اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 13/11/1430

نسخه عربی

جلسه ۶۷۶

7
  •  كما ان الجنس لیس له الا مفهوم الجوهر الممكن له فی نفس ذاته همان طوری كه جنس و همان جوهری است كه این ممكن است برای او در نفس ذاتش الاتحاد بقیوده كه اتحاد پیدا بكند آن جوهر در نفس ذات بقیوده المنوعه یا قیوده منوعه او را، جوهر را به اصطلاح جنس را به انواع مختلفه و مشخصه در بیاورد و الامكان الاستعدادی در ماده به ازای امكان استعدادی در جنس هیچ فرق نمی‌كند یعنی همان امكان ذاتی در جنس اگر بخواهد صورت خارجی پیدا كند و مشخص بشود در یك فرد خاص، اسمش امكان استعدادی است تفاوتی از این نظر ندراد و كذلك الصوری فیه صورت در آن جنس عبارت است از همان جنسیت و اتصال، وقتی كه این صورت به آن جنس به همان جوهر ممكن فی نفس ذاته است آن جوهری كه امكان ذاتی دارد وقتی كه صورت به او تعلق بگیرد آن صورت صورت جمسیه اتصال می‌شود جسم، می‌گوییم هذا جسمٌ البته این را باز بدون جسمیت از غیر جسمیت به واسطه این جدا می‌شود ولی باز خود جسمیت یك صورت دیگری می‌خواهد كما ان الفصل له كما ان الفصل له هو مفهوم قولنا فصل برای این جسمیت عبارت است از این كه آن امتداد و هو امر بسیط لایدخل فیه شیء لا عام و لا خاصا این یك امر بسیطی است كه چیزی در او داخل نمی‌شود نه به طور عموم و نه به طور خاص در امتداد مشخص است كه در سه جهت امتداد طول و عرض و عمق این به نحو عموم این فصلیت برای این شیء است و احتیاج به چیزی ضمیمه‌ای ندارد و خود این حقیقت، آن جسمیت را تشكیل می‌دهد حیث ذكروا ان ذكر الشیء، فی تفسیر المشتقات در صدد بیان لما رجع الیه الضمیر الذی یبرز فیه لا غیر ذكر شیء در تصحیح مشتقات بیان آن چیزی هستند كه ضمیر به آنها برمی‌گردد كه بروز دارد مثلا وقتی می‌گوییم الناطق شیء له النطق منظور این نیست كه ناطق جنسٌ له النطق و جنس اینجا داخل نیست ناطق جسمٌ له النطق، جسم نیست ناطق ماده له النطق اینها نیست، این شیء له النطق این شی به همان حقیقت ناطقیت برمی‌گردد، منتهی دربیان تعریف اشیاء برای تقریب ذهن شیء را می‌آوردند اگر هم شی نیاورند طوری نیست. اینكه می‌گوییم الناطق شیء له النطق نه اینكه یك چیزی باشد فرض كنید كه الابیض كه شیء له البیاض كه شیءمنظور كتاب است له البیاض كه برای او این بیاض و سفیدی است این معنای ابیض است نه أبیض، یعنة الكتاب المقیده بالبیاض روی هم، نه تنهایی اگر تنهایی باشد خوب پس بنابراین به خود كتاب باید ابیض گفته بشود! در حالتیكه اگر این سواد نباشد شما دیگر ابیض و اسود نمی‌توانی به این بگویی اگر این بیاض نباشد شما به این صفحه دیگر ابیض نمی‌توانید بگویید چه وقت شما به این صفحه ابیض گفتید؟ وقتی هر دوی اینها با هم در جلوی چشم شما قرار گرفتند نه تنهایی بگویی این پنبه‌اش و این ماده‌اش! چون پنبه بدون بیاض قابل درك و لمس نیست احساس می‌كنید ولی نمی‌توانید ببینید و به تنهایی حتی خود پنبه خود كتان خود بیاضیت خود او هم باز عبارت از یك حقیقت مبهمه نیست كه بیاض بر او عارض شده نفس همین بیاضی كه الان ما داریم مشاهده می‌كنیم این شیء له البیاض است نفس این ورق و قرطاسی كه الان ما داریم مشاهده می‌كنیم این شئٌ له البیاض است به فناء ماده در صورت بیاضیت، در این حقیقت بیاضیت كه الان این ماده فانی شده است و به صورت قرطاس ابیض ظاهر شده لذا شیء له دلالت بر حقیقت مبهمه نمی‌كند دلالت بر همان صورت فصلیه خارجیه می‌كند منتهی با این بیان است اگر همین بیان شیء نمی‌گفتند بهتر بود تا اینكه ایجاد اشكال نكند! الناطق هو الناطق الحقیقه النطقیه نه شیء له كه یك خورده همچین انسان عادت دارد بر اینكه در مسائل حسّی و اینها بیشتر حسش را به كار ببرد تا آن مبانی عقلی خودش را و این شیئ خودش غلط انداز است در اینجا!