
تحلیل حقیقت فناء و بقاء عین ثابت
بررسی تطبیقی دیدگاههای عرفانی و فلسفی در سیر و سلوک
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبحث پیچیده «فناء و بقاء عین ثابت» میپردازند. بحث با نقد رویکردهای سطحی و قشری در مواجهه با حقایق عرفانی آغاز شده و با عبور از تمثیلهای روشن، به تحلیل جایگاه «تغییر جوهری» در سیر و سلوک میرسد. استاد با تفکیک میان عالم اعتبارات و عالم حقایق تکوینی، توضیح میدهند که چگونه سالک در عین باقی ماندنِ هویت شخصی، به مقام فناء دست مییابد. در ادامه، با بهرهگیری از مثالهای ملموس و استدلالهای عقلی، نسبت میان «تعین اول» و «تعین ثانی» در وجود تبیین میشود تا مشخص گردد که چگونه حقیقت واحد در مظاهر مختلف تجلی مییابد. این جلسه در نهایت با اشاره به مباحثات علمی میان علامه طباطبایی و مرحوم علامه طهرانی، به این نتیجه میرسد که تغییر در مقام کشف، ناشی از تحول در ذات و جوهر سالک است، نه صرفاً عروضِ عوارض ظاهری.
تحلیل حقیقت فناء و بقاء عین ثابت
3مىبینید همان مطلب و قضیه و همان کیفیت است، اگر امام حسین علیهالسّلام به یزید مىگفت که بیا و باهم در مسجد کوفه مناظره کنیم، اگر نمىآیی من مىآیم مسجد شام و براى آمدن حرف ندارم، مردم از هردو طرف در مسجد بنشینند ما و شما حرف مىزنیم و مردم در آخر مناظره هرکدام را خواستند انتخاب کنند، امام حسین حتى تا شام هم مىرفت! براى چه خونریزى شود؟! براى چه اینهمه مسائل و فجایع و جنایات پیدا شود؟! خب مىرفت و مشخص بود که نتیجه هم به کجا میرسید! اما یزید چه مىگفت؟! قبول مىکرد؟! نه، میگفت: صلاح نیست، مىخواهى یا نمىخواهى مسئله همین است و اگر حرف بزنى فلان مىکنیم و ... مطلب این است! یعنى نظام حریت و نظام مکتبى اسلام به این سمت مىرود و او به آن سمت مىرود، یا این به آن سمت مىرود آن به این سمت مىرود.
جریاناتى که بعد از فوت پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم اتفاق افتاد عین همین وجود دارد، واقعاً در این [که] رسول خدا فرمود: هرچه در بنیاسرائیل اتفاق افتاد در امت من هم اتفاق مىافتد «طابق النعل بالنعل و حذو القذة بالقذة»1 عین همین مسائل در آن موقع جریان داشت، دقیق دقیق دقیق دقیق، واقعاً با چه دقتی! سراغ امیرالمؤمنین علیهالسّلام رفتند و گفتند که اگر مخالفى باید بلند شوى بیایی، ما این حرفها را درقبال اجماع و حکم مسلمین نداریم باید بیایى و قبول کنی! مىگوید: حرف شما را قبول کنم یا حرف رسول خدا؟! رسول خدا دیگر مرد و تمام شد، باید حرف ما را قبول کنی! نمىگوید: حرف ما را، مىگوید: مسلمین، دوباره از مسلمین مایه مىگذارد! اگر بگوید: حرف ما، حضرت مىفرمایند: شما کى هستید؟! شما که نمیدانی پنج انگشت داری یا شش انگشت! انگشتهایت را بلد نیستى بشمری، لذا اگر بگوید: بیا حرف من را قبول کن در آن مىماند، گردن مسلمین و جامعۀ مسلمین و اجماع مسلمین مىاندازد، [میگوید که حرف] اینهایى که ما را انتخاب کردند؛ مردم این را مىگویند، شما با مسلمین مخالفت مىکنید؟! مدام گردن آنها مىاندازد.
- . كمال الدین، ج ۲، ص 530، با قدری اختلاف.
