند و آنها را در وجود خود نمیپذیرند حالا طرف بیاید بگوید خدا میگوید برو پی كارت خدا! خدا تو كمرت بزند نصفت كند پیغمبر پیغمبر از بالا به ته دو نیم كند من تمام هیكل تو را دروغ دارم میبینیم تو داری از پیغمبر میگویی آن شمشیر علی بیاید آن فرقت از آن پایین در بیاید نمیدانم چی چی داری میگویی هی بگو پیغمبر هی بگو امام زمان این همه را جلوی چشمم دارم میبینم كه دروغ و كلك و حقهباز و متقلب و فلانی هستی حالا هی دم از این و آن بزن! آن امام زمان كه بیاید اول شمشیرش توی كله تو میآید درست شد.
ما چی ما كه توی كلك و فلان و دروغ وفلان واینهاهستیم ما هم اینها را نمیپذیریم برو بابا اینها هنوز بچه هستند اینها دنیا ندیدند هنوز كوچك هستند اینها هنوز سرد وگرم روزگار نچشیدند حالا بگذار یك خورده بزرگ بشوند مثل ما بشوند یك خورده زن و بچه پیدا بكنند یك چند تا مرید این طرف و آن طرف و رفیق و اینها پیدا بكنند بببیند آن موقع باز آن موقع باز این صفا را دارند یا ندارند آن موقع این صدق را دارند یا ندارند لذا چند نفر بیا بالا طرف باد میكند اینجا مینشیند آقا آمد آقا آمدند یارو وقتی كه حرف میزند آه یكخورده فرق میكند بنشین پایین پیست بزنند یك گرمت نمیماند هنوز صد و چهل كیلو وزنت دو تاگرم باقی نمیماند كه آن هم همان عین ثابتت است! كه باید نگه داری برای قیامت! همه را بریز كنار بابا تمام این اوضاعی كه درآوردی بخاطر چیست بخاطر آقا آقا آقا حضرت آقا تشریف آوردند آن آقا آمدند این آقا آمدند بالاخره هر كدام برای خودمان یك بساطی دست كردیم و بازی در این دنیا تئاتر داریم اجرا میكنیم! ما نگاه به این میكنیم میبنیم چی آنی كه برای ما ارزش است برای او ضد ارزش است آنی كه برای او ضد ارزش است او برای ما میشود ارزش چرا چون ما در آن فضائیم ما در این فضا هستیم این میتشود برای ما ارزش كلك میشود ارزش اصلا كلك، هیكلش كلك است آدم وقتی بعضی از این عكسها را آدم نگاه میكند واقعا عجیب است روزی كه وقتی كه چشممان به عكسش بیافتد این است خدا نیاورد به هیكلش بیافتد هیكلش بیافتد واقعا عكسش آدم را نگاه میكند اصلا منقلب میكند من بعضی از عكسها را كه میبینیم اصلا نمیتوانم ببینم اصلا برمیگردانم و میبینیم یك خورده بخواهم دقت بكنم به هم میریزم اصلا به هم میریزم به طور كلی به هم میریزم انگار شما ببینید نشستن با این افراد چه بر سر آدم میآورد صحبت كردن با این افراد چه بر سر میآورد چه بر سر آدم میآورد؟! این آدمیكه تمام وجودش همه اینهایی كه خوب اهل گناه و معصیت هستند و معصیت باطن!! نه معصیت فرض بكنید كه رفته عرق خورده و اینها اینها كه اصلا چیزی به حساب نمیآید در قبال آن عصیانهای نفسانی! و آن عصیانهای باطنی! و آن عصیانهایی كه از جحود میآید از جحد میآید و از انكار میآید و متصلب نمیكند عرق خورده طرف یك توبه میكند خدا غلط كردم بیست و پنج هم خوردم هیچی خدا میبخشد و فرض كنید كه میرود پی كارش و مشكلش حل میشود حالا آمده یك دروغی آمده آن جا نمیدانم حالا یكدفعه آن میگوید خدایا چی كار كردیم ولی آن كسی كه اصلا وجودش را از وجودش دیگر راست در نمیآید یعنی به یك جایی رسیده كه اصلا دیگر اصلا راست در نمیآید راست راست در نمیآید كاغذ میدهد دروغ، حرف میزند دروغ، نمیدانم برخوردش، همه چیز دروغ است همه چیز اصلا دروغ است یعنی شده مجسمه دروغ و نفاق و مكر!! اصلا مجسمه شده آقا مجسمه مكر و نفاق و