
حقیقت جوهریه انسان و تغییر فصل اخیر
تأثیر سلوک و مراقبه بر تغییر حقیقت وجودی انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی فلسفی «حقیقت اشیاء» و نقش «فصل اخیر» در تکون و تعین موجودات میپردازند. بحث با این محور آغاز میشود که هر موجودی، از جمله انسان، دارای یک حقیقت جوهریه است که سایر صور و اعراض، در حکم معدات و ابزارهای آن قرار میگیرند. استاد با تأکید بر اینکه شناخت این فصل حقیقی جز از طریق اشراف بر حقایق عالم امکانپذیر نیست، به تفاوتهای بنیادین در رفتار و اوصاف موجودات اشاره کرده و این تفاوتها را ناشی از تغییر در فصل اخیر میدانند. در ادامه، این قاعده به حوزه سلوک انسانی تعمیم داده میشود؛ بهطوریکه انسان با مراقبه و تهذیب، میتواند حقیقت وجودی خود را ارتقا داده و صور مادون را تحت سیطره صورتهای عالی قرار دهد. در پایان، با هشدار نسبت به خطر قساوت قلب و استدراج، بر ضرورت توجه به آینه وجودی و محاسبه نفس برای جلوگیری از سقوط به درکات حیوانی تأکید میشود.
حقیقت جوهریه انسان و تغییر فصل اخیر
7همینطور عكس این مسئله و این مطلب [صحیح است] و آن بدنى كه در تحت سیطرۀ یك نفس خبیث و یك نفس شیطانى و یك نفس آدم فاسد قرار مىگیرد خود همان بدن هم موجب تأثیر در فضا خواهد شد. شما در یك جا مىروید و میبینید آخ آخ! این چقدر ظلمت دارد! یک دفعه در سوریه به حرم رفته بودیم و صبح زود بود، من گفتم که بروم ببینم قبر این شریعتى كجاست كه نقل مىكنند ـ از بعضىها شنیدم ـ مرحوم حداد رضوان الله تعالیٰ علیه سر قبر [شریعتی] رفته بودند و وقتى كه در را باز كردند گفتند:
عجب ظلمتى دارد این مرد! عجب ظلمتى دارد این مرد! در را بستند و بیرون آمدند و دو بار یا سه بار گفتند: عجب ظلمتى دارد این مرد!
من گفتم که بروم ببینم ما هم این ظلمت را احساس كنیم، حالا آنقدرى كه آنها مىفهمند نه، ولى بهاندازۀ خودمان ببینیم بالأخره دنیا چه خبر است! من نمىدانستم كه در چه قسمتى هست، فقط یك ناحیهاى را به من نشان دادند. من رفتم و همینكه وارد آن محوطه شدم هرچه گشتم كسى نبود، خیلى زود بود بین الطلوعین بود ـ خیر سرمان زیارتمان میخواست قبول بشود! ـ بعد همینكه رفتم نظرم جلب شد كه باید در آن قسمت باشد و هیچ آثارى هم اصلاً نبود و همینطور به آن قسمت سوق داده شدم و مدام جلو رفتم و دیدم نه، مثل اینكه جای بدی نیامدم و درست بوده است مدام جلو رفتیم و جلو رفتیم تااینكه بعد یكمرتبه نگاه كردم دیدم دو نفر زودتر از ما آمدند مستفیض بشوند؛ یك آقا و یك خانم جوان بودند که نمىدانم اینها اصلاً حضرت زینب را زیارت كرده بودند یا نه، از قیافهشان پیدا بود كه خلاصه مثل اینكه به هم مىخورند و حال آنها و مرحوم یکی هست! خلاصه آنها آنجا بودند و یکدفعه به من رو كردند و گفتند که شما هم براى چیز [شریعتی] آمدید؟! من گفتم که آمدهایم تماشا كنیم! گفت که در بسته است. ما آمدیم و اصلاً در باز نبود و خادم هم نبود كه [در را باز كند]، ما آمدیم و از آن پشت شیشه و پنجره نگاه كردیم و دیدیم که... والاّ ما كه آن چیزهایى كه بزرگان و اولیاء هستند را نمىفهمیم ولى بهاندازۀ خودمان دیدیم واقعاً چه خبر است و چه اوضاعى است! خلاصه مثل اینکه آنجا دارند پذیرایى مىشوند!
