جلسه ۶۵۶
7حقوق بشر باید بر اساس ملاكات صوری تدوین بشود، نه بر اساس ملاكات مادی و این بزرگترین اشكالی است كه بر مساله حقوق بشر از نقطهنظر فلسفی وارد است، انسانی كه ارزش خود را در حد یك حیوان پایین آورده و لخت مادر زاد در بین افراد به جلوه پردازی میپردازد این اصلا ارزشی ندارد از نقطهنظر حقوق بشری كه حالا انسان بخواهد به آن توجه كند، این حیوان است دارد راه میرود، یك حیوانی است كه دارد حركت میكند و صددرجه از حیوان هم پایینتر و پستتر، زیرا تفكر، تفكر حیوانی است، این منظور كلام مرحوم آخوند است كه چطور صورت انسانی میآید به انسان آن بهاء و عظمت را میدهد و باعث می شود كه انسان از بقیه فرق كند، نه صرف وزن و سنگینی و شكل و قیافه و این خصوصیاتی كه افراد در اینجا به آن توجه میكنند.
ومن هاتین الجهتین ینتظم کون السریر ذا مادة و صورة از این دو جهت است كه سریر دارای ماده و صورت میشود وکذا [لذا] نقول یعنی از دو جهت یكی خشبیت كه ماده است، یكی هم از جهت آن هدف و مقصد غائی كه سریریت است وکذا [لذا] نقول حقیقة الخشب صورتها الخشبیة حالا نسبت به خود خشب ما این صحبت را میكنیم، حقیقت خشب همان صورت خشبیت است كه او را از حدید و اینها جدا میكند و مادهاش چیست؟ هی العناصر عناصری است كه این عناصر به شكل خشبیت در آمدند، لا من حیث کونها أرضا أو ماء أو غیرهما نه از جهت اینكه این زمین است و آب است و غیر اینها نه، خود آنها باز دارای صورت و ماده هستند، بل من حیث کونها مستعدة بالامتزاج بلكه از حیث اینكه این ماده مستعد برای امتزاج است لأن یصیر جمادا أو نباتا أو حیوانا إلی غیر ذلک من الأشیاء المخصوصة دون غیرها تا اینكه جماد بشود یا نبات یا حیوان یا غیر از اینها از اشیاء مخصوصه ولی غیر از اینها نشود آن ماده قابل برای نبات شدن و جماد شدن آن ماده را به آن میگویند ماده، نه صرف زمین بودن چون خود زمین دارای ماده و صورت، خودش امر خارجی میشود، یك امر مجموع و مبهمی كه از همه اینها به دست میآید، آن ماده میشود، كه البته آن جدای از أرض و اینها نیست، ولی خود أرض فیحدنفسه نیست، لأجل العلة التی ذکرناها بخاطر آن علتی كه ما آنرا ذكر كردیم كه این جنبه ماده و مبهم بودن است كه به مرتبه تفصیل درمیآید وهکذا إلی أن ینتهی همینطور آن ماده هم خود او مستند به یك ماده دیگری است إلی أن ینتهی إلی مادة لا مادة لها أصلا تا اینكه برگردد به همان هیولا و ماده المواد اولیه كه اصل ماده عالم خارج را آن مادهالمواد تشكیل میدهد، كه اصلا نسبت به او اطلاعی ما نمیتوانیم كسب كنیم، إذ لا تحصل لها و لا فعلیة إلا کونها جوهرا مستعدا لأن یصیر کل شیء تحصل و فعلیتش فقط استعداد است فقط جوهریت است كه آن جوهریت استعداد این را دارد كه به هر قسمی دربیاید، بلا تخصص فی ذاتها بواحد دون واحد ولی در ذاتش میل به هیچ طرفی نیست كه آیا تبدیل به حدید بشود، تبدیل به این عناصر صد و چندتایی كه میگویند عناصر مندلیف و اینها به تبدیل گوگرد و سدیم و فلان و این چیزها شده، آن ماده به هیچ كدام از اینها تمایلی ندارد، ولی قابلیت برای تبدیل شدن به اینها را دارد، لعدم کونها إلا قابلا محضا چون این فقط قابلیت محض دارد و قوه صرف دارد وإلا یلزم الدور أو التسلسل والا اگر درش قابلیت باشد این لازمهاش تسلسل است و آن وقت بعد صحبت در این میشود كه این قابلیت را از كجا آورده است، این قابلیت باید دارای یك صورتی باشد، اگر مستند به صورت باشد دور لازم میآید، اگر مستند به یك ماده دیگر باشد آن وقت تسلسل می شود، بالاخره باید به یك مادهای برسیم كه در آن ماده كشش به هیچ سمتی نیست، فقط ابهام محض است و آن ابهام محض از طرف آن افاضه و اضافه اشراقیه او را متمایل به یكی از این عناصر و مواد و اینها میكند، خود او فیحدنفسه هیچ اقتضایی ندارد، یك مادهای است كه هیچ گونه اقتضایی در ذات او نسبت به تشكل نیست، فهی مادة المواد و هیولی الهیولیات و کونها جوهرا لا یوجب تحصلها اینكه