دروغ!! آن وقت حالا این دم از خدا و پیغمبر و امام زمان و قیامت و صلح و مصالح دیگر و از این حرفها و این چیزها و این چیه قضیه!! این همان جایی است كه همه میخندند به آدم همه آنهایی كه بابا بلاخره میشناسند دیگر بالاخره كلك كلك را میشناسد آنها همدیگر را میشناسند میگویند یك روز عمروعاص خب خیلی عمرو عاص به معاویه كمك كرد دیگر آنها با همدیگر سر یك سفره بودند سر یك چیز بودند هر كدامشان هم ختم روزگار بودند ها یعنی معاویه از او بدتر او از او بدتر او از معاویه بدتر اصلا جفتشان چیز بودند یك قضیه معاویه من حكایت خیلی وقت پیش خوانده بودم یك قضیه خلاصه معاویه احساس كرد كه عمروعاص دارد یك افرادی را توی خود دربار دارد برای خودش جمع میكند و یك مسائلی یك روز به یكی از اینها مطلبی گفت انجام نداد معاویه خیلی زرنگ بود از آن كلكهای نمره یك بود ها كلك عجیبی بود آن چیز دست باباش ابوسفیان را بسته بود معاویه خیلی عجیب بود معاویه خیلی تیز بود گفت این آدمینبوده كه این طور كند این فلان است این ما را دور زده رفت تحقق كرده فهیمد قضیه چی بوده گفت حالا حسابت را میرسم قضیه راهها به جناب همپالكی ختم میشود با ما هم بله با همه بله با ما هم بله بعد یكدفعه یك جا گیرش آورد و خلاصه دو نفر را فرستاد كه بروید چیزش بكنید و اینها و آمد و نشست و فلان و بعد یك مرتبه چیز كرد این هم یك بازی در آورد یك بازی درآورد در یك قضیهای به این یك كاری كرده بود آنها را به عنوان شاكی آنها را خواسته بود كه بیایند آنجا و در مقابلش چیز كنند كاری كه انجام داده و دستور قتل عمروعاص را به آن دو تا صادر كند زمینهای بود دیگر از این زمینهها هست همیشه از این بساطها هست طرف هم اگر كاری نكرده درست میشود بالاخره همه چیز درست میشودهمیشه ابوسفیانی داریم عمروعاصی داریم معاویهای داریم و فقط علی است كه یكدانه است علی همیشه یكدانه است و آن هم امام زمان علیهالسلام است و الا همه چی هست الحمدلله فراوان است این گفت كه بیایند و آمدند آمد و نشسته بود و یكدفعه چیز كرد این دو تا آمدند و نشستند و اقامه دعوا و چیز كردند این این طور، معاویه ناراحت شد و فلان و این چیزها و بازیهایی كه خودش بلد بود از آن بازیهایی كه خودش بلد بود و گفت كه بله اینجا چیز است دیگر عدالت است دیگر وقتی كه نمیدانم این طور شده این هم یك همچنین جرمیاست و یك شخصی مثل شما یك همچنین جرمی انجام بدهد دیگر چه اطمینانی هست به اینكه خلاصه، در نبود ما فلان و این حرفها از این قضایا بشود و گفت هر كاری میخواهی بكن خلاصه آمدند و گفتند كه ما خلاصه میخواهیم چیز بكنیم اعدام كنیم و فلان و بگیریم بكشیم و گفت بله بفرمایید آمد و عمروعاص هم آن مثل معاویه است دیگر رو كرد به معاویه گفت بابا مخلص شمائیم بگو قضیه چیست؟ پدر سوخته من این چند ماهی كه صدایم در نمیآید و غلطی داری میكنی خیال كردی كه من نمیفهمم این حرفها داری یار در دربار من برای خودت جمع میكنی حالا كودتا میخواهی برای من بكنی بیا این دو تا شمشیر را میبینی هر كدام را بیاید پائین مرخصی! بلند شو برو پی كارت دیگر از این غلطها نكن و بدان هر جا كه بروی تمام عیون من دنبالت هستند حالا هر جای میخواهی بروی برو یك چیزی به او نشان داد گفت حالا برو مصر بعد از این قضیه فرستاد گفت تو در جا عیون من هستند تو در اتاقی، بخواهی آنها را داری بدان آن روز روزی است كه دیگر مسئله تمام است و فلان!