این ماده جوهر است و جوهرالجواهر به او اطلاق میشود ایجاب نمیكند كه در خارج تحصّل داشته باشد و صورت داشته باشد إلا تحصل الإبهام مگر همان تحصل ابهام است، یعنی حقیقت این جوهریتش یك حقیقت ابهام است، حقیقتی كه دارای تعین باشد نیست، چون همین كه شما اسم تعین رویش میگذارید این یعنی خودش صورت دارد و وقتی كه صورت داشت دیگر پس بنابراین استعداد وقابلیت برای تشكل به انواع را ندارد، در حالتی كه ما آن را به این بدون صورت داشتن ما میشناسیم وکونها مستعدة اینكه این در وجودش استعداد است لا یقتضی فعلیتها اقتضای فعلیت او را نمیكند إلا فعلیة القوة همیشه با خودش قوه را دارد آن جنبه فقریت است «الْفَقْرُ فَخْرِی»1 آن جنبه فقریت را همیشه با خودش سیر میدهد وإنما الفرق بینها و بین العدم خب یكی بگوید جنبه ابهام همان عدم است دیگر، عدم هم كه لا یحكم علیه میگوید نه أن العدم بما هو عدم لا تحصل له أصلا در اینجا میدانیم یك چیزی هست، ولی آن چیز چیست نمیدانیم، ولی عدم هیچی نیست حتی تحصل الإبهام حتی تحصلی ابهام را ندارد، حتی فعلیتی را ندارد حتی فعلیة القوة لشیء حتی فعلیت قوه و نفس استعداد هم درآن نیست چون چیزی نیست كه در آن استعداد باشد، استعداد یعنی خودش یك فعلیت، همین كه میتواند تبدیل بشود، این قوه را دارد، این خودش یك نوع فعلیت است بخلاف الهیولی الأولی بخلاف آن هیولای اولی إذ لها من جملة الأشیاء هذا النحو من التحصل و الفعلیة لا غیر اقلا این هیولای اول این تحصل را دارد كه میتواند به اشكال مختلف در بیاید، دون غیرها إلا من جهتها ولی غیر از اشیاء مگر از همین جهت بخواهد پیدا بشود، به همین ها میتواند تبدیل بشود ولی از همین جهت خود ماده بودنش فهی أخس الأشیاء حقیقة این هیولا از همه اشیاء أخس است مرتبه پایینتری دارد، و وجودش ضعیفتر است لوقوعها علی حاشیة الوجود چون تحصل عینی و خارجی ندارد، بلكه بر حاشیه وجود قرار دارد، صورت باید بیاید به او قوام وجودی خاص ببخشد، یك نوع از وجود مبهم الان بر این حاكم است ونزولها فی صف نعال محفل الإفاضة و الجود و اینكه این در صف نعال محفل افاضه قرارگرفته، آن آخرهای خط قرار گرفته كه حالا باید حركتش را شروع كند و بواسطه صوری كه بر او عارض میشوند خودش را به ظهور و به نمود باید دربیاورد فبعد تمهید هذه المقدمة خب حالا میخواهیم به انسان برسیم یتفطن اللبیب منها از مقدمه بأن کل حقیقة ترکیبیة هر چیزی كه دارای تركیب از ماده و صورت باشد فإنها إنما تکون تلک الحقیقة بحسب ما هو منها بمنزلة الصورة فانها این حقیقت، بحسب ما هو منها به حسب اینكه آن حقیقت به منزله صورت میماند، یعنی هر حقیقیت تركیبیه آن حقیقتش عبارت از همان صورتی كه دارد، آن حقیقت او را تشكیل میدهد، نه آن ماده بودن ماده بودن كه ارزشی ندارد لا ما هو منها بمنزلة المادة نه آنكه از این حقیقت به حساب ماده است، آنكه به حساب ماده است خیلی ارزش ندارد، آنكه به حساب صورت است آن به این حقیقت ارزش میدهد فإن المادة من حیث إنها مادة مستهلکة فی الصورة استهلاک الجنس فی الفصل إذ نسبتها إلیها نسبة النقص إلی التمام و الضعف إلی القوة خب چیزی كه نسبتش نسبت به تمام و ضعف و به قوت است اینكه دیگر نمیتواند در اینجا قابل اعتنا باشد و به او اعتنایی نمیشود وتقوم الحقیقة لیس إلا بالصورة تقوم حقیقت به واسطه صورت است نه به واسطه ماده وإنما الحاجة إلیها لأجل قبول آثارها و لوازمها و انفعالاتها الغیر المنفکة عنها الف و لام الغیر مشخص نیست چیست؟ غیر المنفکة باید باشد، الف و لامش را اینها بیخود آوردند، حاجتی كه به این ماده در اینجا هست، به خاطر این است كه قبول آثار و لوازم بكند و اینها منفك از او نیستند از كم و كیف و غیرها حتی لو أمکن وجود تلک الصورة مجردة عن المادة اگر ممكن بود این صورت در خارج بدون ماده باشد، همان صورت اصل بود اگر قرار بود، منتهی خب صورت بدون ماده نمیشود، یعنی كل حقیقت انسان را.
- بحارالانوار ج ٦٩ ص ٣٠

